ليلي نام تمام دختران سرزمين من است
تقديم به مسعود كيميايي كه هنوز فيلم مي سازد
به صداي فرهاد
و
ليلا حاتمي به خاطر صورت سيلي خورده اش
دخترك وارد برج پارسيان شد و يك راست به طبقه هفتم رفت جايي كه شركت واردات و پخش دارو در آنجاست . بعد از زنگ زدن ، مرد بلند قد و درشت هيكلي كه ريش پرفسري و كراوات قرمز داشت در را باز مي كند . سلا ، من براي اون آگهي توي روزنامه اومدم ، گفته بودين منشي مي خواين . بله بفرماييد تو ، خوب راحت باشيد ، شما سابقه كار داريد مر داين را گفت و به طرف بوفه اي كه در انتهاي اطاق بود رفت وشيشه اي را برداشت و به دختر تعارف كرد ، دختر باديدن شيشه فهميد كه مشروب است و تعارف مرد رارد كرد . مرد هم اندكي از مشروب را خورد . نه من سابقه كار ندارم ، با كامپوتر چي ؟ كامپيوتر بلدم ، گفتم راحت باشيد اينجا كسي نيست ، مي تونين روسريتون رو برداريد . دختر جا خورد وخجالت كشيد اما به اين كار احتياج داشت ، مرد آرام آرام به كنار دخترك رفت و روي دسته صندلي دخترك نشست . دختر خودش را جمع كرد و از ترس مي لرزيد و قرمز كرده بود ، آن طرف سگ پشمالوي مرد خودش را تكان مي داد .بوي مشروب دخترك را ناراحت كرد ، مرد صورتش را به او نزديك كرد و با شيطنت خاصي گفت : كارهاي ديگه چي بلدي ؟ صورت دخترك را در دستانش گرفت و او را آرام آرام از صندلي بلند كرد ، دخترك جا خورده بود و مي ترسيد ، مرد ، دخترك را به ديوار چسباند و بدنش را محكم به دخترك مي ماليد ، دخترك نمدانست كه چه بايد بكند ، بيكباره چشمش به گلدان روي ميز افتاد و در يك چشم به هم زدن آنرا در سر مرد خرد كرد ، خون شديدي از مرد مي رفت ، مرد روي ميز افتاد و چشمش به چاقوي كنار تكه اي كيك افتاد ، تند آنرا برداشت و در شكم دختر فرو كرد . حالا خون شديدي از هر دو مي رفت ، دخترك نيمه جان از آنجا خارج شد . با دست چپش جاي ضربه چاقو را گرفته بود و مي رفت ، آن طرف مرد بر روي زمين افتاده بود ، دخترك به زير پل رسيد و در كنار رودخانه نشست و پاهايش را در آب فرو برد ، سگ پشمالوي مرد به طرف او آمد و به دور مرد حلقه زد ، دخترك به روي زمين افتاد و جان داد ، بي صدا ، با صداي بي صدا . ماهي ها به دور پايش حلقه زدند و آنها را بوسيدند ، پروانه ها به دور سر دخترك مي چرخيدند و آنرا طواف مي كردند.
بيب ،بيب ،بييييييييب / گوساله ، چرا حركت نمي كني چراغ سبزشد / سي دي ، فيلم ، عكس ، پاسور / سي دي فيلم عروسي بازيكن فوتبال / تو خودت نمره بيستي .../ خانم بپربالا ... / جستو بكشم قناري / رفتن بازيكن استقلال به پرسپوليس / خانم شماره بدم زنگ مي زني ؟ /0911 / آقا در راه خدا كمك كن ، الهي پير شي جوون / كليه كتابهاي درسي ، غير درسي ، كتابهاي كمياب ، كتابهاي ممنوع داخل پاساژ / بليط هاي جشنواره فجر / آقا بچم مريضه ، به خدا گدا نيستم / خانم ، حاج خانم يه چند روزي رفته مسافرت مي تونين بيياين خونه ما ! / وتكا ، عرق سگي ، آبجو ، ويسكي .... / شمرون 2 نفر / چقدر دير كردي ؟ ... / آقا آدامس بخر تو رو خدا / خانم كف دستت بده فالت بگيرم / امشب براي پارتي مي ياي ديگه / قرص اكس مي خوام / آهاي با شما هام ، شماهايي كه اون پايين هستين كسي بالا نياد وگرنه خودم رو مي اندازم پايين / الو ، سلام ، من دختري هستم كه صبح شماره دادين / نمي دونم شهريه دانشگاه رو چي كنم ؟ / سي دي فيلم آفسايد قبل از اكران ! / بي شعور چكار داري مي كني ... واي خدايا من ديگه دختر نيستم /سوالاي كنكور 86 / الو سلام من واسه اون آگهي توي روزنامه تماس مي گيرم ... / اشكالي نداره يه دكتر مي شناسم كه هم بچه رو مي تونه بندازه هم تو رو دوباره دختر كنه !!! / بيب ، بيب/ زنگ زدم نبودي ميخواستم بگم كه من ديگه از اين زندگي خسته شدم بچه رو برداشتم و رفتم زودتر تكليفم رو مشخص كن ، خداحافظ / ايران من ايران من روح وتن من – سبزو سفيد و سرخ تو پيراهن من / خانم يه فال ازم بخر تو رو خدا/ راننده پيكان بزن كنار / بي شرفا ، كيفم رو زدن / مثه پروانه اي در مشت چه آسون مي شه ما رو كشت / حراج فصل آتيش زدم به مالم / من پسر مي خوام چند بار بگم ، بعد از سه شكم بازم دختر آوردي ؟! / خانم منشي مريض بعدي ! / حنا خانم دل من يه جاي قصه انگار منتظر شما بود / بيب ، بيب . بيب ، بيييييييييب
جمعه ها كسي نمي ميرد !
نمي دونم دوره سياه خبريه يا من حوصله نوشتن ندارم ، تا مي خوام بنويسم انگار همه چيز از ذهنم ميره . شده مثل جن وبسم الله . ده روزه كه قسمت هاي پاياني آخرين داستانم رو ننوشتم ، هلن هر شب به خوابم مي ياد ، دخترك روسپي داستانم رو مي گم و پول شب هاي بلاتكليفيش رو از من مي خواد ، مي دونم خانوم آواكييان اون رو فرستاده ، زن صاحب هتل كه هر شب هلن رو به خود فروشي وادار مي كنه . آقا عزيز رو كه ديگه نگو از دستم كلافه شده ، سرم فرياد مي زنه : آورديم اينجا كه من خودكشي كنم ، نذاشتي ، عاشقم كردي ، اونم عاشق كي ، يه دختر روسپي حرومزاده . حالا ديگه چه بلايي مي خواي سرم بياري ، ديگه مي خوام خودكشي كنم . انگار اسم داستان رو نمي دونه : جمعه ها كسي نمي ميرد ... .
نمي دونم چرا هر وقت از هلن مي گم ياد يوسف مي افتم ، اون مرد داستان قبلي منه : اينجا ايران است ، شهر پر خاطره . به يوسف حسودي مي كنم هر چند كه خودم اون رو خلق كردم اما كفرم رو در مياره ، هر بلايي كه سرش ميارم گريه نمي كنه ، رعنا رو تو جنگ ازش گرفتم ، گريه نكرد . كلي تركش توي جنگ تو بدنش جا گذاشتم ، بازم گريه نكرد ، تنهاي تنهاش كردم بازم گريه نكرد ... .
شوكا خانم تو كه ديگه همشهري ما هستي الهي قربون اون سرخ جولات برم ، تي قاسم آبادي دامن ره من بيميرم ، چرا رخت سياه پوشيدي به خدا يحيي راضي نيست تو اين قدر خودت رو عذاب بدي و هر روز بري لب دريا و بسط بشيني . دريا كه روزي نون يحيي و شوكا رو مي داد يه روز به شوكا حسودي كرد و يحيي رو از اون گرفت . از اون روز ديگه شوكا با من حرف نم زنه من رو مقصر مرگ يحيي مي دونه اما من فقط يه نويسنده ام ... .
مرد داستان ما همه تنهائيم از وقتي كه به دختر كتاب فروش رسيده همه كتابهاي كتابخونش رو آتيش زده ديگه با من حرف نم زنه ، اونها با هم خوشن و من رو علت يه عمر تنهاي خودشون مي دونن، اما به خدا من فقط يه نويسنده ام ، اگه اين تنهايي نبود كه اونا همديگر رو پيدا نمي كردن .... .
آهاي با شماها هستم با شما هايي كه من خلقتون كردم : هلن ، آقاعزيز ، خانم آواكييان كه جز من كس ديگه اي نمي دونه تو جووني روسپي بودي ، يوسف ، شوكا و... با همه شما هام چرا ديگه با من حرف نمي زنيد ، من شما رو به وجود آوردم ، علت بد بختي شما ها من نيستم به خدا ، يكي تون لا اقل با من حرف بزنه اين آخرين باريه كه مي گم .... .
عصر روز جمعه است به طرف كشوي كمد مي رم و داستان هام رو برمي دارم : خودكار آقاي رئيس جمهور ، هنوز آبي يكدست آسمان با ماست ، اينجا ايران است شهر پر خاطره ، ما همه تنهائيم و جمعه ها كسي نمي ميرد . داستان هام رو داخل پيت حلبي ميريزم وآتيش مي زنم ، چشمام رو مي بندم و مي خندم وزير لب مي گم: من داناي كل هستم
نشانه شناسي آثار ژوزه ساراماگو
در نظر بازي ما بي خبران حيرانند !
دكتر عباس پژمان در مقدمه كتاب قصه جزيره ناشناخته مي نويسد (( ساراماگو استاد استعاره است .)) به راستي بايد ساراماگو را استاد استعاره در ادبيات مدرن دنيا و يكي از نويسندگان مؤلف دانست . ساراماگو در آثارش به طرز چشمگيري از استعاره ها و نشانه ها استفاده ميكند كه گاه در ابتداي كار براي افرادي كه وي را نمي شناسند آثار او بي معنا است . اما اين ژوزه دوست داشتني در آثار خود با استفاده از اسطوره ها و حكايات مذهبي مكتوب ويا عقايد و باورهاي شفاهي و خرافي مي نويسد . پيام هاي آثار او پيام هاي معمولي و به ظاهر ساده است . اما ساراماگو با شگردهاي مختلف نويسندگي آثار هنري ماندگاري از همين پيام هاي معمولي خلق كرده است.
در اين مقاله سعي شده تا گذري هر چند كوتاه بر برخي از نشانه هاي آثار وي داشته باشيم
· عشق :
نگاه ساراماگو به عشق جالب است ، گاه ممكن است كه رمان را تا انتها بخواني و هيچ اثري از عشق پيدا نكني اما سطر به سطر رمان عاشقانه باشد . از نمونه هاي اين نوع عشق مي توان به رمان بالتازار و بليموندا اشاره كرد. كه روايتي است از ساراماگو از زمان تفتيش عقايد كليساي پرتغال در قرون وسطي اما در عين حال رماني است عاشقانه. در ابتداي رمان زن جادوگري را در آتش مي سوزانند و دختر زن كه بليموندا نام دارد ناظر اعدام است و در ميان جمعيت كهنه سربازي است به نام بالتازار كه در جنگ يك دستش را از دست داده آنها در ميان جمع به هم دل مي بازند وتا آخر عمر به طور نامشروع با هم زندگي مي كنند . در اواخر داستان بالتازار نا پديد مي شود و بليموندا ده سال به جستجوي او مي پردازد ... . اما در هيچ جاي كتاب سخني از عشق نيست.
· فساد و بي نظمي :
يكي از محوري ترين درون مايه هاي آثار ساراماگو بي نظمي است ، همين درون مايه بي نظمي بود كه در سال 1998 براي او جايزه نوبل را به ارمغان آورد . ساراماگو اين جايزه را به خاطر رمان كوري كسب كرد. اين فساد در نتيجه رعايت نكردن نظم در جوامع بشري رخ مي دهد. در نظر وي بي نظمي در هر شكل خود نوعي فساد است . در رمان ديگري به نام قصه جزيره ناشناخته تصميم مرد براي كشف جزيره ناشناخته فرار از فساد است.
· بي نام ونشان بودن شخصيت ها :
ساراماگو در آثارش نام شخصيت ها را حذف مي كند و به جاي آن از لقب يا عنواني كه نشان دهنده موقعيت شغلي يا اجتماعي آنان است استفاده مي كند او در اين حركت پست مدرني هدفي خاص را دنبال مي كند . مثلا زن نظافتچي در داستان قصه جزيره... و يا زن رمان سال مرگ ريكارديو ريش كه او هم كلفت يك هتل است . اما به راستي چرا نظافتچي ؟ نظافت مبارزه با بي نظمي است مردي كه به جستجوي جزيره مي رود زن نظافتچي را كشف مي كند . يا در همه نام ها زني كه وي خلق كرده است معلم رياضي است و رياضيات يعني نظم !
· جستجو :
محوري ترين بخش رمان هاي ساراماگو سفر وجستجو است. در جزيره نا شناخته مرد براي فرار از فساد دست به سفري مي زند و در اين سفر زن نظافتچي را مي يابد كه مظهر نظم است . در همه نام ها آقا ژوزه به جستجوي زني مي پردازد كه معلم رياضي است . اين جستجو دو بخش دارد يكي در عالم زندگان و ديگري در عالم مردگان
· زن :
در ادبيات ساراماگو زن نقش نجات دهنده و حيات بخش دارد كه شاخص ترين آنها شخصيت زن در رمان كوري است او تنها كسي است كه در كل جمعيت يك شهر كور نشده و تنها كسي است كه مي تواند اين گروه را از شر هيولاي سفيد نجات دهد هر چند كه اين زن در رمان بعدي يعني بينايي فرجام بدي را خواهد داشت . در تاريخ محاصره ليسبون هم ماريا سارا است كه رايموندو سيلوا را كه مصحح كتاب ( در واقع حقيقت بخش به كتاب ) است را با حقيقت زندگي آشنا مي كند.
· علائم سجاوندي :
تا كنون كتابي از ساراماگو نخوانده ام كه از علائم سجاوندي در آن استفاده شده باشد. وي به ندرت از اين علائم استفاده مي كند . او از بين اين علائم تنها به ويرگول و نقطه علاقه دارد و گاه يك پاراگراف دهها صفحه طول مي كشد.
در وصف آثار ساراماگو ميتوان دهها كتاب قطور نوشت كه نه در حوصله و نه در عرف محيطي مثل وبلاگ است .
به بهانه يك ماهه شدن ارغنون و 17 مرداد روز خبرنگار
در كشوري كه رسانه ارزش دارد و براي كتاب ، روزنامه ، مجله ، هفته نامه ، ماهنامه ، دنياي اطلاع رساني ،خبر ، اينترنت ، وبلاگ و دهها چيز ديگر احترام قائل هستند ، شايد انتشار روزي يك ميليون شماره روزنامه و يكساله شدن . صد ساله شدن آن رسانه اهميت چنداني نداشته باشد ،اما در جايي مثل اينجا دوام آوردن وديده شدن در عرصه فرهنگي يك هنر است ، پس براي يك ماهه شدن ارغنون نخنديد !.
وبلاگ اقبال رسانه اي مثل تلويزيون را ندارد كه در هر خانه اي هر چند ساده و فقير هم وجود دارد و بي هيچ هزينه اي تنها با زحمت دادن به نوك انگشتان مي توان با فشار دادن يك دكمه به دنياي جعبه جادويي راه پيدا كرد . وبلاگ اقبال رسانه اي مثل سينما را ندارد كه به لطف نام ها ، چهره ها ،هزينه ها،بيلبوردها جلوه هاي ويژه و .... دردل مردم جا كند . وبلاگ حتي اقبال رسانه اي مثل مطبوعات را ندارد كه به لطف عكس هاي رنگي و تيتر هاي درشت و پر سر وصدا و با قيمتي ناچيز وارد سبد خريد روزانه شود. پس باز هم از يك ماهه شدن ارغنون نخنديد !.
فقط كافي است كه نگاهي به اطرافمان بيندازيم ما در جامعه اي بزرگ مي شويم كه هيچ كس حرف هيچ كس را نمي فهمد . ما در خيابان هاي بوق و فرياد بزرگ شده ايم . در فضاي دعواها و گلايه ها در هوايي كه هميشه يا سكوت است يا داد و بيداد . كسي حوصله حرف ديكري را ندارد. پس باز هم به يك ماهه شدن ارغنون نخنديد !.
در روزگاري كه تمام رسانه ها به تحليل ضربه سر زيدان به ماتراتزي مي پردازند ، در عراق هر روز بمبي منفجر مي شود ، دهها و شايد صدها نفر هر روز به خاطر سيل ، زلزله ،طوفان، گرسنگي و جنگ هاي داخلي مي ميرند ، ايدز در جهان بيداد مي كند ، دختران بي گناه براي تمه اي نان هر شب را در تختي جديد به صبح مي رسانند . دوام يك وبلاگ و ديده شدن آن چقدر اهميت دارد ؟ باز هم به يك ماهه شدن ارغنون نخنديد !.
اما با تمام اين حرفها ارغنون به راه خود ادامه مي دهد هر چند كه اطمينان دارم به اهدافم نخواهم رسيد . در دنيايي كه غم نان و نام حاكم است حتي خواندن يك خط هم حرام است اما با تمام اين اوصاف ارغنون (( بهانه )) اي براي حرف زدن در اين دنياي ملال آور بوق ها ، دروغ ها و ماشين هاست ، بهانه اي براي (( ارتباط )) حتي اگر خوانده نشود ، پس با صداي بلند فرياد مي زنم : اينجا چراغي روشن است !
زردها بيهوده قرمز نشدند
قرمزي رنگ نينداخته
بيهده بر ديوار
تقديم به زن رمان كوري اثر ژوزه ساراماگو
زن آخرين خط را روي كاغذ نقشه كشيد و به صندلي تكيه داد. به نقشه اي كه طراحي كرده بود نگاه كرد و لبخندي زدبه كنار پنجره رفت، پنجره را باز كرد و به درختان اقاقيا نگاه كرد باد ملايمي ميوزيد وبرگهاي درختان را تكان مي داد. خيابان خلوت بود ، تعداد كمي ماشين بدون توجه به خط عابر پياده و نا منظم پشت چراغ قرمز ايستاده بودند .چراغ زرد وسپس سبز شد، صداي بوق ها بلند شد كه چرا ماشين اولي حركت نمي كند. زن باز هم لبخندي زد.، ناگهان باد شديدي وزيد تمام كاغذ هاي روي ميز را در اطاق پراكنده كرد، زن كاغذها را جمع كرد . باز هم كنار پنجره رفت اين بار فقط به درختان اقاقيا نگاه كرد و به ياد قديم افتاد. باد سردي به صورتش خورد كمي احساس سرما كرد ودستش را به طرف سينه برد وگفت : ((زمستون هم داره
... دخترك زود خوابش برد آن شب كلي خواب ديد، خواب ديد كه لباس نازك سفيدي پوشيده ودر مزرعه گندمي در حال دويدن است. پسر جواني هم با مي دود،از اين سو به آن سو مي دوند و مي خندند . صداي خنده شان در تمام مزرعه پيچيده ، عاقبت پسر جوان دختر را مي گيرد و همديگر را در آغوش ميگيرند و مي خندند. پسر جوان به موهاي دخترك دستي مي كشد ودختر مي خندد. چشم هايشان را مي بندند و صورت هايشان را به هم نزديك مي كنند. دخترك سيب سرخي را به پسر مي دهد . يك طرف سيب را پسر و طرف ديگر را دخترك مي خورد. باز هم همديگر را در آغوش مي گيرند و چشمانشان را مي بندند. وقتي چشمهايشان را باز مي كنند، خودشان را در بياباني بي انتها مي بينند. جز مغيلان ويك درخت كنار چيز ديگري نيست. متعجب به اطرافشان نگاه مي كنند مي پرسند اينجا كجاست و دور خود مي چرخند به طرف كنار ميروند و زير آن مينشينند. دخترك ميگويد: اينجا كجاست. صدايي از غيب جواب ميدهد: محل عذاب شما... زمين وديگر چيزي نمي گويد. دخترك دانه گندمي را به پسر مي دهدو با هم در زمين چال ميكنند ،باز هم همديگر را در آغوش مي گيرند پسر جوان صورتش را به صورت نرم دختر نزديك مي كند و با هم ميخند ند. هر در آغوش هم به خواب ميروند و صدايي از غيب مي خندد و آه مي كشد ... .
... وقتي به كتاب انسانيت رسيد آنرا از قفسه بيرون آورد ودستي به آن كشيد خاك چنداني نداشت. زن روي كاناپه كنار قفسه نشست وكتاب را باز كرد : ((... و خداوند سخت از انسان خشمگين بود و زمين روز به روز فاسد تر گشت و خداوند اندوهگين ،پس از ميان آنها كسي را بر انگيخت لز جنسشان نه از نوعشان و آنها را موعظه كرد اما كارگر نيفتاد و خدا سخت خشمگين شد پس ... )) در اين لحظه زن به خواب رفت ، چند ساعتي خوابيد و در آن مدت خوابهاي بدي ديد. خواب ديد كه در ميان خانه هاي يكي از نقشه هايش گم شده و به هر طرف كه مي رود يك نفر با خط كش خطي مي كشد و جلوي او را مي گيرد. ماشين ها پشت چراغ قرمزند اما هرگز سبز نمي شود. خط عابر پياده پاك شده و هر كس از هر جا كه بخواهد ميرود ... .
... آقاي وكيل آن شب خوابهاي بدي ديد. خواب ديد كه در كويري با زمين هاي ترك خورده گير افتاده، اين جا هيچ چيز جز مغيلان ودرخت كنار نيست. به هر طرف كه مي دود به هيچ چيز نمي رسد. مرد ترسيده ، از نفس افتاده و عرق كرده. از پا مي افتد و روي زمين مي نشيند. هن هن مي كند و عرق روي پيشاني را پاك مي كند. صدايش پژواك ندارد. زير لب مي گويد: اينجا كجاست.مرد كوتوله و بي مويي از پشت سرش ميگويد محشر مرد سريع بر مي كرددو با ترس به كوتوله نگاه ميكند. اينجا هيچ چيز به فريادت نميرسه ، نه زنت، نه پولت،نه قدرتت. از دور زبانه هاي آتش ديده مي شود ...
... زن آرام آرام به جلو مي آيد در وسط گوسفندان مي ايستد. گوسفندان از او فاصله مي گيرند و دور مي شوند. هر گوسفندي از يك طرف مير ود. زن سعي مي كند كه گوسفندان را در يك جا جمع كند ولي نمي تواند، روي زمين مينشيند و گريه مي كند،گوسفندان لحظه به لحظه از او دور تر مي شوند. صداي زنگوله گوسفندان به گوش مي رسد... .