تبليغاتX
ارغنون

محمد حسيني

«من‌ كسي‌ را نكشته‌ام‌. همه‌اش‌ از همان‌ عكس‌ شروع‌ شد. نمي‌دانيد چه‌ عكس‌ غوغايي‌ بود. رفته‌ بودم‌ برايشان‌ شعر بخوانم‌. باور كنيد قبل‌ از آن‌ عكس‌ برايم‌ يك‌ پيرزن‌ و يك‌ پيرمرد ساده‌ بودند.» روايتي‌ جذاب‌ از به‌ قتل‌ رسيدن‌ پيرزن‌ و پيرمردي‌ تنها و با اصل‌ و نسب‌. پسر جواني‌ كه‌ براي‌ آن‌ها شعر مي‌خواند و از اين‌ طريق‌ مزدي‌ مي‌ستاند به‌ ناگاه‌ خود را در مظان‌ اتهام‌ قتل‌ آن‌ دو مي‌بيند، اما هيچ‌ شاهدي‌ بر اين‌ ادعا يافت‌ نمي‌شود تا اين‌كه‌ خود زبان‌ به‌ اعتراف‌ مي‌گشايد و پرده‌ از رازهايي‌ برمي‌دارد كه‌ ريشه‌ در گذشته‌ او داشته‌اند، ولي‌... محمدحسيني‌ قبل‌تر با مجموعه‌ داستان‌ «يكي‌ از اين‌ روزها، ماريا» و «ريخت‌شناسي‌ قصه‌هاي‌ قرآن‌» در عرصه‌ داستان‌نويسي‌ و پژوهشگري‌ آزموني‌ موفق‌ را گذرانده‌ است‌. رمان‌ «آبي‌تر از گناه‌» در ده‌ فصل‌ و 124 صفحه‌ راهي‌ بازار كتاب‌ شد.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:38 توسط آرمان |

  مصطفی مستور

 

توي يكي از همين خونه ها، همين نزديكي ها، دلِ يكي آتيش گرفته. از روي بام هم كه نيگا كنيد مي بينيد كه از توي پنجره يكي از اين خونه ها آتيش مي ريزه بيرون. دل يكي آتيش گرفته. تو اومدي اما كمي دير. از ته يك خيابون دراز. مث يك سايه نگراني. كمي دير اومدي اما حسابي تجلي كردي و دل يكي رو آتيش زدي. به من مي گن چيزي نگو. نبايد هم بگم اما دل يكي داره آتيش مي گيره. دل يكي اينجا داره خاكستر مي شه. كمي دير اومدي اما يك راست رفتي سروقت دل يكي و دست كردي تو سينه اش و دلشوآوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتيش سر جاش. واساي همينه كه دل يكي آتيش گرفته و داره خاكستر مي شه. يكي داره تو چشات غرق مي شه. يكي لاي شيارهاي انگشتات داره گم مي شه. يكي داره گُر مي گيره. دل يكي آتيش گرفته. كسي يه چيكه آب بريزه رودلش شايد خنك شه. ميون اين همه خونه كه خفه خون گرفته اند يك خونه هست كه دل يكي داره توش خاكستر مي شه. يكي هوس كرده بپره تو دستات و خودشو غرق كنه. يكي مي خواد نيگات كنه. نه، مي خواد بشنفتت. مي خواد بپره تو صدات. يكي مي خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو كوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نيگات كنه. يكي مي ترسه از نزديك تماشات كنه. يكي مي خواد تو چشات شنا كنه.
يكي اينجا سردشه. يكي همه اش شده زمستون. يكي بغض گير كرده تو گلوش و داره خفه مي شه. وقتي حرف مي زدي يكي نه به چيزايي كه مي گفتي كه به صدات، به محض صدات گوش مي داد. يكي محو شده بود تو صدات. يكي دلتنگه. توي يكي از همين خونه ها، همين نزديكي ها، دل يكي آتيش گرفته. كسي يك چيكه آب بريزه رودلش شايد خنك شه. نقدهایی بر کتاب
 

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:16 توسط آرمان |

1382 / رقعی / مصطفی مستور / 1200 تومان

یک روز فروغ پرسید کی ازدواج می کنیم ؟ گفتم اگرازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده بانک و تعمیرکولرآبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره خانه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر باشی . هردومان یخ می زنیم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 17:35 توسط آرمان |

من داناي كل هستم مصطفي مستور

نشر ققنوس-۱۳۸۳

دريكي ازاين منظره ها پدرم مرد. نگاه نكردم. عيدي مرد. رسول به من گفت . من نشنيدم .نمي شنيدم رسول را. كسي گفت تندتر. نمي ديدمش اما صداش راخوب مي شنيدم. گفت:((تندتر،تندتر!.)) رسول گفت: ((صداي من رو نمي شنوي لامسب؟) گفتم: (چي) و رسول فرورفت. انگار درچاهي . بعد مادرم مرد. مونس بود اما. هرچند صداي رويا. زنم. حتي صداي مادرم .بعد من خسته شدم. مي دويدم وجيغ مي كشيدم. كسي نشنيد. حتي خودم. حني.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 12:4 توسط آرمان |

زویا پیرزاد

نشر مرکز.۱۳۸۰.برنده جایزه بهترین رمان فارسی سال۱۳۸۰.مهرگان ادب.برنده جایزه گلشیری برای بهترین رمان سال۱۳۸۰.برنده لوح تقدیر نخستین جایزه ادبی  یلدا۱۳۸۱.برنده بیستمین دوره کتاب سال به عنوان بهترین رمان سال۱۳۸۰ برای دیدن نقد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:25 توسط آرمان |

فریبا وفی

نشر مرکز.۱۳۸۱

امیر از سکوتم کلافه میشد. سکوت من او را میتر ساند. کم کم عادت به پر حرفی کردم. حتی در مواقعی که لازم نبود. سال ها بعد یاد گرفتم که حرف می تواند حتی مخفیگاهی بهتر از سکوت باشد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:20 توسط آرمان |

جعفر مدرس صادقی

نشر مرکز.چاپ اول ۱۳۸۱

... دلش به حال خودش و مادرش و خواهرهاش وهمه مردم دنیا می سوزد. دلش به حال خودش بیشتر از همه می سوزد. پاهاش تا زانو فرو رفته است توی برف ودارد می رود آن طرف خیابان....

اما هر چه می رود جلو پاهاش بیشتر توی برف فرو می رود و هرچه می رود جلوبه آن طرف خیابان نمیرسد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:15 توسط آرمان |

مصطفی مستور

نشر مرکز.۱۳۷۹.برگزیده چشنواره قلم زرین۱۳۸۱

"هورا!هورا!بچه ها!بادبادک من رسید به آسمون رسید به خدا!" به آسمون نگاه میکنم .به جایی که بادبادک رسیده است به خداوند. نقد هایی بر کتاب

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:7 توسط آرمان |

مصطفی مستور

نشر چشمه.۱۳۸۴.برنده جایزه ادبی اصفهان به عنوان بهترین رمان

ودر صفت دنیافرمود:به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر وحقیر تر از استخوانهای خوک در دست جذامی است.برای دیدن نقد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:58 توسط آرمان |

رمان رمانها کدومه

به نظر شما کدوم رمانی که تا حالا خوندید از همه بهتره و دلیلش رو هم بگید. اولین چراغ رو خودم روشن میکنم و میگم  یا بهتر بگم فریاد میزنم"صد سال تنهایی"

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:31 توسط آرمان |

هنوز آبی یکدست آسمان با ماست

خیلی وقت بود که دوست داشتم  یه وبلاگ درباره کتاب داشته باشم ولی هیچ وقت پیش نیومد تا اینکه به اصرار یکی از دوستای کرم کتابم تصمیم گرفتم این وبلاگ رو درست کنم .

کتاب مثه زندگی میمونه هم کلی خنده داره هم کلی گریه .چه شبایی بود که با خوندن کتاب "روی ماه خداوند راببوس"گریه میکردم وبا"دایی جان ناپلئون"می خندیدم. تو این وبلاگ سعی می کنم در باره همه کتابایی که خوندم ودوستشون دارم بنویسم.

این وبلاگ از چند بخش تشکیل میشه :کتابهای ایرانی.کتابهای خارجی.نویسندگان ایرانی.نویسندگان خارجی.ناشران. جایزه برده ها.نشریاتو معرفی سایت ها خوب کتاب

درضمن قصد دارم اولین رمانم رو که اسمش هست"هنوز آبی یکدست آسمان با ماست"تو این وبلاگ قرار بدم

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:9 توسط آرمان |