+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ساعت ۲:۲۷ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱:۴۲ ق.ظ توسط محمد جواد |


http://www.myup.ir/images/36327813034494372241.jpg

بعــضــی چیــزا بهــتره گفتــه نشــه ، چــه برســه بـه ایــن کــه نوشــته بشه

فقــط بگـــم امروز روز خوبی نبــود .

اولــش خــوب شــروع شــد ، امــا آخــر شــب ! 

+ بــاز ایــن نت وقــتمـو گرفــت :((

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱:۶ ق.ظ توسط محمد جواد |


اینکه صبح رو تنهـــا بیدار شی

دلت بخواد حس کنی که تو اولین نفری که داری صبح رو میبینـــی

خودت تنها قدم بزنی

نفس عمیــق بکشی و حس کنی تو اولین نفری که داره هوا رو استشــمام میکنه

شاید بتونه از تلخی بی پایان پـــاییـــــز کم کنه!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۴۴ ق.ظ توسط محمد جواد |

اگر نهال های جنگل بدانند ، روزی تن هاشان دسته ای در دستان تبر یه دوشان خواهد شد مثل من ، شاید ، هرگز دل تنگ باران نشوند .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۰ساعت ۵:۲۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

گاهـــــــی بـایـــد بی رحــــم بـود ...


نه با دوســــت ،


نه با دشمـــــن که با خــــــــودت !!


و چه بــزرگ میكُـنـدت آن سیلــــــــی


كه خـودت می خــوابـــــــــانـی


بر صــورتــت ... !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۰ساعت ۵:۲۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

این عدالت نیست که قاتل جسم را قصاص و اعدام کنند
اما تویی که قاتل روح و روان من بودی آزاد باشی
چون قاتل جسم مرگ را زود به مقتولش می دهد
اما قاتل روح فقط زجر و عذاب را ..
حالا خدایی کدوم بدتره
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۰ساعت ۵:۲۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

(این عکسارو امروز صبح خودم انداختم)

امسال عاشورا چه زود گذشت

نمیدونم چی بنویسم آخه خیلی وقته جیزی ننوشتم فقط میتونم بگم که امسال تو محرم خیلی دلم گرفته بود خیلی

اونقدر که وقتی میرفتم بیرون واسه دیدن دسته های عزاداری ناخدآگاه دلم میگرفت

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

نگرانم !
برای روزهایی که می آیند تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند!
نگرانم !
برای پشیمانی ات، زمانی که هیچ سودی ندارد!
نگرانم !
برای عذاب وجدانت ، که تو را به دار میکشد و می کُشد!

روزگاری رنج تو رنجم بود
اما روزها خواهند گذشت ...
و تو
آری تو
آنچه را به من بخشیدی
ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت!
و آنچه که من به تو بخشیدم ، هیچگاه نخواهی یافت !!
اسم تو، صورت تو ،و یاد تو
تنها این چیز ها را بخاطر من می آورد:
دروغ و دورویی و ذلت ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۸:۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

گاهی برو...
گاهی بمان..
گاهی بخند..
گاهی گریه کن...
گاهی حرف بزن..
گاهی فریاد بزن...
گاهی قدم بزن...
گاهی سکوت کن..
گاهی رها شو...
گاهی ببخش..
گاهی یاد بگیر...
گاهی سفر کن...
گاهی اعتماد کن...
گاهی بازی کن...
گاهی فراموش کن...
گاهی زندگی کن...
گاهی باور کن..
گاهی بزرگ باش...
گاهی کوچک باش..
گاهی چتر باش..
گاهی باران باش...
گاهی دریا ..
گاهی برکه..
گاهی همه چیز..
گاهی هیچ چیز...
اما همیشه ..
همیشه انسان باش....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۸:۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

پست ترین انسان کسی ست که راز دوران دوستی را به وقت کدورت فاش سازد ... ....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۸:۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

چه خوب بود از اینهمه آدم که دور و برم بودن، یکی پشتم بود.....
چه خوب بود از این همه آدم که در باره ام حرف می زدن ، یکی هم صحبتم بود ...
چه خوب بود از این همه آدم که دلم رو شکستن ، یکی همدلم بود .....
چه خوب بود از این همه آدم که روبه رویم بودن ، یکی کنارم بود ...
چه خوب بود از اینهمه آدم که دنبال تنها بود ، یکی دنبال تن ها نبود...
چه خوب بود ار اینهمه ..... یکی آدم بود !!!!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۸:۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

چیزهای دنیا را باید در یک طرف گذاشت و یک لحظه عشق را در طرف دیگر. عشق یک نیایش است نه یک کالا می توانید آن را تقدیم کنید و وجودمان مملو از آن باشد. تمام چیزهای دنیا قابل مقایسه با یک لحظه عشق نیستند همان یک لحظه میتواند به ما خرسندی نهایی را ارزانی کند.فقط یک لحظه تجربه آن میتواند به قدر کافی شما را از زیبایی پر کند.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۷:۵۵ ب.ظ توسط محمد جواد |


میدونم اونقدر گنهکار بودم آقا جون من وببخش هزار بار توبه کردم ودوباره

توبمو شکستم چه جاهایی من واز خطر نجات دادی من بعداش فهمیدم اگه نگفته بودم یاحسین کمکم کن معلوم نبود چه بلایی سرم میاد

روزایی که توبه میکردم و میشدم خدایی چقد قشنگ بود ولی یه

مدت که میگذشت همه چی یادم میرفت

انگارنه انگار یه روزی توبه کردم و...............

ای خدا خسته شدم از این دنیای پر از گناه

آقاجون امسال تصمیم گرفتم توبه کنم کمکم کن تو این محرم گناه نکنم

کمکم کن عشق های زمینی من ودرگیر خودش نکنه خدایا

اونقد من واز عشقت لبریز کن که دیگه جایی برا عشق های زمینی نباشه

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۲۰ ق.ظ توسط محمد جواد |

یک نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت 
گويا او هم بساط خويش را برچيده است

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است

عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است

مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل
يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۱۹ ق.ظ توسط محمد جواد |

دقـت کـردیـن شیشه اسباب بازی فروشی ها رو؟

وقـــــتـــی از جــــلــــوش رد مـیـشـیـن

جـای دسـتـای کــوچــولــوی بـچــه هـاسـت!

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۱۱ ق.ظ توسط محمد جواد |


وقـــت هـــائـــی هستــــ
که جـــــــز به بودنـــتـــ
دلــم رضایت نمی دهــــــد

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۹ ق.ظ توسط محمد جواد |

نگاه کـه مـی کنـی
دلم مـی لرزد ...
آنچنان کـه دستان بـی احتیاطم
در بین دستهای تو اسیر می شود ...

... من و تو ...

......دلبستن را خوب مـی دانیم ......
همین نگرانم می کند ...
بیا برویم ...
این روزگار ،
بـی رحم است!!!
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۷:۲۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

عشق نه دیدنی نه شنیدنی نه خوندنی نه گفتنی
عشق فقط عشق البته برای کسی که عاشق باشه و الا به جز یه کلمه بی روح هیچی نمی تونه باشه .
بعضیا عشقو تو فاصله ها و دوریا شون دنبالش می گردن ….!
و عشقو فریاد فاصله ها میدونن …!
عشقی که دوری از هم متولدش کنه و نزدیکی زیاد نابود و کم رنگش کنه مطمعن باش از اولشم فریبی بیش نبوده .
عشق یه چیزی شبیه به هیچ چیز و همه چیز همه دلیلای دنیا رو میتونی توش ببینی
و هیچ دلیلیم براش نمی تونی بییاری جز اینکه بگی عاشقم
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۷:۲۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

منـــ از تمامــِ دنیا

فقط آن دایرهـ ے مشکے چشمانـــ تو را میخواهمـــ ،

وقتے کهـ در شفافیتشــ ،

بازتابـــ عکســـ خودمـــ را میبینمـــ ....

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۷:۲۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

قافیه را بردار
بگذار که احساس جدیدم
هوایی بخورد
سالی نو
شعری نو
غافل مشو از من
بیا شعر طلب کن،
گویی که غزل هیچ نبوده ست!

+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۷:۲۱ ب.ظ توسط محمد جواد |

فقطــــــــــــــ واســـ ـه خــــنـــدهــــــــــ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

همیشه این گونه بوده است کسی را که خیلی دوست می داری زود ازدست می دهی
پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود
فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد، خورشید ازپشت کوه ها سرک می کشد، در کنارش باشی
هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی…
هنوز همه لبخند های خود را به او نشان نداده بودی
همیشه اینگونه بوده…
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

به سلامتی هرکس که دلش از یکی خونه!
به سلامتی هرکس که دلش از یکی دوره!
به سلامتی اون کسی که دردامو میدونه!
به سلامتی اون کسی که میدونه ولی همیشه ساکت می مونه
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

میدانـمــ روزیـــ بیـ ـهوا میگوییــــــ:

"هی... تو ... بیــــا بازی کنیمــــ..."

آنـوقـتـــ

من چشـــمـــ میــــگذارمـــ و تو

بـــرای همیــــشــ ـه پــنـهـانــــ میــــ ــشـویــــ...

میـــ بیــنیـــــ؟

منـــ اینـــ بازیــــ را خوبــــ یـاد گرفـتـ ـه امـــ!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

خدا گفت:ببرینش جهنم،
شخص برگشت نگاهی به خدا کرد..
خدا گفت نبرینش، او را به بهشت ببرین!
فرشتگان سوال کردند چرا؟
پاسخ آمد . . . چون او هنوز به من امیدوار است..
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

نه در آغوشـــــــم نه در نفــــــس هایم نه در دلــــــم

که در گلــــــوی منی

بغـــــــض کــــــرده ای

و مــــــرا

هـــــر لحظـــــه

نزدیکـــــــــــ تر می کنـــــــی

به انفجـــــــار درونــــــــم…!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۱ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰ساعت ۹:۵۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

فکرت در خاطرم غوغا میکند

مهرت در وجودم غوغا میکنم

من با این غوغا ها در دل شب ها با یاد تو زندگی میکنم

ای نازنینم

ای بهترینم

زندگی من همیشه زمزمه غوغای تو را در دل خود می پروارند

تو بگو با این همه غوغا چه کنم...


+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

چه تاریكه این سر دنیا



خداببرم اون سر دنیا


بیزارم ازعشق های دنیا




دلگیرم ازغربت دنیا............
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

دلت به ماندن نیست ...برو...
عشق که گدایی ندارد...
این نذر من بود کوه شوم و پای نبودن هایت بمانم....!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

میگمــ خداحافظ کهـ تو چشمــ تـَر کنی

و بگـــی: کجــآ؟

مگه دستــِ خودتهـ این اومدن و رفتن؟ ...

کهـ سفت بغلمــ کنی

و بــگی: هیچ رفتــنی تو کار نیستــ

همین جـآ " به دلتـــ اشاره کنی" جاتهـ

تا همیشه آخرِ سرش محکمــ بگی: شیر فهم شد؟؟

و مَن، دل ضعفهـ بگیرم از این همه عاشقانهـ های ِ محکمت!!!


+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۵۸ ق.ظ توسط محمد جواد |

گفته بودم میکشمت آخر ...

امروز ...

دم غروب ..... ...

وقت اذان ....

دلم را با اشک آب دادم ...

رو به قبله خواباندمش ...

یک ... دو ... سه ...

تمام شد

دیگر بهانه ات را نمیگیرد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۵۶ ق.ظ توسط محمد جواد |

ایـ‗ـن عاشــ‗__‗ــقـانه تـ‗ـریـ‗ـن غــ‗__‗ــزل را ..


بـ‗ـا هـ‗ـر قــ‗__‗ــیــدی ...


کـ‗ـه دوســ‗__‗ــت مـیــ‗__‗ــداری!...


بـ‗ـخــ‗__‗ــوان:


دوســ‗__‗ــتـ‗ـت دارم . . . !


+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۴۵ ق.ظ توسط محمد جواد |

نسل ما نسلی بود که...
یواشکی بوسید...
یواشکی نوشید...
یواشکی خندید...
یواشکی حرف زد...
یواشکی فکر کرد...
یواشکی اعتراض کرد...
یواشکی گریه کرد...
یواشکی آرزو کرد...
یواشکی دعا کرد...
یواشکی درد و دل کرد...
یواشکی انتخاب کرد...
یواشکی عاشق شد...
یواشکی.........
پس به سلامتی یواشکی که اگه نبود نسل ما منقرض می شد

+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۴۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

بوسه ای از سر مستی به لب یار زدم
آتشی بر دل دیوانه و بیمار زدم
مست روی و مست جان و مست ساقی و سما
طعنه ای از ته دل بر رخ هشیار زدم
چشم پوشید ز رسوایی خلق و افسوس
قصه آدم و رسوایی خود جار زدم
زاهد نیک صفت دعوی ایام نکرد
من به انگشت تحیر غم خود زار زدم
عالمی با نظرش بر سر سوزن جا شد
جای جای وطنم جمله به انکار زدم
خوب رویان طلب عیش ز رندان کردند
جام رنگین قضا بر سر خمار زدم
عرض این بد سخنان راه به آفاق نداشت
آه افسوس غلامی به سر دار زدم
پارسا کاشت یقین عاقبت عزت برداشت
وای من تکیه بر این کشته بی بار زدم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۴۱ ق.ظ توسط محمد جواد |