Ph.D
به علیرضا عصار

در اتاقی دیگر ، طعم تلخ سیگار
مدرک پی اچ دی بر فراز دیوار
صف کوتاه شعور صف طولانی نان
قرص ده تا ده تا ، چای لیوان لیوان
نرودا در تبعید ، مرگ پاک لورکا
لحظه ای با نیچه ، سفری با کافکا
کاتبان در مسلخ ، این جماعت در خواب
صادق زنده به گور ، بوف کورش نایاب
قهوه تلخ خاچیک ،نان شیرین مادام
قلمی بی جوهر ، جدولی نیمه تمام
شاملو در محبس ، شهر غمگین فروغ
دوستت دارم ها همه نیرنگ و دروغ
لاشه اندیشه ، دفن در پرلاشز
از خود ژان پل سارتر تا کلام مارکز
پوزه بند سانسور ، شیهه یک اندیشه
عشق زیر پوتین ، مردمان ه عابر
شعر عاشقانه گفتن این روزا باعث خنده اس
وقتی تو دل گلوله ، شوق کشتن پرنده اس
ارغنون : شعر پی اچ دی سروده دکتر شاهکار بینش پژوه است و از کتاب کافه نادری انتخاب شده است .
دستهایت را دوست می دارم ! *
دیگه حتی یادم نیست نیمه اول مرداد بود یا نیمه دوم دی !. زندگیم پر شده از تصویرهای بی سرو ته و گنگ . تو یکی از این تصویر ها به دنیا اومدم ، تصویر های بچگیم رو پیدا نمی کنم . انگار یه جای ذهنم گم شده یا شاید هم سوخته باشه . تو یکی از این تصویر ها بود که عاشق شدم تصویر ت دقیقا تو ذهنم مونده ، دستهای گره کرده ظریفی که دلم می خواست اونها رو تا صبح ببوسم . آره عصر یه روز زمستونی بود که اومدی مغازه م و خواستی ازت عکس بگیرم . پالتوی قهوه ای بلندی پوشیده بودی . یه روسری گل گلی هم که اون موقع مد بود گذاشته بودی . وقتی اومدی تو فهمیدم یکی وارد شده اما سرم رو بلند نکردم . گفتم حتما یکی از این گر گوری هاست که اومده عکس بگیره . ولی وقتی جلوی میز کارم وایستادی نا خود آگاه چشمم به دستات افتاد . فکر کنم لاک قرمز آتشین زده بودی ، چقدر دستات دوست داشتنی بود . قرمز کرده بودم و داشتم عرق میریختم . صورتت می تونست برای هر مرد دیگه ای دوست داشتنی تر باشه ولی من دستات رو دوست داشتم . دلم می خواست دلم می خواست تمام عمرم جای اون کیف مشکی دسته کوتاه تو باشم .
موقع عکس گرفتن تو دوربین به دستهات نگاه کردم و همون لحظه بود که عاشق دستهای گره کرده تو شدم . خدا رحمت کنه خان جون رو که همیشه می گفت : دستهای گره کرده شگون نداره .
حالا 10 سال از اون روز می گذره و تو با اون دستات چه ها که نکردی ، تو یکی از این تصویر ها بود که دیدم با دست هات داری یه مرد دیگه رو نوازش می کنی ، تو یکی از این تصویر ها بود که با دست هات زدی و تمام وسایل زندگی رو شکوندی و گفتی از این زندگی خسته شدی . با همین دستات نامه نوشتی که دیگه من رو نمی خوای ، با همین دستات معشوقه های یکروزه رو تو بستر در آغوش گرفتی و هزار تا کار دیگه که خجالت می کشم بگم که با همین دستات کردی . اما با تمام وجود دست هایت را دوست می دارم
عنوان این داستان از کتب شعر دستهایت را دوست می دارم ، دکتر شاهکار بینش پژوه گرفته شده است.
تا پنجشنبه بعد خدا حافظ " پنجشنبه خوب پنجشنبه ارغنون "
دوستان به دلیل مشکلاتی که این روزها در سرور بلاگفا به وجود آمده نتوانستم در روز پنجشنبه به روز کنم در صورت ادامه این مشکلات وبلاگ ارغنون به میهن بلاگ کوچ خواهد کرد
پنجشنبه خوب ، پنجشنبه ارغنون
اختتامیه
افتتاحیه
روزی وزیر کشوری به شاه گفت که به هزار و یک دلیل توانایی جنگیدن نداریم . شاه گفت باید تمام هزار و یک دلیل را یک به یک بگویی و گرنه اعدامی . وزیر گفت اولا توپهایمان گلوله ندارد . شاه حرف او را قطع کرد و گفت هزار دلیل دیگر را به همین یک دلیل می بخشم ... .
نوشتن در ارغنون را به هزار و یک دلیل متوقف کردم . اما نه کاملا .نوشتن یا ننوشتن در عصر ارتباطات هنر نیست . امروزه کامپیوتر ها کاری کرده اند که هر نویسنده منفرد ، میلیونها خواننده داشته باشد . ارغنون وبلاگی جوان ، با اهدافی تازه برای نسلی جوان است که تا پخته شود باید آگاهانه و مسئولانه قدم بردارد . لطفا من را به همین دلیل ببخشید ...
در این روزهایی که در ارغنون بودم با همه شما دوستان خندیدم و زلف گره زدم و حتی دلتنگی هایتان را در روزههای نبودن ارغنون دیدم . به خصوص خواهر مجازیم ملیکا و.....
پس فعلا قرار ما هر پنچشنبه با داستانها ، مقاله ها و شعر های تازه . شاید در آینده قرارهای بیشتری برای ملاقات گذاشتیم ......
دوستدار همه شما آرمان عصار
خیلی سفید – خیلی سیاه
خواب دیدم کودکیم را
روزهای مدرسه
روزهای مشق و دیکته و انشاء
روزهای خط کش و تنبیه
کارنامه و تجدید
خواب دیدم زندگیم را
روزهای سرد دروغ
روزهای تلخ بلوغ
روزهای ریش و سبیل
نعوظ و استمناء
و دختران همسایه
با برآمدگی های روی پیراهن
خواب دیدم زندگیم را
روزهای فرار از زندگی
قهوه و پیتزا
روزهای عشق های یکروزه
روزهای جرم و زنا
و پک اول
خواب دیدم زندگیم را
روزهای مکتب و اندیشه
روزهای ایسم های بی ریشه
روزهای شاملو ، مشیری و فروغ
روزهای فیلم های سر تا پا دروغ
خواب دیدم زندگیم را
زندگی نیمه تمام
این اسطوره های از تهی لبریز
سجده ها سجده های طولانی
جای مهر های روی پیشانی
این اذان اذان آخر بود
همه در خوابهای طولانی
مست مست از شراب بیت المال
شرطه ها رفته اند مهمانی
همه با رختهای ربّانی
همه از خاندان سفیانی
یک روز برانکسی*
6:00 با صدای ساعت بیدار می شم اما دوباره می خوابم به خودم قول می دم که 6:15 دقیقه بلند شم. اما ساعت 6ک30 با صدای مامانم بیدار می شم : آرمان . آرمان بلند شو دیگه آقا ساعت شیش و نیمه .
6:30 بلند می شم و مخترع دانشگاه رو فحش می دم .
7:00 صورتم رو خشک می کنم و می رم حموم و فقط سرم رو می شورم .
تو مدتی که سرم رو دارم می شورم به این فکر می کنم که تحقیقم رو تایپ کنم یا نه .
7:20 طبق معمول باید برم در پارکینگ رو نگه دارم تا خواهرم ماشین رو بیاره بیرون . دیگه چشم بسته هم می تونم راهنمایش کنم . اما اون هنوز یاد نگرفته .
7:30 خواهرم تا سر خیابون من رو می رسونه از اینجا به بعد مسیرمون فرق می کنه . منتظر تاکسی می مونم همه پرن . خیابون پره ارز بچه مدرسه ای . آخر یه تاکسی پیدا می شه . جلو می شینم و هر چی دنبال کمربند می گردم پیدا نمی کنم راننده می گه فابریک کمربند نداشت . و من می خندم .
7:55 بعد از کلی پیاده روی حالا باید ماشین سوار شم تا برم دانشگاه که خارج شهره یا بهتر بگم آخر دنیا ست . راننده پیکان که زهوار ش هم در رفته با صدای بلند آهنگ ترکی گذاشته و دو تا دخترم کنارم نشستن که تمام مسیر رو حرف می زنن و می خندن .
8:00 می رسم دانشگاه یا بهتر بگم میعادگاه عاشقان . چه حالی دارن این موقع صبح دارن حرفهای عاشقانه می زنن . یه راست می رم قسمت تربیت بدنی تو دلم دعا می کنم بابک خان . یعنی استادمون نیاد تا حالا هم یه جلسه نیومده . میرم تو مسئول تربیت بدنی میگه 1 یا 2 می گم 1 میگه برو داریم کف پوش سالن رو عوض می کنیم .
10:30 کلاس بیو تکنولوژی و کشت بافت گیاهی از اسمش معلومه که درس حال بهم زنیه . مجبورم دو ساعت این کلاس رو تحمل کنم . آخر سرم استاد حضور غیاب نمی کنه ! .
12:00 وقت نهاره و بازم مرغه الان دو هفته است که مرغ می دن می گن آذوقه تموم شده !
14:00 کلاس گیاهان داروئی . دکتر که مدیر گرو همون هم هست و خیلی خوش اخلاقه از الکالوئیدهای خشخاش و گلیکوزید ها و ساپونین ها و ... صحبت می کنه و منم زیر کتاب گیاهان داروئی کتاب من دانای کل هستم رو گذاشتم و هر از چند گاهی چند ورق از اون رو می خونم .... !
16:00 کلاس متون اسلامی . جای خوبی برای چرت بعد از ظهره . سر کنفرانس های بچه ها یه چرت کوچولو می زنم .
18:00 یه راست می رم پیش علی . آرایشگر مه . یه نفر اومده که تو صدا و سیما کار میکنه و داره خاطره ای از پشت صحنه یه سریال که تو شهر ما ( رشت ) ساخته شده می گه . اینقدر این حرفها شرم آوره که نمی تونم براتون بگم .
18:30 خیلی وقته که سری به مرتضی نزدم می خوام برم پیشش ولی ترافیک خیلی سنگینه و همه دارن بوق می زنن .
19:15 می رسم مغازه بابای مرتضی . چند سال که با هم دوستیم و امروز کامران هم هست با هم می ریم که یه دوری بزنیم و مرتضی بازم شرط بندی رو شروع می کنه . فکر میکنید اون دختره سوار اون زانتیا بشه . من و مرتضی می گیم آره و کامران میگه من . قرار شد هرکس که ببازه شام استیک بده . زانتیا جلوی پای دختره نگه داشت و دختره سوار شد . من و مرتضی به کامران نگاه کردیم . اما می دونستیم کامران خسیس تر از این حرفهاست !.
20:30 می رسم خونه اول دوش و بعد هم یه شام مختصر . خسته ام ولی خوابم نمی یاد . میرم اطاقم روی میز کامپیوتر 3 ورق کاغذ هست که بابام روش نوشته هرچه سریع تر تایپ شود . شبها کارم شده تایپ نامه ها . امشب یه جدول هم بهش اضافه شده .
22:00 یه نگاه کوتاه به روزنامه میاندازم . فقط تیتر ها و بعد صفحه هنری و آخر سرم نرخ سکه و طلا .
23:00 کتابهایی رو که دانشگاه گرفته بودم از کیفم بیرون می یارم . باید کنفرانس دو هفته بعدم رو بنویسم درباره زیتون . هر کتابی یه چیز نوشته و با هم تناقض دارن .
01:05 طبق یه رسم همیشگی اول آیه الکرسی می خونم و بعد هم فال حافظ و بعد هم می خوابم برای یه فردایی مثل امروز :
باز آی و دل تنگ مرا مونس و جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
* اسم این نوشته از فیلم یک روز برانکسی ساخته رابرت دنیرو (1993) گرفته شده