+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۶:۳۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

یکنواختی این روزام داره آزارم میده
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۲۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۳:۳۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۳:۳۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۳:۳۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

احساسم بهم میگه الان که مهمونی خدا تموم شده ، فرشته ها جمع شدن که ظرفا رو بشورن

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۳:۱۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

عید فطر مبارک

چه زود گذشت این  یه ماه

بابای کامی عید شماو کامرانم مباررک

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۱۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

همین الان خبر دادن که :

به دلیل استقبال بی نظیر شما روزه داران عزیز ،ماه رمضان تا پایان شهریور ماه تمدید شد .

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۲۱ ب.ظ توسط محمد جواد |

امروز آخرین روز ماه رمضونه یه جورایی خوشحالم که فردا تموم میشه همهی این بیستو هشت روز رو نتونستم روزه بگیرم به دلایلی حالا بماند چی

یکی دو روزه حال نوستن نداشتن فقط نظرارو میدیدم   احساس میکنم نوشتن برام بی معنی شده خسته کننده شده یکنواخت شده ولی از همه ی اینا بگذریم دلم  میخواد بنویسم انشالله یه ماه دیگه دانشگاه قبول میشم و از این فلاکت خلاص میشم خیلی زیاد هم انگیزه ی  دانشگاه رو ندارم میخواستم بمونم یال بعد ولی ترسیدم نتونم بخونم  وضع از اینی که هست بدتر بشه  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۱۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

خدایا به زلزله زدگان آذربایجان صبر.بده مصیبت بدیه خیلی بد تسلیت میگم
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۲:۳۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۵۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

هنگامي که در زندگي اوج ميگيري،
دوستانت مي فهمند تو چه کسي بودي .
اما هنگامي که در زندگي، به زمين مي خوري،
آنوقت تو ميفهمي که دوستانت چه کساني بودند.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۴۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

حدودا دو سه ماهم بود که

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

انتظار ندارید که یادم بیاد چی بوده ؟

نه خداییش انتظار دارید ؟


+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۴۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

طرف با اسم مهسا جووون اومده تو یه پیج ، میگه : من مشکل کامپیوتری دارم میشه کمکم کنید؟

سی چهل نفر راهنماییش کردن کلی هم لایک گرفت!!!

مشکلش که حل شد گفت : بچه ها دمتون گرم ...   اسمِ من عباسه ، مرسی که مشکلمو حل کردین...

اول با اسم خودم اومدم ، هیشکی جوابمو نداد...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۴۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

به زودی در تلویزیون شاهد یک سری استاد محترم دانشگاه خواهیم بود که سعی می کنن به

شما بفهممونن که اگه تو گرما 16 ساعت اب نخورین برا بدنتون خوب هم هست!!!! :|

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۳۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

آخرهای ماه رمضون دیگه دارم کم میارم نمیدونم چرا، یه اتفاق هایی افتاد که نباید میوفتاد هی بیخیال بابای  کامی چه خبر ؟؟؟ راستی این کتابی که گفتی در مورد چیه؟در مورد اینکه گفتی رابطم با کتاب خوندن چطوره  خواستم بگم که تا چند سال پیش خیلی کتاب میخوندم ولی الان نه فکر نکنم حوصلشو داشته باشم الان بیشتر سعی میکنم فقط خودم با گوشی ،کامپیوتر و فیلم وچیزای دیگه تا این وقت بگذره همیشه تابستونو دوس داشتم ولی فکر نمیکردم روزاش اینقدر برام یکنواخت باشه به هرحال سعی میکنم این کتابی که گفتی رو بخونم یه تصمیمی گرفتم میخوام ببینم نظرت چیه تصمیم دارم از این به بعد مطالب شاد تو وبم بذارم دیگه خسته شدم

همین

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۲۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

اصلا خوصله ی نوشتن ندارم ببخشید
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۵۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

دارم فکر میکنم از چی بنویسم تازگیا خیلی تنبل شدم آهان دو روز دیگه امتحان تو شهری دارم که  بازم طبق معمول باید یه وقتمو بذارم رو آیین نامه و بعد برم کتاب سی سال کنکورشو که خریدم کار کنم تا بیشتر مسلط شم بعد هنگامی هم که میخوام بخوابم یه بار تو دهنم مرور کنم عین دوره ی دبیرستان هه 

و دیگر هیچ


پی نوشت: علت اینکه تو بعضی از آپ هایی که میذارم  و توش غلط املایی هست اینه بعضی هاشون رو با گوشی آپ میکنم چون حوصله ی پشت کامپیوتر یا همون رایانه رو ندارم به بزرگی خودتون ببخشین
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

مامانم برای فردا یه مهمونی ترتیب داده  که بیشتر بخاطر منه این مهمونی آخه ناسلامتی کارت معافیت گرفتم برا فامیلا هم یه مهمونی حسابی افتادیم بخار همینم مامانم تا میتونه ازم بیگاری میکشه هه 

درسته که بخاطر منه ولی خودم اصلا دوست ندارم تو مهمونی باشم انتخاب رشته بدجور درگیرم کرده خداروشکر دوروز دیگه هم تمدید شد 

واینکه کم کم دلم راضی میشه بمونم سال بعد نظرتون چیه???

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۳:۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

چند روزه درگیر انتخاب رشته ام برام از درس خوندن سخت میاد تابحال پیش چندتا مشاور.رفتم هر کی یه چیز میگه چون زیاد از رتبم راضی نیستم انگیزه ی انتخاب رشته ندارم به هر حال یه کمی  میرم دنبالش شاید جایی قبول شم
اینو بگو آخه.کدوم دانشگاهی منه...حالا بماند چی پذیرش میکنه منی که هیچی حالیم نیست البته یه کمی استعداد تو وجودمون  به لطف خداوند عزیزمون نهفتست که اگه از این استعدادها درست استفاده کنم انشالله به جایی میرسم البته اگه برم  دنبالش این خیلی مهمه
+مخاطب خاص 
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۹:۵۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

دیشب  با تمام خجالتی که از خدا میکشدم رفتم مسجد آخه یه جورایی خدا رو فراموش کرده بودم من همون محمد جوادی بودم که  هیچ موقع ...اصلا بی خیال دیشب رفتم مسجد فضاش برام غریب میومد نمیدونم چند وقت بود نرفته بودم دوستایی که تو مسجد قبلا میشناختم بهم با طعنه میگفتن چه عجب محمد خان راه گم کردی منم که خداروشکربااین زبونی که دارم تو جواب دادن کم نمیارم

یکی از دلیلاش این بود ک کنکور داشتم

مخاطب  خاص:

+بابای کامی چند روزه نیستی نکنه فراموشمون کردی

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۳۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

حس نوشتن ندارم نمیدونم چرا شاید به خاطر انتخاب رشته باشه شایدم چیزای دیگه دلم چیزایی که دلم میخواست انجام بدم رو حتی نمیتونم بهش فکر کنم چه برسه به اینکه انجامش بدم امروز رفتم معاینه چشم برای گواهی نامه که خدارو شکربهمون عینک نداد که عین بچگیامون که به رفیقامون میگفتیم چهار چشمی همونم به من بگن  

میخواستم از دوستانی که به وبم.میان بپرسم که اگه اطلاعاتی درباره ی مهندسی مواد_سرامیک ومدیریت بازرگانی دارن لطفا کمکم کنن اخه به این دو ر]شته علاقه دارم میخوام ببینم بازار کارشون چطوره راسی حساب داری هم همینطور

ممنونم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۲۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۹:۴۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

امروز رفتم پیش مشاور  یه خورده به خودم امیدوار شدم  به هر حال بهش گفتم یا تربیت معلم یا یه رشته ی خوب

آخه معلم بودن رو هم دوست دارم نمیدونم چرا 

نمیدونم چرا هیچی از این مغزم ترشح نمیکنه که یه چیزی بنویسم  راستی به نظرتون معلم بودن خوبه؟؟؟آخه کارش هم تضمینیه و به محض اینکه دانشگاه تموم شه راست میری سر کار

امروز یکی از رفیقام میگفت به هیچ وجه واسه سال بعد نمون میگفت باید ارادت خیلی خیلی قوی باشی کع بتونی دوام بیاری 

بابای کامی یه رمزی بگو تا بذارم پای این مظلب تا فقظ تو بخونی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۵۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

تصمیم گرفتم اول انتخاب رشته کنم ببینم اون رشته ای که مدّ نظرمه قبول میشم در غیر اینصورت  میمونم سال بعد

به نظرتون این کار بهتر نیست؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴ ق.ظ توسط محمد جواد |

نمیدونم چه تصمیمی بگیرم بمونم سال بعد یا همین امسال هر رشته ای که شد برم دوست ندارم چهارسال عمر با ارزشمو تو یه رشته ای که هیچ بهش علاقه ندارم بگذرونم بیشتر به این فکر میکنم که بمونم سال بعد و خوب بخونم  و یه رتبه ی سه رقمی بیارم  امسال نشد بخونم نمیدونم چرا اصلا حس درس خوندن نبود نه اینکه اصلا نخوندم ولی خوب نخوندم نمیدونم بمونم یانه؟؟؟

دل نوشت:

حالم بدجور گرفته  نمیدونم چم شده  اصلا بیخیال امشب حال نوشتن ندارم  

+ببخشید که این پستم اینطور شد

+ نوشته شده در شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

یه سوال :
به عشق در نگاه اول اعتقاد داری ؟
یا باید دوباره از جلوت رد شم !؟

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

برای هر آدمی قد شخصیت و فهمش انرژی بذار
بیشتر که بشه ؛
خودت زیر سوال میری

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۲۳ ق.ظ توسط محمد جواد |

جز اینکه تو کنکور رتبه ی ده هزار شدم

حالا مونده  قبول بشم یا نه

به هر حال خدارو شکر

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۳۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

همین الان از کلاس آموزش رانندگی اومدم   امروز روز جالبی بود چون  داخل ماشین آفای یوسفی مربیمو میگم اصلا از رانندگی حرف نزد  وقتی گوشیمو تو دستم دید گفت آقای قیطاسی گوشیت جدیده من که خداای گوشی  هستم که کم مونده بود تصادف کنم تا حالا ندیدیه بودمش دوربینش چنده؟صداش خوبه؟منم  بجای اینکه خیابون رو نگا کنم همینجور داشتم نگاش میکردم گفتم بله همه چیش خوبه دوربینش که عالیه من نمیدونم اومده بودم آموزش رانندگی یا اومده بودم درباره ی قسمت های مختلف این گوشی باهاش بحث و گفتگو کنم تا این آقا به یه نتیجه ای برسه خلاصه  تو یه ساعت رانندگی تقریبا 55 دقیقه رو براش دریاره ی گوشی توضیح دادم اون پنج دقیقه هم صرف روشنو خاموش کردن ماشین شد تازه فلششم داد براش آهنگ بریزم حالا شما فکر میکنین آقای یوسفی چند سالشه؟؟؟شصت سالشه ولی من وقتی تو ماشین نشسته بودم احساس میکردم کنار یه جوان  بیست بیست و پنج ساله نشستم واقعا من این روحیشو تحسین میکنم کاش وقتی منم بزرگ شدم روحیه ام همون روحیه بچگی باشه البته خداکنه تا اون موقع زنده باشیم 

+ بابای کامی:خیلی ازتون ممنونم چون با هر نظری که تو وبم میذارید یه راهنمایی نشونم میدید  نمیدونم دلم میخواد بدونم  اسمتون چیه ؟ بی انصاف نباشین الان چند وقته باهم رفیقیم نباید بدونم؟

+راستی واسه دکترا کنکور دادین یا اینکه میخواین کنکور بدین نمیدونم ولی ببینید اگه فایده داره برین دنبالش به نظر من  اگه براش کار باشه باهمین فوق لیسانس هم کار هست  فقط باید دنبالش بود 

+راسی اینم میخواستم بدونم که  بابای کامی این کامی پشوند چیه ؟ پسوند اسمه؟پسوند صفته ؟این خیلی ذهنمو یه خودش مشغول کرده لطفا ذهنم رو از این ابهام در بیارید

+یه عکس هم تو مطالب مرداد90 دارم خواستی اونم بیین


پی نوشت:1.الان دیگه به دلایلی زیاد منتظر افطار نیستم شاید دلیلشو بدونین  شایدهم نه2.چند روز دیگه جواب کنکور میاد لطفا دعمون کنید این برای بار دووم3.دوستون دارم ممنون که خوندید
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۷:۵۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

آقــا واقعـــاً مــن مــونـــدم !جمعیـــت دختــــرا ایــنــقــــد زیـــاده ..

 پــس چــرا شمـــاره شــانـسـى میــگیــرى هــمـش پـســر جــواب میــــده  ؟!...

لینک: یه پسر باحال

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۵:۳۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

ببین من همه حرفامو زدم ... حالا دیگه تصمیم با خودته ... میمونی یا میری ؟؟!


لینک: یه پسر باحال
+ نوشته شده در دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۵:۲۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

همیشه برام شروع کردن نوشتن هر نوشته ای سخت بوده آدم سر در گم میشه و نمیدونه از چی بنویسه البته این وقتی پیش میاد که موضوعی نباشه نیم ساعت مونده اذان و منم اومدم پای نت که وقت زود بگذره یه جورایی میخوام سر خودم شیره بمالم که آره ،امروز خیلی سختی کشیدم آخه از صبح تا ساعت یک خونه نبودم  و دارم از تشنگی هلاک میشم هر دفعه هم اومدم روزه ام رو بشکنم  بخودم گفتم دینو ایمونت کجا رفته پسر ازتو بعیده اینکارا ... این شد که نتونستم به نفس لوامه ی خودم که از سال دوم دبیرستان درس دهم دینو زندگی بود که میگفت عقل را دو نداست  امرکننده به بدی ها .امر کننده به خوبی ها اصلا بی خیال ،امروز ساعت شیش قرار بود برم ماشین برونم به قول بچگیامون ماشین قان قان کنم ولی یه مشکلی واسه مربیمون آقای یوسفی پیش اومد بنده ی خدا زنگ زد عذر خواهی کرد ماهم که از اسممون معلومه (جواد:بخشنده)بخشیدیمش گفتی اشکالی نداره پدر من


پی نوشت: به خاطر تشنگی شدید و نداشتم توان در نوشتن از نوشتن این قسمت معذوریم

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۸:۱۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

رابطه ها در دو حالت قشنگ میشن:
اول : پیدا کردن شباهت ها

دوم : احترام گذاشتن به تفاوت ها

لینک:http://sampadrashtstudent.blogfa.com/

+ نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۷:۳۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

نمیدونم چی بنویسیم هر چی مینویسیم احساس میکنم خوب نیست و پاکش میکنم دوساعتی به اذان مونده و ماهم همینطور چشم انتظار و داریم پی در پی به ساعت نگاه میکنیم بلکه این وقت بگذره فکر میکردم تو تابستون راحتترم ولی انگار،سختتر هم شده زندگیم خیلی یکنواخت شده نمیدونم چجور از یکنواختی در بیارمش خداکنه امسال قبول بشم وگرنه...، هیچی بی خیال قبل ماه رمضون یه نقشه هایی واسه این ماه داشتم که تو آپام هم نوشته بودمش تصمیم بر این بود که آدم بشم ولی انگاری نشدم  نوشتن حرف دل خیلی سخته ، سخته که بخوای همه ی دردای دلتو بنویسی ی جاییو یکی بیاد بخونه یا به حالت بخنده یا به حالت گریه کنه من نمیدونم  مخاطب های من کدوم یکی از اینها هستند ولی به هر حال کسایی که به نوشته هام ارزش قائل میشن رو دوست دارم و خیلی خوشحالم میکنن 

پی نوشت:1.از این به بعد مبخوام کمتر بنویسم چون احساس میکنم سرتونو درد میارم2.یک هفته دیگه جواب کنکور میاد دعامون کنید  خواهش میکنم همین الان بعدا نمیخوام چون یادتون میره بگید خدایا محمد جواد و تمام کسانی که تلاش کردن(مثل محمد جواد)رو تو کنکور موفق بگردان آمـــــین یارب العالمین
+ نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۷:۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

تنها خبر اینکه در آیین نامه قبول شدم

ودیگر هیچ

البته با دوتا غلط

+ نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

خودمونو با این روزنوشتن ها مشغول کردیم بلکه این ماه رمضون زود بگذره و ما هم از این فلاکت راحت شیم البته این فلاکت با فلاکت بودن های دیگه زمین تا آسمون فرق داره من عاشق این فلاکتم حتما الان میگن این چرا با تناقض داره حرف میزنه نمیدونم شاید،اگه این بعدازظهرهارو نخوابم دیونه میشم که فردا بعدازظهر این تناسب خواب از بین میره و من مجبورم بازم دیونه بشم آخه فردا راس ساعت چهارونیم بعدازظهر در آموزشگاه رانندگی آزمایش با یک سری از بچه ها امتحان نه ببخشید آخه بهمون گفتن امتحان که با تست خیلی فرق داره معنیش که یکیه ولی نمیدونم چه فرقی که اینا براش از یه واژه استفاده میکنن 


پی نوشت:1.هفته ی قبل که بنا به دلایلی به اصطلاح افتادیم فردارو باید دعا کرد مثل اینکه بعد سحری نباید بخوابم2. بعد سحری نباید بخوابم؟؟؟؟؟3.نمیدونم شاید4.تا حالا سابقه نداشته من به خاطر یه امتحان بی خوابی بکشم حتی تو امتحانات نهایی5.نه این که درس نخونم سر موقه میخوندم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

خرج عروسی رو که ما پسرا میدیم اونوقت میگن عروسی !
خونه ام که ما پسرا میگیریم میشه خونه ی عروس !
از اون بدتر جونت درمیره کار میکنی یه ماشین میخری اونم میشه ماشین عروس !
دیگه بدتر ۴روز دیگه بچه خواهرت به مامانش میگه مامان مامان بریم خونه زن دایی اینا !
اون وقت دخترا میگن حقشون ضایع شده …

حروم شدیم ما بخدا...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۷:۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

با ننجونم رفتیم خرید 

از در مغازه عباس آقا رد شدیم...

ننجونم گفت ننه عجب حضور پر شکوهی! انتخاباته؟

گفتم نه ننه، صف مرغه!

لینک:رکورد شکنی!

منبع:پسرترشیده

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۸:۲۲ ب.ظ توسط محمد جواد |