بالاخره بعد از مدت ها تونستم با سازدهنی آهنگ بزنم،تازه فهمیدم چرا بهش میگن ساز دل مخصوصا حسی که بهت با چشمان بسته دست میده غیر قابل وصفه،البته بخاطر اینکه استاد نداشتم یه مقدار یادگیری اولیه اش برام سخت بودبگذریم.این روزها داریم با ماه رمضان سر میکنم ماهی مه فکر میکردم شاید تو این ماه کمی بهتر شوم ولی مثل اینکه نه، اینطور نبود بیشتر روزهای ماه تا ساعت دوازده خواب حتی دیروز هم برای اولین بار تا ساعت پنج عصر خواب بودمنمیدونم چرا این روزا بر خلاف سال گذشته اصلا دستم به نوشتن نمیره بخاطر اتفاقاتی بود که تو زندگیمون افتاده و یا بخاطر حرف های بعضی هاو تمسخر آنها که حتی دوست داشتم باهاشون...معنی نوشتن رو نمیفهمن یعنی شاید هنوزمن هم نمیفهمم زندگی من هرطوری که باشه باز هم شکر میکنم آخه زندگی بقیه رو که ندیدین قدر همین هم بدونین،دیگه حالم داره از وبلاگ های عاشقانه به هم میخوره،با اینکه همون اولا وب خودم عاشقانه بود بعد فهمیدم نه. الان بیشتر به دنبال کار هایی ام که اثرش بعد از مدت ها تو رفتار خودم بمونه موسیقی نقاشیکه مخصوصا موسیقی که واقعا میشه گفت یک عضو جدا ناپذیر از زندگی من از وقتی که وارد کار موسیقی شدم با آدم های مختلفی آشنا شدم که کم کم برای من مهمتر میشوندهمینطور هنم نقاشی مه با استاد ملاپور سی و هفت ساله خودمان که هه هنوز هم ازدواج نکرده است گفتیم چرا استاد؟گفت آمادگی ندارم ماهم :| بیخیال قبل آن استاد حدادی که قبلا دو پست درباره اش نوشته ام و بعد آن استاد به ظاهر نظامی مان که به گفته او به قول من اصلا تریپش به نظامی گری نمیخورد خودش میگفت واقعا چرا من رفتم تو نظام و الان هم ستوان یک هستم ولی خودم :( آقا هفده ساله داره نقاشی کار میکنه ولی با روحیه ی نظامی براتون جالب نیست.
+
نوشته شده در دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۲ساعت ۳:۶ ب.ظ توسط محمد جواد
|
با نگاه های حسرت بار به یکدیگر نگاه میکردند اما امیدوار بیشترشان از همان بچگی به بهزیستی آورده شده بودند بعضی هایش هم در سن ده یا کم تر یا بیشتر ،از همان اول که دیدمشان سعی کردم که باهاشون رابطه ای دوستانه برقرار کنم شاید مثل برادر،با خودم میگم که اگر من خدارا شکر نکنم واقعا کفر کردم وقتی زندگی آنها را میدیدم که ماهانه بیست هزار تومان بهشان میدادند واقعا بیست هزار حتی پول تو جیبی بعضی از شماها هم نمیشود ولی آنها مجبورندبا آن بسازند وقتی یکی از آنها حقوقشان را گفت یکی از آنطرفتر داد زد ،پنج ماه است که نداده اند همین جا بود که احساس کردم یک بشکه آب سرد روی سرم خالی کردندبیچاره ها دلم برایشان سوخت.البته شاید اشتباه باشد شاید هم نه وقتی آن شب از باغ به خانه برگشتم تقریبا یک یا دوساعت به آنها و زندگیشان فکر میکردم با خودم میگفتم چرا باید این اتفاق برای اینها بیفتد حتی در مرور بعضی از فکر ها گریه ام هم گرفت.یکی از بچه ها یک سال از من کوچک بود به اسم بهرام که او هم مثل من به موسیقی علاقه داشت گیتار و ویولن کار میکرد دقیقا حرکت هایی را که انجام میداد را دقیقا درک میکردم نگاه های معنا داری که میکرد سعی میکرد خودش را طوری نشان دهد که انگار اتفاقی در زندگیش نیفتاده است از رفتارش خوشم آمد چون دقیقا عین خودم آرام و بی سرو صدا و در عین حال کمی غرور در وجودش موج میزد که همان میتواند آینده اش را بسازد.امیدوارم زندگیشان سرو سامان بگیرد.
نماز روزه هایتان قبول باشد.
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۲ساعت ۷:۴۸ ب.ظ توسط محمد جواد
|
از موقعی که خبر مرگش رو شنیدم شوکه شدم تا وقتی که تو مراسم تشییع جنازش بودم اصلا باورم نمیشد کسی که تا دیروز بین ما بود میخندید کار میکرد عین من عاشق گوش دادن به موسیقی بود،بیچاره دخترش و زنه بیوه اش ،میگفتن این آخراخوب نمیدید هنوز گاها که بهش فکر میکنم تنم میلرزه که چقدر این دنیا بی ارزش و تازه دارم میفهمم که دنیا وفا نداره فقط خوبیاته که میمونن از بعد مرگش کمی دیدم به زندگی تغییر کرد،ساده تر گرفتمش به چیزی فکر نکردم ولی باز هر چقدر هم که بخوام خودم رو به کوچه ی علی چپ بزنم لعنتی این فکر خودش پی این چیزا میره که آدم یه روز میمیره و دنیا بی ارزشه
همه ناراحت اند همه،بعضی وقت ها به این شک میکنم که گفتن مرگ پلی است از این دنیا به دنیا دیگه البته بیشتر بخاطر گریه ها شیون ها شک میکنم همین اگه پله پس چرا گریه...
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۵۷ ب.ظ توسط محمد جواد
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲ساعت ۱:۴۸ ب.ظ توسط محمد جواد
|