فعلا چیزی نمینویسم...


+ نوشته شده در جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۸:۰ ب.ظ توسط محمد جواد |


به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند و به تو می‌گوید،ارباب.

نخند !

 

به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری .

نخند !

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند .

نخند !

 

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده .

نخند !

 

...به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه‌ای که هرصبح نان سنگک می‌گیرد،

به راننده چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

 

به راننده آژانسی که چرت می‌زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش را باد می‌زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می‌رود تا شماره کنتور برقتان را بنویسد،

 

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جار می‌زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می‌ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

 

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوارتاکسی می‌شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده‌ای که به جای پول خرد به تو آدامس می‌دهد،

به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی‌ات پای تخته،

 

به مردی که دربانک ازتو می‌خواهد برایش برگه‌ای پر کنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی ....نخند،

نخند که دنیا ارزشش را نداردکه تو به خردترین رفتارهای نا بجای آدم‌ها بخندی!!

که هرگز نمی‌دانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند !!!

 

آدم‌هایی که هرکدام برای خود و خانواده‌ای همه چیز و همه کسند !


آدم‌هایی که به خاطر روزیشان تقلا می‌کنند، 

بارمی برند، 

بی‌خوابی می‌کشند، 

کهنه می‌پوشند،


سرما و گرما می‌کشند،


...خیلی ساده

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۹ ب.ظ توسط محمد جواد |


معلم عزیزم


هنوز شما را دوست دارم. مثل "تمام شدن" مشق شبم

پاک و کودکانه

هر کجا هستید روزتان مبارک



+ و خودم هم قرار است معلم شوم...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

خنده ات شبیه یک معجزه بود امروز!

از آن اتفاقات بزرگ که دیدنشان برایم شده عادت...

در عوض آن هدیه ی کوچک کوچک ناقابل!

تو را نمی دانم اما

در دل من امروز به خاطر شادی تو،غوغایی به پا بود!

موهبت حضورت را شکر

روزت مبارک مادر،دوست دارم بیشتر از تمام دنیا...


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

هنوز هم گهگاهی ذهنم به سوی مرگ آن پسرکی کشیده میشود که خودش را در آشپزخانه ی خانه شان آویزان کرد نه دغدغه ی عشقی داشت نه مالی  اتفاقا پسر خیلی سر به زیر آرامی هم بود درست عین من ولی خب مرد، رفت زیر خاک جایی که همه ما بعد از مدتی مکانمان آنجاست زیر خاک خواه ناخواه نمیدانم چرا بعضی اوقات در بعضی مکان ها خیلی بیش از حد به مرگ فکر میکنم نمیدانم اشتباه هست یا درست خوب است یا بد  ،باید طوری زندگی کنی که انگار هرگز نخواهی مرد و باید طوری محبت کنی که انگار فردا دیگر در دنیا نیستی البته در کتاب دینی سوم دبیرستان خواندیم و کاملا هم تاکید داشت که مرگ فقط پلی از این دنیا به دنیای دیگر است و گفته بود که این دنیا فانیست و آن دنیا باقی بخاطر همین هم بالای سنگ قبرها مینویسند هوالباقی یا انالله وانا الیه الراجعون ولی با تمامی این حرف ها و احادیث باز هم ذهنم درگیر مرگ و روزهای بعد آن هست میگویند مرگ شتریست که در خانه همه مینشیند درست عین ازدواج که همین ضربالمثل هم برایش بکار میرود یک ضربالمثل در دو دیدگاه متفاوت یکی شروع زندگی و دیگر پایان همان زندگی،  و یا مرگ یکی از بچه های هم سن من که یک سال پیش تصادف کرد وقتی که به طور اتفاقی از جلو خانه شان رد شدم و عکس ترحیم اورا دیدم تنم لرزید گفتم  شاید خدانکرده این اتفاق پاگیر ماهم شود از آن پس آرام شدم  فاتحه اش را دادم و رفتم با تمام ناراحتی که داشتم  هرچند که آن پسر با من نسبتی نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ توسط محمد جواد |

فکر میکردم شخصیت واقعیش را شناخته ام... ولی نه مثله اینکه خیلی بیشتر از این ها بود و من چیز دیگری درباره اش فکر میکردم فکر میکردم فقط کارش رنگ روغن هست و بس    یک دفتری داشت که  خودش ساخته بود و پای هر برگه اسم خودش را تایپ کرده بود.و کادر بندی و یه بیت شعر از حافظ هم در بالای آن    بیخیال این حرف ها    قسمت جالبش برایم وقتی بود که دیدم تمامی نقاشی های داخل دفتر با خودکار است و اینکه تمامی نقاشی ها با فکر و احساسات کامل کشیده بود  اصلا معلوم بود

به هر حال خوب بود

+ نوشته شده در جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۵۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

طعم هوا از اندیشه باران ،شیرین

وزمین در امان ابرهای کبود

صبح بهاریش را خمیازه میکشد

تکه ای حصیر در حصار نخل

 پیاله ای قهوه 

 قطعه ای حلوای خانگی

و ضیافتی محلی

ــ بازم بریزم؟

پیاله را میتکاند "یعنی نه!"

تازگیها زبان پیاله را خوب یاد گرفته ام

وزمان دم کشیدن قهوه هایی که مادر در حرارت اجاق

ترق ترق

دانه های سبزش را

در سینه ی قابلمه ی معدنی

آتش میزند ...

ــ دانه ها نباید سیاه شوند ،چون تلخ و سوخته میشود

دانه ها یکسان باید روی حرارت بچرخند

دانه ها باید ...

ــ چشم مادر جان ،یادم میماند .گرممه ...بروم حیاط؟ 

ــ نه !هاون را بردار و هل ها را بکوب

بوی معطر هل

عطر قهوه های سینه سوخته و

توصیه های یک مادر برای پسرکی کم حوصله

که حواسش پی حلواست

.

.

.

اکنون سالها میگذرد

زانوهای مادر زودتر از چهره اش پیر شده اند

و ما خیلی وقت است

قهوه ای با طعم زحمتهای مادر نخورده ایم...




 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

زندگی درک همین امروز است.

ظرف دیروز پر از بودن توست

شاید این خنده که دریغ کردی

آخرین فرصت همراهی ماست.

                                           تا شقایق هست زندگی  باید کرد...


+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۹:۵۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

چند وقتی میشود   که خیلی زیاد حتی بیش از حد در ذهنم به آینده فکر میکنم  ،گاها این فکرها خسته ام میکنم    بعضی  اوقات به این فکر میکنم که دیگر به این چیزها فکر نکنم ،انگاری مغز را آرام آرام میخورد،میبلعد البته شاید متوجه حرفم نشوید گاها هم تصمیم میگیرم که یک مدت کوتا باتمام چیزهایی که دوست دارم زندگی کنم فقط یک مدت کوتاه همین؛یکی از همین دوست داشتنی هایم نوشته های صادق هدایت بود که زمان کنکور فقط آثارش را حفظ بودم و از محتوای آن بیخبر بودم بیشتر آثار سه قطره خون، بوف کور،زنده به گور و... آن موقع ها حتی اسم این نوشته ها ذهنم را مشغول میکرد چه برسد به محتوایش ،بوف کور را خواندم با زنده به گور از اول تا آخر این دو نوشته ی چند صفحه ای در مورد مرگ بود نمیدانم چرا...هدایت دوست داشت خودکشی کند با مرده ها حرف میزد بعد خواندن این دو.از نوشته هایش زده شدم و کنار گذاشتم حس کردم افسرده شده ام واقعا هم همینطور بود.ولی در نوشته هایش در بعضی از قسمت هایش جملاتی بود که آدم  را بفکر میکشاند     صادق هدایت تنها بود ،یعنی تنها شد ولش کردن و رفتند درست همانند سرنوشت  بعضی ها...از صادق هدایت بگذریم  چند وقتیست کتاب سینوهه را میخوانم تا الان آموزنده بودولی بعضی از قسمت ها  دوست داری به حال مردمان گذشته گریه کنی نه بخاطر وضع زندگیشان بیشتر بخاطر نفهمی آنان من  تاکنون تاریخ اسلام را نخواندم بودم زمان سینوهه بیش از صد شاید هم بیشتر خدا وجوود داشت برایش انسان قربانی میکردند آن هم ارز انسان های کور و کر معلولان به عقیده ی خودشان آمون  آتون یا هر خدای دیگر نمیفهمد که انسان سالم نیست بیشتر اتفاقات تاریخ در ذهنم برایم علامت سوال هستند.زنده به گور کردن دختران یکی از آنها بود مثل اینکه امشب ذهن من از همه ی چرندیات  میگوید فعلا ذهنم مخدوش است فعلا... بازهم شاید بروم سراغ کتاب زنده به گور یا کتاب های امام محمد غزالی که بیشتر در مورد طلسم و احضار هست که از یکسال پیش برایم جذابیت داشت.
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۴۷ ق.ظ توسط محمد جواد |