از جایی که یادم هست از اول ابتدایی تا پیش دانشگاهی همیشه رو صندلی ردیف اول کلاس مینشستم ولی امسال نمیدونم چرا دوست داشتم ردیف آخر  بشینم برخلاف تصوری که مثل دکتر شریعتی از ردیف آخر کلاس داشتم جای خوبی بود با آدم های متفاوتی هم کلاس شدم از جمله داداشم که تازه وارد کلاسمون شد هم کلاسی و هم خوابگاهی شدیم.

استاد های جالبی هم داریم البته از نظر من چون من از استاد هایی که اعتماد به نفس خوبی دارن خیلی خوشم میاد و اینکه عین خودم آروم و صبور باشن و بتونن کنترل کن کلاس رو ،هفته های اول دانشگاه یکم برام سخت میاد البته همیشه اینطور نمیمونه فکر میکنم کلاسمون یک مقداری با دبیرستان فرق داره اونم اینه که دیگه به کلاس ها نمیگم زنگ میگم ساعت مهم ترینش همینه  هه تو دانشگاه هم دارن کم کم استعداد ها رو کشف میکنن ولی من هنوز بروز ندادم و شاید هم اصلا بروز ندم البته از نظر ورزشی آره به هر حال خوب میگذره دانشگاه,زندگی خوابگاهی هم خوبی های خودشو داره هفت ماه تو خونه تنها بودیم و بیشتر روز هامون یکنواخت بود ولی الان اونطور نیست این زندگی رو دوست دارم.همین

فکر میکنم امروز این وبلاگ دوساله شد.

ارغنون جان تولدت مبارک

+ ارغنون خطاب به وبلاگ  :)

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۳۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

دانشگاه هم شروع شد البته بعد از مدت ها انتظار، دانشگاه فرهنگیان،همیشه رفتن اولین روز واسه شروع یک مقطع تحصیلی واسم عذاب آور بوده آدم به شدت احساس غریبی میکنه حتی اگه چند تا از رفیقاش هم باهاش باشه. امروز مراسم افتتاحیه دانشگاه بود  مثله اینکه ما اولین ورودی دانشگاه فرهنگیان بودیم خوشبحالمون ،به هر حال خوب بود رفتیم سالن آمفی تئاتر بعد از سخنرانی رئیس دانشگاه و چند تا از اساتید دیگه مراسمی بود به اسم میثاق نامه که باید سوگند یاد میکردیم که شغل معلمی رو باید به نحو احسنت انجام بدیم، اون لحظه واقعا لحظه ی با احساسی بود امیدوارم بیشتر این سوگند ها پا بر جا بمونن آخه میگفتن معلم بودن مقدسه ،شغل الهیه  هر معلمی باید دلسوز باشه.
آدم های متفاوتی اومده بودند بعضی ها اصلا قیافشون به معلم بودن نمیخورد بعضی ها هم برعکس. 
امروز من بیشتر به میثاق نامه فکر میکردم تا بقیه ی چیز ها بدجور ذهنم رو به خودش مشغول کرده امیدوارم بتونم بهش عمل کنم هیچ موقع حتی به دهنم هم خطور نمیکرد که بخوام واسه یک کاری سوگند یا همون قسم بخورم به هرحال یکی از پیش آمد های زندگیمون  و جزئی از سرنوشتمون بود که معلم بشیم قبلنا ها که تو این رشته قبول شده بودم  تردید داشتم  همش فکر های منفی تو ذهنم بود که من نمیتونم معلم بشم تواناییش رو ندارم  ولی خب دیگه از این فکر ها نمیکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۵۱ ب.ظ توسط محمد جواد |


شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه‌ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی


من همه‌جا، پی تو گشته‌ام

از مه و مهر، نشان گرفته‌ام
بوی تو را، ز گل شنیده‌ام
دامن گل، از آن گرفته‌ام
تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی


دل من سرگشته توست

نفسم آغشته توست
به باغ رویاها چو گلت بویم
در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی
در این شب یلدا ز پی‌ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی


مه و ستاره درد من می‌دانند

که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجایی، که رخ نمی‌نمایی
از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی

 



دانلود فایل



برچسب‌ها: مورد علاقه
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۵۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

زنده یاد فریدون مشیری

هيچ و باد است جهان؟

                         گفتي و باور كردي!؟

كاش، يك روز، به اندازه «هيچ»

غم بيهوده نمي‌خوردي!

 

كاش، يك لحظه، به سرمستي باد

شاد و آزاد به سر مي‌بردي!

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

مولانا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد 

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۱۶ ب.ظ توسط محمد جواد |


معرفت یه موقعی لباس رفاقت بود

الان منفعت جاشو گرفته...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۸ ق.ظ توسط محمد جواد |

 دانلود فایل


+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۷:۳۹ ب.ظ توسط محمد جواد |


شد خزان گلشن آشنایی
باز هم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی‌وفایی


با تو وفا کردم تا به تنم جان بود

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت، آه


دلم از غم خونین است

روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می‌پرستم تا هستم


تو مست از می به چمن

چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله کنم تا کی؟


تو و می چون ناله کشیدن‌ها

من و چون گل جامه دریدن‌ها
ز رقیبان خواری دیدن‌ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی


برو ای از مهر و وفا عاری

برو ای عاری ز وفاداری
که شکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند؟
جفا به عاشق تا کی؟


نمی‌کنی ای گل یکدم یادم

که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود از غم خون دل من
آه از دل تو


گرچه ز محنت خوارم کردی

با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من
هرچه توانی ناز
کز عشقت، می‌سوزم باز




دانلود فایل


برچسب‌ها: آهنگ
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۷:۳۵ ب.ظ توسط محمد جواد |


برچسب‌ها: نقاشی, رنگ روغن
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۶:۱۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

از جایی که یادم می آید وبلاگ نویسی را با کپی کردن از وبلاگ های دیگر در موضوعات مختلف هر چیز که برایم جالب بود شروع کردم  چون با نوشتن زیاد آشنا نبودم بعد از مدتی  تصمیم گرفتم هر از گاهی بنویسم چون  فهمیدم که کپی برداری بدون فکر کردن  ارزشی ندارد در حالیکه عین همان متن یا تصویر در هزاران وبسایت و وبلاگ وجود دارد. نوشتن  به آدم احساس آرامش میدهد حالا هر جا که باشه وبلاگ ،دفترچه ی خاطراتت ، انشایی که برای مدرسه مینویسی یادم می آید بیشترین انشایی که نوشتم سال پنجم ابتدایی بودم که با موضوع فلسطین حدود ده صفحه  بود نوشتم سر کلاس پنج صفحه اش را خواندم  که بقیه ی آنرا  آقای مینایی معلممان  نذاشت بخوانم بعد آن افسردگی مزمن گرفتم و بیشتر انشاهایم حتی به یک صفحه هم نمیرسید  ،دوست داشتم زیاد بنویسم که متاسفانه خیلی کم مینوشتم کسی هم نبود ما را تشویق به نوشتن کند شاید اکر کسی راهنمایی ام میکرد یک نویسنده ی خوب با تفکرات خوب میشدم،سعی کنید در تنهایی هایتان بنویسید آدم را آرام میکندو عادت بد دیگری که دارم خواندن کتاب های غیر درسی  است که تصمیم دارم  کتاب بخوانم چون با کتاب خواندن ،نوشتن صحیح را یاد میگیریم

کتاب بخوانید و بنویسید...!

+ نوشته شده در شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۸:۴۴ ب.ظ توسط محمد جواد |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۹:۱۹ ق.ظ توسط محمد جواد |

http://www.oilpaintings-sales.com/images-paintings/peder-mork-monsted/peder-mork-monsted-a-mountain-torrent-in-a-winter-landscape-77280.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۹:۶ ق.ظ توسط محمد جواد |

http://www.artistdaily.com/cfs-filesystemfile.ashx/__key/CommunityServer.Components.PostAttachments/00.00.00.92.59/NOAPS2_5F00_600x439.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۸:۵۸ ق.ظ توسط محمد جواد |


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدا نگهدار
که می روم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه سفر کنم
ز تیره ره گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سرنوشت

دانلود قطعه ی یاد دوستان ( بهارعاشق + مراببوس)  

دانلود قطعه ی مراببوس با اجرای استاد اردوان کامکار  

دانلود نت آهنگ مراببوس برای سنتور ( تنظیم علیرضا جواهری ) 

 

مراببوس با صدای عارف

مراببوس با صدای ویگن

اجرای مرا ببوس با صدای گلنراقی



برچسب‌ها: سنتور
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۱۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟
پسر میگه : من..!!
… … …
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!
پسر میگه : بازم من شیرم…
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟
پسر میگه : بابا تو شیری…!!
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا…
به سلامتی هرچی پدره

برچسب‌ها: پدر
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۷:۳۹ ب.ظ توسط محمد جواد |


     ملالی نیست جزگم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن شادمانی بی

      سبب میگویند

        بااین همه عمری اگرباقی بود طوری ازکنار زندگی میگذرم

        که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان!

        تایادم نرفته است بنویسم 

        حوالی خوابهای ماسال پربارانی بود میدانم همیشه حیات آنجاپراز هوای تازه ی بازنیامدن است

        اماتو لااقل حتی هروهله 

        گاهی هرازگاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست!

        راستی خبرت بدهم 

        خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده . بی پنجره . بی در . بی دیوار ....

         هی بخند!

        دارد همین یک لحظه 

        یک فوج کبوترسفید از فراز کوچه ی مامیگذرد

        بادبوی نامهای کسان من میدهد

        یادت می آید رفته بودی خبر ازآرامش آسمان بیاوری؟!

        نه نامه ام باید کوتاه باشد . ساده باشد

        بی حرفی از ابهام وآینه ازنو برایت می نویسم

        حال همه ی ما خوب است 

        اماتو باورنکن...   (سیدعلی صالحی)


پ ن :هر وقت این شعر یا بهتر بگم نثر رو میخونم یاد مرحوم خسرو شکیبایی که گوهر نازنینی بودند میوفتم چون برای اولین بار با صدای ایشون این نثر رو شنیدم.



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۶:۵۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

آدم که تنها باشد   به چیز های زیادی در باره ی خودش ،آینده اش و گذشته اش فکر میکند  بیشتر زمان بچگیم رو به یاد دارم هر لحظش رو حتی بعضی اوقات یادم میاد ده پانزده سال پیش چه حرف هایی زدم ،انگار توی ذهنم ثبت شده اند زمان کودکستانم بیشتر کلاس نقاشی یادم میاد  تا کلاس های دیگه اولین تشویقی که بخاطر نقاشی بود تو کلاس نقاشی توسط خانم رضایی بود که خیلی وقته دیگه ندیدمش   درست یادم میاد که اولین نقاشی که تو دوران کودکی کشیدم یه ماشین به رنگ سبز بود با هوای بارونی که خانم رضایی به شدت تشویقم کرد تا جایی که یادم میاد از همان دوران بچگی در درس نقاشی من سر تر از همه بودم تا جایی که بچه ها  برای نقاشی کشیدنم به صف می ایستادن دوران ابتدایی هم به همین روال پیش رفت ،یعنی با نقاشی های خوب دوران راهنمایی هم چند تا نقاشی کشیدم که فکر نکنم الان بتونم مثل اونو بکشم که بچه ها نمیتونستن ببینن که من خوب میکشم میگفتن کپی کردی منم میگفتم،آره کپی کردم  سال دوم دبیرستان نقاشیام انقدر خوب بودن که برای بچه ها نقاشی میکشیدم و میرفتن قابش میگرفتن و میزدن رو دیوار اتاقشون ،البته بیشتر سر ساعت پرورشی میکشیدم و ساعت دینی از خجالت به معلم نشون نمیدادم تا ناراحت نشه به هرحال زود گذشت شورو شوق هایی که تو.کلاس داشتیم دلتنگی هایی که واسه پدرو مادرم داشتم چند سال خوابگاهم واقعا برام سخت گذشت همیشه احساس غریبی داشتم اون موقع ها دوست داشتم زود بگذره ولی الان دوست دارم برگردم به همون موقع های دانش آموزی معلم هایی که با همشون حاطره های خوب وبعد که در آینده همشون رو به قلم تحریر در می آورم.

بیست و سوم بهمن دانشگام شروع میشه امیدوارم شروع خوب و دوستان خوب عین دوران دبیرستانم داشته باشم به دانشگاه نباید بصورت یک هدف نگاه کرد البته این عقیده ی منه،راه های پیشرفت برای انسان زیاده البته اگر با فکر  جلو رود .دانشگاه فقط برای داشتن آگاهی های بیشتر و داشتن حرفی در مقابل مقابل دیگران البته با مدرک

همین!

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱:۰ ب.ظ توسط محمد جواد |


دانشجویی به استادش گفت:استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۸:۴۴ ق.ظ توسط محمد جواد |


+ نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۹:۵۸ ق.ظ توسط محمد جواد |

امروز صبح یک مرد  رو دیدم که حدس زدم  سنش تقریبا پنجاه و یک یا دو سالش باشه،من که داشتم مسیر خودم رو میرفتم این مرد از پشت بهم گفت آفرین ،احسنت چه سر و وضع سنگینی داری من بهش گفتم ببخشید با من هستید گفت بله با شما هستم بهم نزدیک تر شد  دستشو گذاشت رو شونه هام گفت من مرد رکی هستم اهل آبادان  بود یه پاش هم لنگ بود و لنگان لنگان راه میرفت  از وقتی که سر صحبت رو باز کرد بحث  سیاسی بود نه سیاسی معمولی با همه ضد بود رفتار عجیبی داشت وقتی حرف میزد احساس میکردم یکی داره محکم رو مخم میکوبه بهش گفتم من زیاد تو سیاست نمیرم اشتباه گرفتی،بعد ازش پرسیدم ببخشید شغلتون چیه گفت بیکاره و همه کاره اولاش خندم گرفت بعد فکر کردم احتمالا این یه دیونست که تو شهر  غریب ،من نمیشناسمش گفتم سرمایه ی زندگیت چیه چیکار میکنی خونه ماشین بچه  داری با این سنت ،یک دفتر تو دستش بود که با روزنامه جلدش کرده بود و باز اون گذاشته بود لای روزنامه یه عکس هم دستش بود که سه تا دختر کنار هم بودن انگار از تقویم درشون اورده بود گفت سرمایه ی من همین دفتره با این  عکسا خلاصه اصرار کرد  بشینیم رو صندلی و حرف بزنیم قبول کردم شروع کرد  از خاطرات خدمتش برام گفت از دوتا پسراش که ولش کردن بهم میگفت من فکر همتونو میخونم ،روان کاوم آره روانکاو من بازم خندم گرفت  انگار داشت رو مخم راه میرفت بعد نیم ساعت حرف زدن من بهش گفتم من اصفهانی یعنی شاهین شهری نیستم من اهل همدان هستم تو اون لحظه چه حس خوبی داشتم لحظه ای که فهمید ماله یه شهر دیگه هستم فشارش رفت بالا نمیدونم چرا  ولی حالش خوب نبود رفتارهای خوبی داشت ولی بیشترشو دوست نداشتم یه لحظه فکر کردم نکنه همین اطلاعاتی باشه ،نمیدونم شاید هم باشه ولی من هیچ چیز نقضی بهش نگفتم و خیالم راحته از این بابت تا یه جایی باهم بودیم  تا وقتی که رسیدیم دم در آموزش موسیقی دلنوازان اونجا میخواستم ازش جداشم که باز نشد  مرد نازنینی بود ولی یکم مشکوک که چرا فقط با من همچین رفتاری داره ،بخاطره اینکه از دستش راحت شم شمارم رو بهش دادم اونم شمارش رو داد دفترش رو بهم داد گفت بخون عین دفتر خاطره بود ولی با خط ی بسیار بد  که به زور میشد بخونیش الان پیش خودم فکر میکنم شاید اون مرد واقعا  دیونست یا واقعا یه چیزایی حالیش بود

پی نوشت :تله پاتی :خواندن ذهن دیگران
+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۷:۱۷ ب.ظ توسط محمد جواد |


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۷:۱۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

چند وقت بود منتظر بودم سه شنبه برسه آخه سه شنبه های قبل رو به دلایلی از دست داده بودم و نمیخواستم این سه شنبه رو  هم از دست بدم بهم گفته بودن مربی نقاشی یک آقایست به نام حدادی چند هفته اسم آقای حدادی تو ذهنم بود و تصویر های مختلفی از چهرش تو ذهنم ساخته بودم ،انتظار داشتم وقتی وارد کلاس نقاشی میشم یک آقای تقریبا سی ،سی و پنج سال رو ببینم  که قیافه ی مرتبی داره اول که وارد کلاس شدهم یه سالن بود و یه اتاق دیگه هم بود که رو سردرش نوشته بود اتاق خوشنویسی وقتی وارد سالن شدم یه آقایی رو دیدم که  یه گوشه داره برا خودش نقاشی میکشه بدون توجه به نقاشیش تو ذهنم گفتم با قد یک و سی چهل سانتی و یک  قوز بزرگی که رو شانه ی سمت چپش داره ،نه این نمیتونه باشه رفتم تو اتاق خوشنویسی گفتم شاید اونجا باشه دیدم اونجا هم نیست از دوتا خانم که نشسته بودن پرسیدم واسه آموزش نفاشی اومدم اون آقارو بهم نشون دادن،رفتم پیش همون آقا که قبلا بهتون گفتم کلی باهاش حرف زدم در مورد نقاشیم پرسید از کی شروع کردم با کی کار کردم چندتا تابلو کشیدم ،کلا خیلی پخته حرف میزد،من اونو با یک معلول اشتباه  گرفته بودم بخاطر راه رفتنش،بخاطر  قوزی که رو پشتش داره بعد این همه مدت ک حرف زدیم من پرسیدم ببخشید آقای حدادی نیستن ون گفت  : من حدادی هستم :(  برای ذهنم ،فکرم متاسف شدم که چرا باید فکر میکردم که آقای حدادی یه آدم معمولیه ،چرا ما اینطور آدم هارو دست کم میگیریم بعد به نقاشیاش  نگاه کردم خیلی خوب بود ،خوب که نه عالی بود بعد چند ساعت متوجه شدم که سه تار هم میزنه واقعا خوب سه تار میزد بعد یکی از رفیقام که رشته ی دانشگاهیش نقاشیه اومد  و دید من هیچ وسایلی نیوردم مجبورم کرد برگردم  خونه وسایل بیارو  ،رفتم وسایل رو اوردم ،وقتی اومدم دیدم علیرضا  عین مجسمه وسط سالن ایساده اولش میخواستم بخندم بعد دیدم که استادم آقای نظری و چند از همکاراش دارن از رو فیگورش اسکیس  skais میزنن بعد اون ،منم  یه نیم ساعتی  به اصرارشون رو صندلی نشستم  تا  اسکیس بزنن بعد هم با تموم خستگی که داشتیم نقاشیو تموم کردیم همین !

برچسب‌ها: برگی از خاطرات
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۰ ق.ظ توسط محمد جواد |