داش حبیب: چرا نیومدی در دکون؟
مجید: امروز جمعس تعطیلیه!!!
داش حبیب: امروز دوشنبس، خیلی داریم تا جمعه
مجید: نخیییییییر، تو اون تقویمه که آقام اونسال عید خودش با دست خودش بهم عیدی داد امروز جمعس
داش حبیب: اون تقویم باطلست
مجید: واسه من جمعه جمعه آقامه شنبه شنبه آقامه، خواه مرده خواه زنده، جخ تقلید مرده جایزه، آقا میگه بالا منبر

سوته دلان-علی حاتمی 

پیشاپیش  یلداتون مبارک

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱:۲۷ ق.ظ توسط محمد جواد


+ رامبد جوان : ...در می زنی،من مثلا یه خانومم،
درو باز می کنم میگم بله...
تو یه جوری که من حالم بد نشه به من توضیح میدی که
ماشینمو دزد برده...
.
.
* پسر خاله : می خواستم بگم اگه به شما بگن
باباتون فردا می میره حاضری چه قدر پول بدی که نمیره؟

+ هر چی که دارمو ندارم...

* اگه بگن مادرتونم روش چی؟!

+ دیگه هر چی که دارمو ندارمو از اینورو اونور می تونم جور بکنم...

* اگه بگن خودتونم روش سه تایی؟!

+ چرا آخه...؟

* مثلنه دیگه...

+ دیگه نمی دونم باید چی کار کنم...

* نمی دونی؟

+ نه !

*ولی خوشحال باش...هیچکدومشون نمی میرن...
خودتم زنده می مونی...
یه ماشین قراضه جایه باباتو ننتو خودت به باد رفت!... به درکــــــــ!
  ...

واقعا کل زندگی در مقابل یک ماشین...

همیشه دوست داشتم یه رفیق مثل پسر خاله داشتم باشم اون موقع واقعا عالی بود ما بجای اینکه رفیق پیدا کنیم بقیه رو هم از دست دادیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۱۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

ریحانه: "دوسِت دارم" به تُرکی چی می‌شه؟
نظر: "دوسِت دارم"؟ والله "دوسِت دارم" سه مدله؛ یه مدل هست که این ترک‌ها می‌گن "چوخ ایستیرَم". یه مدل هست که اینا که تازه اومدن تهران می‌گن "دوسِت دارم". یه مدلم این آدمای باکلاس هستن که می‌گن "آی لاو یو"!
ریحانه: تو چی می‌گی؟
نظر: من؟ من "چوخ آی لاو یو".

رقص در غبار-اصغر فرهادی

+عاشق دیالوگ فیلم های اصغر فرهادی ام ،واقعا زحمت کشیده که الان فیلم هاش توی  جهان مطرح شده. چند وقت پیش فکر میکردم بیشتر فیلم هایی که هست بی ناثیرن ولی الان که بیشتر فکر میکنم میبینم اگه یه فیلم با ناشی ترین کارگردان هم ساخته بشه باز هم توی زندگی افراد تاثیر داره آن هم ...

+عاشق دیالوگ  فیلم های مازیار میری و بعضی از سکانس هایی که با سکوتش آدم متوجه بیشتر مشکلات جامعه میشه نمیدونم شاید حرف منو متوحه نشین ولی خب حرف دلمه که میزنم.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

علی (مصطفی زمانی): اگه قرار بود همه مثل هم باشیم که زندگی خیلی لوس و بی‌نمک می‌شد!
آقاجونم می‌گه ترس و نگرانی نمک فلفلِ زندگیه. گاهی وقتا سخت رسیدن مزه‌ی دیگه‌ای داره... حکایت من و تو هم همینه، به هم می‌رسیم

اما یه کم سخت، یه کم دیر... ولی می‌رسیم


+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۳۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﻢ،ﺑﻊ!
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺳﭙﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ.
ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ ﺻﺒﺞ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ.
ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ؛ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻪ
ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊ ﺑﻊﮐﺮﺩﻡ.

ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺗﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥﭼﺎﻗﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﺿﺎ، ﭘﺴﺮﺵ، ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺎﯾﺪ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﯿﺴﺖ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺢ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ.

ﺣﺎﻝ ﻫﻢ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺧﺮﯾﺪ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﻦ ﺁﺳﻮﺩﻩﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺣﺎﻻﻫﺎ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ.

ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺍﺯ ﻗﺼﺎﺏ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ. ﻫﻮﺍﯼ ﻣﺮﺍ ﺩﺍﺭﺩ؛ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﻢ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ.
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﺁﻭﺭﺩ.

ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﺎﻥ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺷﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺍﺳﺐﻫﺎﯼ ﺭﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ، ﺛﺒﺖ ﻣﻠﯽ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ﺍﺭﺯﯼ ﺑﺮﺍﯼﻣﻤﻠﮑﺖ!

ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻓﮑﺮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﮑﻨﻢ.
ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺷﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ. ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺷﺒﯿﻪ ﺁﻫﻮ ﺍﺳﺖ. ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﮐﻨﻢ.

ﻣﺎﺩﺭ! ﺩﯾﮕﺮ ﺯﯾﺎﺩﻩ ﻋﺮﺿﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺳﻼﻣﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻧﻢ
ﺑﺮﺳﺎﻥ؛ ﺑﻪ ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﻫﻢ ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﺎﻥ.

+ نوشته شده در جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲ساعت ۵:۴۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲ساعت ۹:۵۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

سنتور_پارسال همین موقع ها بود که  چیزی از سنتور نمیدونستم  و الان یکسال از اون موقع میگذره و پیشرفت زیادی تو این زمینه داشتم حتی بیشتر از نقاشی،بعضی وقت ها حس میکنم استعداد اصلی من تو رشته ی نقاشی بیشتر بود نه موسیقی بعضی وقت ها هم برعکس،این روزها با اینکه خودم خنر جوی اداره ارشاد هستم ولی خودم هم هنر جو دارم  وقتی که  یک سال پیش تصمیم گرفتم که کل زندگیم بر پایه ی تدریس باشه دل رو زدم به دریا و ... از پذیرش هنر جو امتناع نکردم :( .

نقاشی_چند روز پیش  آقای حدادی استاد نقاشی بود عاشق برخوردش هستم  وقتی وارد اتاق شدم  نقاشی نیمه کاره ی خودم رو که از تابستان همان طور مانده بود را روی دیوار در گوشه ای از اتاق دیدم  استاد گفت بیشتر بچه ها در مورد تابلوی نیمه کاره میپرسند من هم  درمورد شما بعنوان هنرمند فوت شده ی  کلاس و پیشکسوت :( هیچی دیگه همینطور موندم ...تصمیم گرفتم برم و اون تابلو رو تموم کنم و هدیه  کنم به یکی از دوستان تاکید میکنم یکی از دوستان  ، یا این که کلا چند تابلو کشیدم ولی بیشتر از بیست سی نفر به من سفارش داده اند من هم که بیخیال، اصلا برایم مهم نبود نه قول دادم نه وعده ای البته متاسفانه .

فعلا حرفی ندارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲ساعت ۸:۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

نیستش
نمی دونم کجاست !
چه می کنه !
ولی می دونم که ندارمش
هیچوقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نه نمی خواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم
نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم : هنوزم دوستت دارم .
آخه تو حول و ولای پریشونیه
تورو نداشتن تو گیرو داره :
” ای بابا دله تو هیچ ، حال اون خوش ! ” ای بی مروت !
دیگه دلی می مونه ؟
که جونه دله کبوتر بتپه
که با شما از جونه زندگیش بگه ؟
بگه که هنوز زندس ؟
اگه صدا صدای منه
اگه نفس نفسه تو
بزار که اون خوش غیرتاش بدونن که دل
دله بابایی
دیگه دل نیس ، دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

دکلمه زیبایی از استاد پرویز پرستویی

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲ساعت ۶:۲۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

یه جا هست که باید وایستی
یه جا هم هست که باید درری 
اما خدا نکنه جای این دو تا با هم عوض شه 
که دیگه تا آخر عمر بدهکار خودتی

 همین...!

+ نوشته شده در جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۲ساعت ۷:۱۱ ب.ظ توسط محمد جواد |

ادم ها عوض شدن، زندگی عوض شده .
امروز با یکی دست میدی بعد باید ۵ تا انگشتت رو بشمری ببینی هنوز سر جاش هست یا نه!

واقعا !!!

+ نوشته شده در جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۲ساعت ۶:۴۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

 

خسرو شکیبایی : مردم منو می دیدن میگفتن مخش تکون خورده . ولی من به مامانم می گفتم من دلم تکون خورده نه مخم . مادرم می گفت گور بابا مخ تو دلت قد صدتا مخ می ارزه ، به خدا گفت ، به همین زمین قسم گفت ...

اندیشه فولادوند : مادرت نپرسید عاشق کی شدی ؟ نپرسید اسمش چیه ؟

خسرو شکیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمی پرسن . همه چیو خودشون می دونن ...


ستاره بود-فریدون جیرانی

+ نوشته شده در جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۲ساعت ۶:۲۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

این روز ها با دیدن برخی صحنه ها آدم دلش برای جامعه اش میسوزد وقتی در کتار  خیابان مردی را میبینم که چند عدد ساعت مچی برای فروش دارد آن هم معلوم نیست از کجا آورده است دقیقا همان لحضه که آن مرد را دیدم به حال خودم قبطه میخوردم که چرا دوربین ندارم تا از این صحنه ها عکس بگیرم، عذاب آورترین خیابان همدان برای من خیابان اکباتان است که وقتی واردش میشوم کمی دلگیر میشوم و اکثر اوقات اصلا دوست ندارم مسیرم به آنجا بیفتد،نمیخواهم زندگی فلاکت بار مردم را ببینم  شاید این یه جور دور زدن هست که من در ذهن خودم  برای آن به وجود آورده ام .بعضی از تصویر ها خیلی سخت از ذهنم پاک میشود البته شاید من از یک درصد این قضایا با خبرم وای به حال روزی که از آن نود و نه درصد هم با خبر شوم.

+همیشه دوست داشتم از مشکلات جامعه انتقاد کنم ولی وقتی میدیدم  حرف یک نفر برو ندارد البته حرف کله گنده ها چرا ... بیخیال نه با این حرفا چیزی درست میشود نه با فکر کردن به این چیز ها.

+داشتم به نوشته ی دوست عزیزم که گفت مرگ هم یک حادثه هست ،مانند افتادن یک برگ...دقیقا  به نظر من فکر کردن به مرگ باعث میشه انسان از کنار بسیاری از مشکلات به سادگی رد بشه  نه مشکلات مالی براش مهم باشه نه اتفاقات زندگی فقط به این جمله دل خوش میکند که هر چه پیش آید خوش آید همین،بگذریم.

+بعضی اوقات که مطالب چند سال پیش وبلاگم را میخوانم خنده ام میگیرد چه طرز فکر داشتم و حالا چه طرز فکری دارم زمین تا آسمان فرق کرده ام کل عقده ها کل فکر ها ف نگاهم به آینده تماما تغییر کرده اند شاید به مرور زمان بوده و متوجه نشده ام و حالا که خودم را به نوشته هایم مقایسه میکنم متوجه میشو آن موقع ها دغدغه های فکری من بسیار کم بوده تا الان البته کاملا طبیعیست هه وبلاگ هیچ فایده ای هم نداشته  باشد در این یک مورد برای من به یک دنیا می ارزد تقریبا خودم را ارزیابی میکنم  .

+نقاشی هم اصلا نکشیده ام که بخواهم در وبلاگ قرار دهم ولی قصد دارم چند تابلوی خوب برای چند تا از دوستان بکشم ، همین.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۲۰ ب.ظ توسط محمد جواد |



  ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود ،روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد. دوربين

رو برداشتم و رفتم بالاي سرش. داشت آخرين نفساشو ميزد .ازش پرسيدم :اين

لحظات آخر چه حرفي براي مردم داري؟. با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي

براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن... گفتم : داره ضبط ميشه

برادر يه حرف بهتري بگو .با همون طنازي گفت..

آخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه افتاده.


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۲۶ ق.ظ توسط محمد جواد |

چند روز است شدید به مرگ فکر میکنم ،فکر میکردم مردن،کشته شدن- فرقی ندارد چه طبیعی و چه غیر طبیعی خیلی سادست طوریکه در یک لحظه با یک  حرکت اشتباه میتوانیم زندگی سرشار از آرزویمان را بر باد بدهیم چقدر ساده است زتدگی ما و چه ساده تک تک لحظه های دوست داشتنی زندگیمان را از دست میدهیم بدون آن که بدانیم.همیشه به خودمان بستگی داشته چگونه زندگی کنیم عاشقانه یا مادیانه بدون عشق، به نظر من اگر در زندگی عشق نباشد تقریبا میشود گفت آن زندگی پوچیست مهم نیست عشق به انسان باشد یا هر چیز دیگر مهم این هست که انسان در این  دنیا با عشق داشتن به چیزی از آن لذت میبرد.

عشق های امروزی شرافت میخواهد که  بیشتر ندارند، بیشتر انسان ها آن را با عادت اشتباه  میگیرند البته میشود گفت  متاسفانه .

پ.ن :این روز ها عشق به انسان بیشتر از همه چیز  در جامعه مد شده است.


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ساعت ۷:۲۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

یك شب زمستانی ؛
سردار به سرباز نگهبان گفت...سردت نیست ؟؟
سرباز جواب داد : عادت دارم !!!
سردار گفت میگویم برایت لباس گرم بیاورند.

و رفت و ...

آن وعده که کرد از یادش رفت....!!!
صبح جنازه یخ زده سرباز را دیدند كه روی دیوار نوشته بود :
به سوز سرما عادت داشتم ! وعده واهی تو ویرانم كرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۲ساعت ۵:۲۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

پیــــرمرد روستا زاده اے بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد! 
 
روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟ همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن: خــــوب معلومه که این از بد شانسیه! 
 
هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــراے تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به همراه بیست اسب دیگـــر به خانه بر گشت! 
 
پیر مرد بار دیگــــر در جــواب گـــفت: از کجا مـــےدانید که ایــن از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ 
 
فـــــــردای آن روز پـــسر پیــــرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خــــورد و پایش شـــکست. همسایه ها بار دیگــــر آمدند و گـــفتند:  عـــجب شانس بدی! و کـــشاورز پیــــر گفت: از کجـــا مــے دانید که این از خوش شانسی مـــن بوده یا از بد شانسی ام؟ 
 
و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب مـــعلومه که از بد شانسیه تـــو بـوده پیـــرمرد کـــودن! 
 
چــــند روز بــعد نیــــروهای دولتــــے برای ســــربازگیری از راه رسیدند و تمام جـــوانان ســـالم را برای جـــنگ در ســــرزمینی دوردست با خود بردند. پســـر کشاورز پیر به خاطـــــر پاے شـــکسته اش از اعــــزام، مـــعاف شد. 
 
هـــمسایه ها بار دیگـــــر بـــرای تبـــریک به خانــه پیــــرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پســـرت مــعاف شد! و کــشاورز پیــــر گفت: از کــجا مـــے دانید که…؟ 
 
خیلی از ما اتفاقاتی در زندگــــــــے خــــود داشتیم؛اتفاقـــاتی کـــه از نظر ظـــاهـــری بـــرای ما بـــد بوده اند اما براے مــا خـــیر زیادی در آن نهفته بوده است... 
 
خـــــداوند یگــــانه تکیه گــــاه من و توست! 
 
پس... 
 
بـــه "تدبیرش" اعتماد کـــــن.. 
 
بـــه "حـکمتش" دل بســـپار... 
 
بـــه او "تـوکــــــــــــل" کـــــن... 
 
و ... 
 
بـــه سمت او "قدمـے بردار".

+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۱۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته. یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد. با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخره! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین! چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟


دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!!! 


+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۵۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

سنتور

انگار هر چیز که بلد بودم را گذاشته ام کنار و فقط فکر میکنم که چکار کنم ،نقاشی که اصلا کار نمیکنم ، سنتور گه گداری آن هم اگر دلم بخواهد ،یا یکی از بچه ها بخواهد برایش سنتور نوازی یاد دهم  این هفته برای یکی از بچه های های کلاس یک سنتور خریدم متاسفانه برای اکثر اسان ها خریدن ساز مهم ترین بخش است و بقیه ی آن مهم نیست اینکه که به جایی برود و بگویید من سنتور نواز هستم یا یک ساز دیگر مهم نیست،روز های اولی که  سنتور خریده بودم و آموزش میدیدم بعد از مدتی که به  حد قابل قبولی رسیدم و میتوانستم در جمع های خانوادگی سنتور بزنم برای اولین بار برای جمع سنتور زدم که به قدری بی توجه بودند که بعد از ان تصمیم گرفتم که دیگر در هیچ جمعی که چیزی از موسیقی نمیفهمند یا برایشان مهم نیست سنتور نزنم،سنتور به کنار.

سازدهنی

مدتی بود هر جا که میرفتم ساز دهنی را در کوله پشتی ام میگذاشتم نه اینکه بخواهم برای کسی ساز بزنم حس خوبی داشت که آن هم متاسفانه همانند ینتوذ برای هر کسی که میزدم به قدری بی ذوق بود که بعد از نواختن ساز دهنی ازکرده ی خودم پشیمان میشدم

نمایشگاه کتاب

چند روز پیش که به نمایشگاه کتاب رفته بودم در میان همه ی غرفه ها دنبال غرفه ای بودم که عنوان آن موسیقی لاشد که متاسفانه از آن سه سالن بزرگ هیچ غرفه ای به نام موسیقی نبودم که من آن جا بیشتر به این پی بردم که موسیقی در کشور ما ارزش چندانی ندارد جالب اینجا بود که برای کتا بهای آشپزی چند غرفه ی جدا گانه بود  ولی موسیقی حتی در حد آن هم نبود  دلم خیلی پر است متاسفانه

دیگر چیزی نمیگویم


+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۲ساعت ۷:۳۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۲ساعت ۶:۴۰ ب.ظ توسط محمد جواد |