تبليغاتX
ارغنون

متولدین ماه مهر

 

·        روزی عده ای از خانه هایشان رفتند وقتی آمدند اسمشان ٬ اسم کوچه ها و خیابانهای شهر بود .....

·        ..... یه روز ٬  یه ترک ٬  یه رشتی ٬  یه کرد ٬  یه مشهدی ٬  یه مازنی ٬  یه کاشی ٬  یه تهرانی ٬  یه بندری ٬  یه عرب ٬  یه اصفهانی ٬  یه شیرازی ٬  .....

·        .... روزی مردی در فیلمی فریاد کشید کجای اروند؟ .....

·        ..... روزی معلم روی تخته نوشت : ایران ٬ بچه ها یک صدا گفتند : ایران هواپیماهای دشمن کلاس را منفجر کردند ....

·        روزی عدهای رفتند آنها متولدین ماه مهر بودند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 14:3 توسط آرمان |

 

نگاتیوها در باد

 

کارگردان در خواب

دستهایی در باد .

سه . دو یک دوربین .

نگاتیوهای حرام

فیلم نامه . ه . گم شد

 

دخترانی زیبا . پسرک های گدا

نقشها در حرکت

داستان بی پایان

در اطاقی دیگر

زیر تیغ است انگار

باز فیلمی دیگر

سه . دو . یک دوربین

دخترک ها زیبا

پسرک های گدا

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 19:7 توسط آرمان |

سوسن از سایت مصطفی مستور       

               این شعر سپید است .

وای برمن

 گر تو معشوقه ام باشی !

که پشت کرده ای در بستر

سگ ماده ای بیش نبودی

ای عریان فروخته به مفت

ای تن پلاسیده و

لب آماسیده

سگ ماده ای بیش نبودی

بهاءیت همان درد و کتک باد !

سگ ماده ای بیش نبودی

در بستر در یوز گان

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:21 توسط آرمان |

سوسن از سایت مستور      

آواز سر زمین صبور

 

خواب دیدم کودکیم را

کودکی نیمه تمام

در کوچه پس کوچه های باریک

و گاه بن بست

در کوچه های با دیوار نوشته های

زنده باد و مرده باد

خواب دیدم کودکیم را

دختران چادر به سر همسایه

با خنده های زیر زیرکی از روی خجالت

و دامن های پرچین گلدار 

 

ارغنون : اسم این شعر از یکی از شعرهای ایرج جنتی عطایی گرفته شده و قسمت کوتاهی از این شعر مه

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:49 توسط آرمان |

 

کاترینا از سایت دواتنام این شعر را تو بگو

 

1

خدایا !

در خلقت اشتباه کرده ای .

باکرگی ؟!

لطیفه ای بیش نیست !

باری است سنگین انگار !

2

خود را باکره دار

جوانی رفتنی است.

و

نماز و توبه و روزه

پای ثابت کهولت و در یوز گی .

توبه راه فرار

روسپیان بی تفاوت است .

تن مرده و ناپاک

بویناک و سرد و لجن .

خود را باکره دار

جوانی رفتنی است .

                  

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 12:7 توسط آرمان |

به مناسبت 21 شهریور روز ملی سینما

با اینا زمستون رو سر کردیم

 

مرد آلبوم عکس های سینمایی را آورد و کنار زن نشست . یادت می یاد روز آشنایمون . تو سینما سپیده . آره . یادمه دونده امیر نادری اون صحنه ای که امیرو تو مسابقه برنده می شه یادته با دستاش روی بشکه آب رو می کوبه . اره یادمه . یادمه تو چقدر از این فیلم خوشت اومد . این عکس رو نگاه کن گلهای داودی چقدر برای زنه گریه کردم . تو اوج جنگ بودیم و تنها تفریحمون سینما بود. این رو نگاه کن . نا خدا خورشید هنوز هم با هم مقتدر با یه دست سیگار رو روشن میکنه . این رو ببین باشو غریبه کوچک . یاد سوسن تسلیمی بخیر . این هم عکس مجید مجیدی تو فیلم بایکوت جزء محدود بازی های اونه . راستی از مخملباف دیگه خبری نیست بایسیکلران بهترین فیلمش بود . تو اون سالها که کسی نمی خندید و همه با خنده غریبه بود چقدر با اجاره نشین ها ی مهرجویی خندیدیم . عجب بازی می کرد این اکبر عبدی . یادته تو ماه عسل رفتیم سینما . آره فیلم شاید وقتی دیگر بود . تو چقدر گریه کردی واسه خواهر گم شدت . دیگه کارمون شده بود تو اون سالها فیلم دیدن . وقتی که فهمیدی بچه دار نمی شیم این فیلمها شدن بچه هامون .

دلم برای لطیفه آخر فیلم آژانس شیشه ای تنگ شده . یادته تو سینما وقتی حاج کاظم چفیه رو که زنش فاطمه داده بود باز کرد و پلاک افتاد دستت رو گذاشتی  رو دستم . نگاهت نکردم ولی می دونم داشتی گریه می کردی . یادته وقتی از دیدن سگ کشی اومدیم تا یه هفته با من حرف نمی زدی . می گفتی همه مردها حیوون هستن باید اونها رو مثل سگ کشت . چقدر برای ترانه دل سوزوندی . آخه اون مادر نداشت و داشت طعم مادر بودن رو می چشید .

چقدر سلیمه توی فیلم دوئل شبیه تو بود . دلم برای غریبی و تنهایی زینال تنگ شده .

دلم برای هدیه تهرانی توی فیلم چهارشنبه سوری میسوزه اونجا که با خواهرش تو حموم نشسته و می گه این لباس بوی اون زنه رو می ده چه غربتی داره اشکاش و حرفاش .

دلم برای یحیی دوئل . اصغر و عباس و حتی سلحشور آژانس شیشه ای . مشرقی های فیلم های جیرانی . سردار راشد موج مرده . لیلا حاتمی تو ایستگاه متروک . یوسف بید مجنون . دکتر عالم خیلی دور خیلی نزدیک و حتی رضا مارمولک تنگ شده .

  

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:3 توسط آرمان |

دنیای دیوانه دیوانه دیوانه

من نوکیا دارم پس خوشبختم !

 

نمیدانم چقدر به تبلیغات در رسانه های مختلف توجه می کنید . از تلویزیون گرفته تا روزنامه ها و بیلبوردها . اگر کمی در این تبلیغات دقت کرده باشید این پیام های رنگارنگ به نوعی انسانها را به یک زندگی مدرن دعوت می کنند و کالای خود را یک خوشبختی در زندگی انسانها می دانند . چند وقت پیش بود که آگهی گوشی تلفن همراه نوکیا 1100 را در روزنامه دیدم که آنرا به نوعی لذت کوچک زندگی نام می برد و یا در آگهی دیگری گوشی N90 را دیدی نو . صدای نو . احساس نو می دانست .

در کشورهای غربی و بخصوص آمریکا زندگی مدرن یک جزء جدایی ناپذیر از زندگی مردم است . شما باید کار کنید تا داشته باشید. و داشته باشید تا هزینه کنید . در این نوع زندگی مدرن شما به راحتی کار می کنید و باید پول خود را به خانه .ماشین و تمام وسایل زندگی تبدیل کنید به شرطی که با زمانه حرکت کنید . یک روز با 3310 شروع می کنید و چند ماه بعد باید N93 داشته باشید . این شرط بقا در این جوامع است . از نشانه های این زندگی مدرن وجود پاساژهای مختلف خرید است . فروشگاههایی پر زرق و برق برای خوشبخت کردن مردم . با خوشبختی های ریز و درشت از گوشی موبایل . یخچال . فریزر .سرخ کن گرفته تا پاستا پز و ...

اما در کشورهایی مثل ایران که در حال توسعه است یا بهتر بگویم توسعه نیافته است اگر این نوع زندگی حاکم شود چه می شود ؟ جواب این سوال مشکل نیست کافی است که به اطراف مان نگاه کنیم . کمتر کسی است که در ایران حسرت زندگی به ظاهر مدرن را نخورد . و این تبلیغ های شکیل در دامن زدن به این جریان خاموش بی تاثیر نیستند . نگاهی به آمار طلاق . جرم و جنایت در این چند سال اخیر بیندازید . در تهران از هر 4 ازدواج یک ازدواج به طلاق می انجامد . زندگی هایی که بر پایه های ماکروفر و پاستاپز و پژو 206 باشد از این بهتر نمی شود . !

مدرنیته چیز بدی نیست . و در برابر آن مقاومت هم نمی توان کرد . اما قیمت این زندگی چقدر است ؟ به اندازه از هم پاشیدن زندگی ؟

 

 

ارغنون : این نوشته ها تنها سر گیجه های شبهای تابستانی من است و گرنه ارغنون تنها یک وبلاگ ادبی است .

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:7 توسط آرمان |

شنبه خوب شنبه چلچراغ نیست !

 

دقیقا 11 خرداد بود . شماره یک .که با چلچراغ آشنا شدم . نشریه ای برای نسل سوم . برای جوانهایی که دنبال کسی بودند که از جنس آنها باشد . از زبان آنها بگوید . در یک کلام در این کشور پر از تضاد و در حال گذار آنها را باور کند . پس چلچراغ کار مشکلی را در پیش داشت و از انصاف هم نگذریم این کار را در ابتدا به خوبی انجام داد . مصاحبه های علی میر میرانی در بر خورد نزدیک از نوع سوم به خوبی فاصله فکری بین دو نسل را نشان می داد. طنز های ابراهیم رها در محرمانه 40 چراغ . روزانه . شب نشینی در جهنم و .. در نوع خود استثنایی بود . ژوله با کودک فهیم یکه تازی می کرد . سرگیجه های بزرگمهر شرف الدین و مقاله ها و نوشته های شیرین منصور ضابطیان برای جوانانی که عطش خواندن و دانستن داشتند بی نظیر بود . کاریکاتور های جسورانه بزرگمهر حسین پور که جای خود دارد .

اما مشکل 40 چراغ از آنجایی شروع شد که خوانندگانی که 4 سال پیش دانش آموزان دبیرستان ها بودند حالا دانشجویان جوان هستند که نگاه جدیدی به زندگی پیدا کرده اند . نگاهی که همین 40 چراغ در ساختن آن بی تاثیر نبوده .آنها حرف تازه تری می خواهند تمام گفته های 40 چراغ را از بر هستند . مشکل 40 چراغ این بود که همراه با خوانندگانش رشد نکرد همانی ماند که بود و البته پایین تر

دیگر شنبه خوب شنبه 40 چراغ نیست . آنهایی که از شماره یک خواننده 40 چراغ هستند با این حرف های من هم عقیده اند . نشریه ای که ادعای ارتباط برقرار کردن داشت و خود را تریبون نسل سوم می دانست امروز در حال تکرار خود است . انگار این روز ها خود را تکرار کردن مد شده . نگاهی به فیلم های اخیر حاتمی کیا بیندازید .

البته 40 چراغ نشریه ای خوب برای نسل سوم است اما خواندنش دوره دارد و بعد از گذراندن دوره ای باید آنرا بوسید و کنار گذاشت .

 

ارغنون : پیشاپیش منتظر نقدهای تند و حملات همه جانبه شما به این  نوشته هستم . لطفا (( کمی با من مدارا کن ))

در ضمن به یک خانم منشی با تحصیلات عالیه . آشنا به چند زبان دنیا . با روابط عمومی خوب برای تایپ پستهای وبلاگ نیاز مندیم . کسانی که تمایل دارند ثبت نام کنند. !

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 19:54 توسط آرمان |

 

خيلي دور خيلي نزديك

        نوشته هاي زير جزء اولين نوشته هاي منه ، درسته كه خيلي كوتاهه اما خودم خيلي دوستشون دارم ، اگه از اين نوشته ها خوشتون اومد در آينده بازم از نوشته هاي كوتاه خودم وديگران تو اين وبلاگ استفاده مي كنم . 

·        روزي دنيا را آب برد ، چون نقاش مرزها را پاك كرده بود .

·        روزي خطوط عابر پاك شدند ، ديگر چراغ راهنما سبز نشد ، چون به خطوط دلباخته بود .

·        نگاهم را با نگاهت ميزان مي كنم ، مبادا نگاهت باكره نباشد .

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 22:13 توسط آرمان |

 

حالا وقت سگ كشي است

تازه 10 سالگي رعنا تمام شده بود كه به خانه شوهر رفت ، فتاح 40سال داشت و يكسال از مرگ همسرش مي گذشت . فتاح از مردان با نفوذ ده بود و تنها كسي كه دستش به دهانش مي رسيد. روزي كه رعنا به خانه فتاح آمد عروسكش را در آغوش داشت و ناخن شستش را مي خورد. صورت سفيد و گونه هاي سرخي داشت . وبايد روزهاي سخت و شبهاي سخت تري را تحمل مي كرد . فتاح از همسر سابقش يك دختر دو ساله داشت و رعنا روزها را با آن بچه سر گرم بود و شبها .... بهتر است كه همه چيز گفته نشود . فتاح مرد خشن و بد اخلاقي بود او شبها كه به خانه مي آمد ، هيچ حرفي نمي زد و فقط گاهي كه نياز داشت دست نوازشي بر سر رعنا مي كشيد و او هم يك راست به اطاق خواب مي رفت و بعد از چند دقيقه فتاح مي آمد و بدون اينكه حرفي بزند پتو را كنار مي زد و پيكر عريان رعنا را مي ديد و وحشيانه با او رفتار مي كرد و رعنا مي گريست .... . فرداي آن شب لبهاي رعنا زخم و كتك خورده بود ، فتاح آنقدر مي زد تا لبها قرمز شود با دهان پر از خون رخت مي شست و مي سائيد ، انگار براي شستن آفريده شده بود . از زماني كه به خاطر داشت لباس مي شست ، روزي شلوار پدر ، روزي پيراهن برادر ،روزي لباس زير شوهر و .... دستهاي نازك و ظريف رعنا ديگر رمق نداشت مثل دستهاي زنان 70 ساله شده بود .

شب بود و باز فتاح دست نوازش بر سر رعنا كشيد و اين بار رعنا با شور و شوق به اطاق رفت و آماده شد . فتاح هم خوشحال از فتح اين دختر ده ساله كمربندش را در آورد و به اطاق رفت و كنار رعنا خوابيد . مدتي با او بازي كرد . اما ناگهان ديگر نفسش در نيامد ، فريادي كشيد ، انگار آتش گرفته باشد . رختخواب پر از خون شده بود . مرد با چشمان گشاد شده به رعنا نگاه مي كرد و زير پاهاي رعنا زانو زد ، خون شديدي از او مي رفت ، رعنا مردانگي او را با چاقو از او گرفته بود و حالا رعنا داشت حركات شهوت آميز انجام می داد و مي گفت : حالا اگه مي توني بيا من آماده ام و فتاح دستش را به طرف او دراز مي كرد ... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21:57 توسط آرمان |

 

نگاهي به پديده پخش زنده تلويزيوني

من ديدم كه دستت را در دماغت كردي !

ميشل بوگان جامعه شناس فرانسوي در مقاله (( نشانه شناسي دنياي مدرن )) به 40 نشانه اين دنياي مدرن مي پردازد ، كه يكي از آنها پخش زنده است . امروزه پخش زنده به يك پديده فراگير بدل شده است رويدادي در گوشه اي از دنيا رخ مي دهد و تمام دنيا بي كم و كاست ( البته به استثناي پخش مستقيم فوتبال در ايران ! ) و همزمان آنرا بر روي صفحه تلويزيون ملاحظه مي كنند.

گاهي اين پخش هاي زنده تلويزيوني بعد نوستالژيك به خود مي گيرد و همه ما صحنه ها و خاطرات زيادي از اين پخش هاي زنده داريم متنند ضربه سر زيدان به ماتراتزي ، يا مرگ مارك ليليان فو ، فوتباليس كامروني روي چمن سبز و ...

از زماني كه پخش زنده در دنيا رواج پيدا كرده است ، افرادي كه جلوي دوربين ها هستند ، ميليونها و يا ميلياردها مخاطب آنها را نظاره مي كند و ديگر در امان نيستند ، چون همين دوربين ها مانند جاسوس هايي تمام حركات و رفتار آنها را ثبت و به جهان مخابره مي كنند ، چند سال پيش در پخش مستقيم فوتبال جام حذفي در ايران يكي از بازيكنان تيم سايپا پس از زدن گل شورت ورشي اش را كند و ... البته اين كار باعپ مدتها محروميت براي او شد . آيا اگر پخش زنده در كار نبود اين قضييه اين قدر سر و صدا مي كرد ؟ يا همين دوربينها بودند كه در جام جهاني 2002 باعث محروميت توتي از چند بازي شدند و صحنه هاي را كه داور نديد دوربين ها آنها را شكار كردند .

پخش زنده تلويزيوني يك ضيافت است ، مهماني كه همه در آن دعوت دارند ،مهماني رنگ ها ، نژادها ، قوميتها و تضاد ها . يك ضيافت جهاني كه تمام مردم پنچ قاره در آن دعوت دارند . كافي است كمي از قدرت تصور خود استفاده كنيم . مردم مختلف جهان را در حال تماشاي يك برنامه پخش زنده تصور كنيم ... اما اين ضيافت بزرگ چه پيامي با خود دارد ؟ آيا جهان كوچك نشده ؟ آيا ديگر زمان آزادي انتخاب نيست ؟ شبكه هاي بزرگ جهاني با پخش اين برنامه هاي زنده ميليونها و يا ميلياردها نفر را در پاي جعبه جادويي مي نشانند تا چند لحظه آنها را با ديدن حتي چند ثانيه از يك مسابقه مانند دوي صد متر المپيك مشغول كنند ، و خود به هدفهاي بزرگتري برسند ، در زمان جام جهاني 98 در جايي خواندم كه بيشتر سود جام جهاني را شركت آديداس به خاطر تبليغات و فروش محصولات مي برد . درست در زماني كه ذهن هاي ما مشغول ستارگان فوتبال است ، درست در زماني كه نگاههاي ما به ساق هاي بكام ، حركات زيباي زيدان و گلهاي رونالد است .

اما اين فقط يك نمايش است يك شوي تلويزيوني كه بسته به عظمت موضوع تاريخ مصرف دارد . تنها يك نمايش است . اين را آزي آزبن خواننده متال در جواب به دخترش كه چرا زندگي ما بايد به صورت مستقيم از شبكه هاي تلويزيوني پخش شود مي گويد .

همه ما خاطرات زيادي از اين مهماني بزرگ داريم : گلهاي دقايق پاياني منچستر به بايرن مونيخ در فينال جام باشگاههاي اروپا در سال 1999 ، گذشتن جاستين گاتلين از خط پايان فينال دوي صد متر المپيك ، ضيافت پنالتي ها ، المپيك ، خبر هاي جنگ در عراق و افغانستان و هزاران صحنه ديكر اما فراموش نكنيم كه ما تنها يك مهماه ساده ايم و اين پخش هاي زنده بهانه اي براي ديدن مدت زيادي پيامهاي تبليغاتي است . آيا دنيا كوچك نشده ؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 18:54 توسط آرمان |