بنویس و هراس مدارازآن که غلط می افتد
بنویس و پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است می نویسد و پاک می کند
و ما هنوز زنده ایم در انتظار پاک شدن و بر خود می لرزیم...
کدوم عشقی ارزش چهار میلیارد رو داره..... یادتونه...
بسم الله الرحمن الرحیم
یک هفته پیش بود که سازدهنی زیاد کار میکردم ، انقدر تمرین کردم که سر تمرین آهنگ پاپیون گوشه ی لبم زخم شد و از اونموقع نمیتونم درست و حسابی ساز بزنم الکی نبود که اول کتاب، استاد پاک نژآد تاکید کردن که میتونین ویتامین آ + د به لب هاتون برای کاهش اصطکاک بزنین ولی کوو گوش شنوااا... اون اول ها که تازه رفتم دم در پاساژ بهار و میخواستم برم سازدهنی بخرم تو دو راهی مونده بودم با خودم میگفتم چرا به این ساز میگن ساز دل، رفتم داخل بعد از کلی پرس و جو یه سازدهنی گرفتم و با خوشحالی از فروشگاه اومدم بیرون ،رسیدم خوابگاه بچه ها یه جوری بهم نگاه میکردم که انگاااار هفت هشت سالی هست دارم با این ساز زندگی میکنم خیلی از بچه ها بودن که جلوشون شرمنده شدم بعد اومدم خونه و طبق معمول دیدم که چیزی بلد نیستم انداختم توی کشو کنار کلی از وسایل هایی که هیچ وقت باهم جور در نمیان من همیشه نظم رو دوست دارم ولی در این یک مورد دوست داشتم شلخته به قول مادرم باشم...
این سازدهنی یا به اصطلاح همون هارمونیکا یعد پنج ماه خاک خوردن داخل کشو که اکثر وقت ها رو مخ من راه میرفت که چرا بلد نیستم دقیقا بعد از امتحانات ترم اول دانشگاه بود که داخل ماشین کنار پدرم نشستم و انقدر با سازدهنی ور رفتم البته ور رفتن با سازدهنی با همراه کتاب و نت( که این خیلی فرق داره) به هرحال داخل ماشین آهنگ الهه ناز کامل شد و بعد از مدتی که برای اولین بار توی اتاق داشتم آهنگ الهه ناز رو میزدم سرم رو که بالا اوردم دو تا از داداشام زن داداشم و مادرم که همیشه به سازدهنی به چشم اسباب بازی نگاه میکردن با تعجب به من نگاه میکردن.
روز پایان یافتن تصور اسباب بازی بودن سازدهی در ذهن من
یک روزی بود که من در خانه ی رفیقم علیرضا مشغول کشیدن تابلو بودم برای استراحت کمی دست از نقاشی کشیدن ،کشیدم و داخل اتاق علیرضا که حتی جای قدم زدن نبود یه سازدهنی البته از نوع داغونش و یک کتاب به همراه یک سی دی پیدا کردم ... و اون روز ، روز شکفتن یکی دیگر از استعداد های من بود .
دقیقاپارسال همین موقع هابود که به جمعیت اندگ این گروه پیوستم و فهمیدم که سازدهنی اسباب بازی نیست.

ساز دهنی ام را بی حضور تو به دهانم می گذارم
و سرخوش از عشقت نوای خاموش قلبم را می نوازم
تا شاید نسیم صدایم را به تو برساند
و باز تو را به یاد قلب سوخته ام بیندازد
گر چه خیلی دیر است اما
هنوز هم چشم به راه جاده ای هستم
که از ان به اسمان ها پیوستی
و هیچ کبوتری خبر از برگشتنت نیاورد و باز هم کنار جاده بی حضور تو می نوازم
میشه بر درد غلبه کرد؟
یه بار مارتین(اسم یک شخصیت) دندون درد داشت اتو رو زد به برق و صبر کرد ، بعد اونو گذاشت روی
شونش و دندون دردشو فراموش کرد.
بسم الله الرحمن الرحیم
درست از وقتی که از کنسرت آقای سیامک آقایی برگشتم اصلا به ساز نیم نگاهی نکردم چه برسه به اینکه بخوام تمرین کنم نمیدونم چرا !!! شاید فهمیدم هیچی بلد نیستم ... نا امید شدم یا شاید بخاطر اینکه راه ذرازی رو در پیش دارم تا آقای آقائی برسم همیشه تو ذهنم فکر میکردم که ایشون حرفه ای باشند ولی نه تا این حد که باعث تعجب همه ی اساتید موسیقی همدان بشه خود من هیچ وقت فکر برگزاری همچین کنسرتی رو آن هم در همدان نمیکردم حین کنسرت از پانصد نفر جمعیت اصلا صدایی نیاد ، همه ی چشم ها خیره به مضراب های استاد ، حرکت استاد همین... خوشحال بودم اولین کنسرتی که رفتم مربوط بود به سنتور و تنبک،نه کنسرت هایی که که میشه با پلاس نود درصد تغییرش داد که حتی خود خواننده صدای خودش رو نشناسه و تماشاگر نفهمه واقعا چند تا ساز توی این کنسرت استفاده شده مخالف پاپ نیستم مخالف تقلب هاش هستم که به هیچ عنوان نمیشه این کارها رو توی موسیقی سنتی از جمله سنتور پیاده کرد.
درست ده دقیقه از شروع سنتورنوازی استاد گذشته بود که فهمیدم سازم رو و راهم رو درست انتخاب کردم و میتونم موفق باشم البته نه با این تلاش بی وقفه ای که من الان دارم انجام میدم به چند تا از دوستان گفتم . حیف شد از دست دادید به قول آقای اسدی این اتفاق احتمال آن یک در یک میلیارد است که در همدان اتفاق بیفتد
اسم کنسرت بود :باز فرو ریخت عشق از در و دیوار من
من چه گناهی کردم که تو یک خانواده ی پولدار به دنیـا اومدم :!

ماهي سياه کوچولو گفت:
نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.
ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم.
البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند.
من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟.....»
ماهی سیاه کوچولو / صمد بهرنگی