روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مرد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــ

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۲ساعت ۶:۵۶ ب.ظ توسط محمد جواد |


لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،
شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،
چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

تب و تابي ست در موسيقي آب
كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند
به جنگل هاي بي پايان اندوه !

لب دريا، گل خورشيد پرپر !به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،
مرا گرداب هاي سرد باور !

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،
كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

لب دريا، غريو موج و كولاك،
فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛
نگاه ماهي افتاده بر خاك !

پريشان است امشب خاطر آب،
چه راهي مي زند آن روح بي تاب!

سبكباران ساحل ها چه دانند،

شب تاريك و بيم موج و گرداب!

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،
خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛
چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

چراغي دور، در ساحل شكفته
من و دريا، دو همراز نخفته!

همه شب، گفت دريا قصه با ماه
دريغا حرف من، حرف نگفته!

زنده یاد فریدون مشیری

+  asheghe in sheram


+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۲ساعت ۸:۱۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

هوای گریه دارم تو این شب بی پناه
دنبال تو میگردم دنبال یه تکیه گاه
دنبال اون دلی که تنهایی رو میشناسه
دستای عاشق من لبریز التماسه
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود

سکوت شیشه ایم رو صدای تو میشکنه
تو آسمون عشقم شعر تو پر میزنه
با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه
تو بغض من میشکنن شعرای عاشقونه
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود
هزار و یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود

سکوت شیشه ایم رو صدای تو میشکنه
تو آسمون شعرم عشق تو پر میزنه
با تو دل سیاهم به رنگ آسمونه
تو بغض من میشکنن شعرای عاشقونه
هزارو یکشب من پر از صدای تو بود
گریه هر شب من فقط برای تو بود

 

نیلوفر لاری پور

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۱۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

مولانا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد 

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۱۶ ب.ظ توسط محمد جواد |


     ملالی نیست جزگم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن شادمانی بی

      سبب میگویند

        بااین همه عمری اگرباقی بود طوری ازکنار زندگی میگذرم

        که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان!

        تایادم نرفته است بنویسم 

        حوالی خوابهای ماسال پربارانی بود میدانم همیشه حیات آنجاپراز هوای تازه ی بازنیامدن است

        اماتو لااقل حتی هروهله 

        گاهی هرازگاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست!

        راستی خبرت بدهم 

        خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده . بی پنجره . بی در . بی دیوار ....

         هی بخند!

        دارد همین یک لحظه 

        یک فوج کبوترسفید از فراز کوچه ی مامیگذرد

        بادبوی نامهای کسان من میدهد

        یادت می آید رفته بودی خبر ازآرامش آسمان بیاوری؟!

        نه نامه ام باید کوتاه باشد . ساده باشد

        بی حرفی از ابهام وآینه ازنو برایت می نویسم

        حال همه ی ما خوب است 

        اماتو باورنکن...   (سیدعلی صالحی)


پ ن :هر وقت این شعر یا بهتر بگم نثر رو میخونم یاد مرحوم خسرو شکیبایی که گوهر نازنینی بودند میوفتم چون برای اولین بار با صدای ایشون این نثر رو شنیدم.



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۶:۵۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۷:۱۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

چه خبر از دل تو .... ؟
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من می گیرد؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی می میرد !
تو هم از غصه این قهر کمی دلگیری؟

لحظه ای هم خبر از حالِ دل خسته ی من می گیری؟
...شود آیا که شبی،
دل مغرور تو هم،
فکر چشمانِ سیاهِ دگری خاک کند
دستِ خالی ز وفایت روزی،
قطره ای اشک ز چشمان ترم پاک کند
چه خبر از دل تو .... ؟
دانی آیا که در این کلبه ی درد،
اندکی مهر تو بس بود ولی
دل بیرحم تو با این دل دیوانه چه کرد؟


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ساعت ۱:۳۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا به خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در قیامت عطر و بویش  میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱ساعت ۱:۵۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

 داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام
كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ
هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند
چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ
با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند
بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ
از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند
همچو سنگ از دهن قـــــــــلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنــــــــــــده ست
شهد در كام من وتست شـــــــــرنگ
نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را
تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ
گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي 
بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ
روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري
دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ
گـــــــــرم وخونين به منش باز آري
تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ
عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و نــنگ
حــــــــرمت مادري از يـــــــاد ببرد
خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ
رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك
سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود
دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمــــــــــين
و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ
از زمين باز چو برخـــــــاست نمود
پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون
آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ
آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش
آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ

+ بهترین شعری که تو دوران دبیرستان خوندم همین بود
 

برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱ساعت ۱:۴۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

من و تو قصه ی یک کهنه کتابیم . مگه نه؟ 
یه سوالیم ، یه سوال بی جوابیم . مگه نه؟ 
یه روزی قصه ی پرغصه ی ما تموم میشه 
آخرش نقطه ی پایان کتابیم . مگه نه؟ 
پشت هم موج بلا میشکنه و جلو میاد 
وای بر ما که رو آب مثل حبابیم . مگه نه؟ 
کی میگه ما با همیم ، ما که با هم جفت غمیم 
دو تا عکسیم و به زندون یه قابیم . مگه نه؟ 
ای خدا ابر محبت چرا بارون نداره 
آسمون خشکه و ما تشنه ی آبیم . مگه نه ؟ 
کار دنیا رو که چشمم دیده بود گفت به دلم 
ما دو تا پنجره ی رو به سرابیم . مگه نه . مگه نه ؟ 

اگه تا دامن خورشید خدا هم برسیم

آخر از بوسه خورشید کبابیم مگه نه؟

 شعر: بیژن سمندر


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱ساعت ۱:۳۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

كوك كن ساعتِ خويش !
كه مـؤذّن، شبِ پيـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب

كوك كن ساعتِ خويش !
شاطري نيست در اين شهرِ بزرگ
كه سحر برخيزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شيرين
دير برمي خيزند

كوك كن ساعتِ خويش !
كه سحرگاه كسي
بقچه در زير بغل،
راهيِ حمّامي نيست
كه تو از لِخ لِخِ دمپايي و تك سرفه ي او برخيزي

كوك كن ساعتِ خويش !
رفتگر مُرده و اين كوچه دگر
خالي از خِش خِشِ جارويِ شبِ رفتگر است

كوك كن ساعتِ خويش !
ماكيان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اينترنتيِ عصرِ اتم مي بيند

كوك كن ساعتِ خويش !
كه در اين شهر، دگر مستي نيست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از ميكده برمي گردد
از صداي سخن و زمزمه ي زيرِ لبش برخيزي

كوك كن ساعتِ خويش 
!
اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر
و در اين شهر سحرخيزي نيست
و سـحر نـزديک است .....
 
کلمات کليدي 
سحر نزدیکست

+ نوشته شده در جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۸:۵۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ایی در كوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی كه در تنهاییم رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمیدانم چرا رفتی؟
نمیدانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمیدانم كجا؟تا كی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی حس كرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنكه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد!
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ایی از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ توسط محمد جواد |