بسم الله الرحمن الرحیم

یک هفته پیش بود که سازدهنی زیاد کار میکردم  ، انقدر تمرین کردم که سر تمرین آهنگ پاپیون گوشه ی لبم زخم شد و از اونموقع نمیتونم درست و حسابی ساز بزنم الکی نبود که اول کتاب، استاد پاک نژآد  تاکید کردن که میتونین ویتامین آ + د به لب هاتون برای کاهش اصطکاک بزنین ولی کوو گوش شنوااا... اون اول ها که تازه رفتم دم در پاساژ بهار و میخواستم برم سازدهنی بخرم تو دو راهی مونده  بودم  با خودم میگفتم چرا به این ساز میگن ساز دل، رفتم داخل بعد از کلی پرس و جو  یه سازدهنی گرفتم  و با  خوشحالی از فروشگاه اومدم بیرون ،رسیدم خوابگاه بچه ها یه جوری بهم نگاه میکردم که انگاااار هفت هشت سالی هست دارم با این ساز زندگی میکنم خیلی از بچه ها بودن که جلوشون شرمنده شدم  بعد  اومدم خونه و طبق معمول دیدم که چیزی بلد نیستم انداختم توی کشو کنار کلی از وسایل هایی که هیچ وقت باهم جور در نمیان من همیشه نظم رو دوست دارم ولی در این یک مورد دوست داشتم شلخته به قول مادرم باشم...

این سازدهنی یا به اصطلاح همون هارمونیکا یعد پنج ماه خاک خوردن داخل کشو که اکثر وقت ها رو مخ من راه میرفت  که چرا بلد نیستم دقیقا بعد از امتحانات ترم اول دانشگاه بود که داخل ماشین  کنار پدرم نشستم و انقدر با سازدهنی ور رفتم  البته ور رفتن با سازدهنی با همراه کتاب و نت( که این خیلی فرق داره) به هرحال داخل ماشین آهنگ الهه ناز کامل شد و بعد از مدتی که برای اولین بار توی اتاق داشتم آهنگ الهه ناز رو میزدم سرم رو که بالا اوردم دو تا از داداشام زن داداشم  و مادرم که همیشه به سازدهنی به چشم اسباب بازی نگاه میکردن با تعجب به من نگاه میکردن.

روز پایان یافتن تصور اسباب بازی بودن سازدهی در ذهن من

یک روزی بود که من در خانه ی رفیقم علیرضا مشغول کشیدن تابلو بودم  برای استراحت کمی دست از نقاشی کشیدن ،کشیدم و داخل اتاق علیرضا که حتی جای قدم زدن نبود یه سازدهنی البته از نوع داغونش و یک کتاب به همراه یک سی دی  پیدا کردم ... و اون روز ، روز شکفتن یکی دیگر از استعداد های من بود .

دقیقاپارسال همین موقع هابود که به جمعیت اندگ این گروه پیوستم و فهمیدم که سازدهنی اسباب بازی نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۵۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

ایام امتحانات به پاس کردن پشت سر هم امتحانات میگذرد بدون اینکه  چیزی بعد امتحان یادمان بماند یا شاید از آن درس که اکثر اوقات به تمسخر میگیریمش چیزی یاد بگیرم ،شاید راهی را در زندگی برایمان باز کند به قول دوست خوبم مهدی که میگفت پنج دقیقه بعد از امتحان مغز فرمت میشود !و ما باز هم به خوابگاه بر میگردیم و روز از نو ،روزی از نو بدون اینکه چیزی از درس بفهمیم حفظ میکنیم تا روی برگه خالی اش کنیم . خود من بعد از دبیرستان دیگر دستم به درس نمیرود این امتحانات هم که کنار بچه ها هستم بخاطر اینکه بیشتر همرنگشان شوم میخوانم.

اسم امتحان که می آید بیشتر یا واژه ی تقلب که این هم برای من نوستالژی  جالبی دارد البته در دوره های مختلف که بیشتر در دانشگاه با اینکه چون من یک معلم خواهم بود در طول عمرم با آن مواجهم .

بچه های دانشگاه حرف جالبی در مورد تقلب با اسناد و مدارک معتبر میزدند و آن این بود که پیامبر اکردم (ص) فرمودند زکات علم 'گسترش'آن است  که تناقض عجیبی با واژه ی تقلب دارد.کمی فکر کردم،فکر کردم  جالب بود مغز های متفکر دانشگاه هه...چه میشه کرد!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲ساعت ۱:۲۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

فکر نکنم هیچ وقت آهنگ ساز خوبی باشم.  اکثر آهنگ هایی که میسازم  شبیه هم هستن حتی تا بحال روم نشده به کسی بگم من این آهنگ رو ساختم!!! کلا گیر میدم به یک قسمت ساز و کل مانورم همونجاست نمیدونم شاید خیلی تازه واردم،  ولی استادم میگفت باید از همین الان آهنگ سازی رو تمرین کنی  البته اگه بخوای در آینده برای خودت تو سنتور حرفی برای گفتن داشته باشی .

احساس میکنم هیچی بلد نیستم  هیچی ولی استاد میگه کارت خیلی خوبه(چه تناقضی :) ) خودم راضی نیستم البته این خاصییت انسانه که از کار خودش راضی نباشه  ،  آهنگ سازی ارتباط مستقیمی با احساس آدم داره شاید احساسم این طوره  آخه مرد حسابی یه شبه که نمیشه کارن همایونفر شد.

ولی باید یاد بگیرم !

باید که نه ،  حتما ... .  .   .   .   .     .

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

خیلی وقت ها که سوار تاکسی میشم پخش رادیو، دقیقا همون چیزی رو پخش میکنه که تو اون لحظه واقعا دوست دارم بشنوم .

رسوای زمانه منم... ،  آهنگ های شجریان و...  که بیشتر راننده  ها ترجیح میدن اونا رو گوش بدن.تا بحال خیلی برام این اتفاق افتاده نمیدونم چرا ،ولی همیشه این اتفاق هارو دوست داشتم.  بعضی ها با سن شصت و پنج سالگی چیزایی رو گوش میدن که اصلا به قیافشون نمیخوره بهشون نگاه میکنی و تو دلت میگی شما کجا این آهنگ کجا،یکبار که همین رو پرسیدم بهم گفت :باس بادل جوونا راه اومد جوون،هیچی دیگه از همین موقع به بعد بود که متوجه شدم نباید همیشه با دل خودت راه بیای

+یه بار همین چند وقت پیش بود که یه راننده داشت باهام دردو دل میکرد

از زبان راننده: از صبح تا شب سگدو میزنم یه لقمه نون حلال در بیارم بذارم تو سفره زنو بچم ،دمه عصر میخواستم برم خونه یه لحظه که تو پارک ممنوع برای کاری نگه داشتم مامور از خدا بی خبر اومد بدون اینکه بذاره حرف بزنم چهل تومن نوشت زد رو شیشه

 واین در حالی بود که قبلش به من گفته بود اگه بخوام شبا هم نرم خونه صبح تا شب مسافر سوار کنم آخرش چهل تومان درآمدمه،دلم براش سوخت و همین موقع بود که قدر شغل خودم رو دونستم

+ چند وقت قبل تر از همین داستان قبلی:

راننده: اگه الان زنم زنگ بزنه  بگه برامون مهمون اومده  واسه شام  یه چیزی بخر،نمیتونم به والله ندارم با چه رویی برم خونه

من : حاجی درست میشه غصه نخور دنیا همینه

راننده:  خداروشکر

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۲۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

سنتور_پارسال همین موقع ها بود که  چیزی از سنتور نمیدونستم  و الان یکسال از اون موقع میگذره و پیشرفت زیادی تو این زمینه داشتم حتی بیشتر از نقاشی،بعضی وقت ها حس میکنم استعداد اصلی من تو رشته ی نقاشی بیشتر بود نه موسیقی بعضی وقت ها هم برعکس،این روزها با اینکه خودم خنر جوی اداره ارشاد هستم ولی خودم هم هنر جو دارم  وقتی که  یک سال پیش تصمیم گرفتم که کل زندگیم بر پایه ی تدریس باشه دل رو زدم به دریا و ... از پذیرش هنر جو امتناع نکردم :( .

نقاشی_چند روز پیش  آقای حدادی استاد نقاشی بود عاشق برخوردش هستم  وقتی وارد اتاق شدم  نقاشی نیمه کاره ی خودم رو که از تابستان همان طور مانده بود را روی دیوار در گوشه ای از اتاق دیدم  استاد گفت بیشتر بچه ها در مورد تابلوی نیمه کاره میپرسند من هم  درمورد شما بعنوان هنرمند فوت شده ی  کلاس و پیشکسوت :( هیچی دیگه همینطور موندم ...تصمیم گرفتم برم و اون تابلو رو تموم کنم و هدیه  کنم به یکی از دوستان تاکید میکنم یکی از دوستان  ، یا این که کلا چند تابلو کشیدم ولی بیشتر از بیست سی نفر به من سفارش داده اند من هم که بیخیال، اصلا برایم مهم نبود نه قول دادم نه وعده ای البته متاسفانه .

فعلا حرفی ندارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲ساعت ۸:۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

یادم هست بچه که بودم ،خیلی وقت ها انتظار آمدن عید قربان را داشتم  حتی شب با فکر عید میخوابیدم  تا صبح شود و هیاهویی در خانه مان به پا شود کل فامیل جمع میشدند و یک گاو یا همان گوسفند را قربانی میکردند با فکر اینکه عید قربان هست اما هر کس سهم خود را برابر با مقدار پولی که داده بود بر میداشت کمتر جایی دیده میشد یا دیده میشود که کل قربانی را برای فقرا و نیازمندان خرج کنند . گذشت ولی امسال  بغیر از چند نفر آن هم با اس ام اس به من تبریک گفتن هرچند انتظاری نداشتم دارم کم کم باور میکنم که زمانه پادم را تغییر میدهد طوری سوق میدهد که خود آدم هم بعد از مدت ها که به شخصیت خود دقت بیشتری میکند و تازه میفهمد که چه بود و چه شد. زمانه ی لاکردار بعضی ها را برج زهر مار میکند و بعضی ها را... بگذریم .

تصمیم گرفتم چند هدف بلند مدت در زندگی ام داشته باشم وچند هدف کوتاه مدت که با اطمینانی که به خودم دارم مطمئنم به آن میرسم ،گاها انقدر به زندگی خودم فکر  میکنم که کم کم همان فکر من را در همان افکار غرق میکند و از واقعیت های زندگی خودم جا میمانم از محبت های مادرم  نگرانی های پدرم ،برای مادرم کم گذاشته ام  مطمئنم  بعضی اوقات  که بی اختیار سرش داد کشیدم چند ساعت بعد از آن فکر آ« کار احمقانه ای که کردم دیوانه ام میکند ،یا پدرم یک بار که سرم داد کشید بی اختیار جوابش را دادم  و دقیقا همان موقع از خودم بدم آمد که من چرا انقدر اخلاق مزخرفی دارم  مشکل من و اکثر آدم ها این است که فکر میکنیم خوشبختی را باید بسازیم یا باید منتظر باشیم تا برسد دریغ از اینکه خوشبختی همین الانیست که همچنان میگذرد و ما متوجه نمی شویم، خوشبختی را از دست  ندهیم قبلا ها فکر میکردم که با آمدن یک شخص جدید در زندگین خوشبخت میشوی ولی الان که فکر میکنم اگر الان خوشبخت باشی و شریک زندگیت هم همانی باشد که سال ها منتظرش بودی ان موقع هست که تازه خوشبخت تر میشوی :)


+ نوشته شده در جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۲ساعت ۹:۴۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

همیشه از نصیحت کردن های تکراری بزرگترها تنفر دارم دست میذارن روی نقطه ضعف آدم،انگار خودم آدم مهم نیست حرفشان را میزنند و هیچ؟اصلا به حرف ما گوش نمیکنند همین چند روز پیش در مورد کاری مثلا خواستم با یک بزرگتر که پدرم عزیزم میباشد مشورت کنم از همان اول گفت : نه!!! موضوع بحث این بود که میخوام برای آینده ای که دارم یه حرفه ای  جدا از معلم بودن،کاری برای دل خودم میخواستم برم پیش یکی از دوستان حرفه ی سنتور سازی رو یاد بگیرم که متاسفانه جواب شد نه!ولی من که دست بردار نیستم آخر سر کار خودم انجام میدم بیچاره دلم چقدر به علاقه ی ما احترام میگذارن گفت بجای اینکار برو تو بازار من هم گفتم چشم  ...حرف عالی مستدام  چند وقتی بود که این فکر تو ذهنم بود و به کسی نگفته بودم ولی حالا که رو شد تا آخرش هستم مشکل من اینه که اصلا نباید از این طریق در آمد کنم پدرم رای مخالف داد ،مادرم رای ممتنع البته تا کمی مخالف،به هر حال من عاشق هر دوشونم.
+ چند وقتی هست به سرم زده دارم گیتار یاد میگیرم بیشتر برای دل خودم عین سازدهنی که بهش میگن ساز دل و احساسش رو هرگز نمیشه با چیزی عوض کرد مخصوصا وقتی که اونی هم که میخوای کنارت باشه :)که نیست :(
+ عاشق یاد گرفتن ملودی های آرمش بخش نمونه آهنگ خواب های طلایی که چند پست قبل تر گذاشتم .
+چند وقتی هم هست سازدهنی و نقاشی کار نمیکنم  به قول معروف حسش نیست .
+ یه مدتی هم هست شدید به آینده ی خودم فکر میکنم .
+ نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۲ساعت ۹:۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

بالاخره بعد از مدت ها تونستم با سازدهنی آهنگ بزنم،تازه فهمیدم چرا بهش میگن ساز دل مخصوصا حسی که بهت با چشمان بسته دست میده غیر قابل وصفه،البته بخاطر اینکه استاد نداشتم یه مقدار یادگیری اولیه اش برام سخت بودبگذریم.این روزها داریم با ماه رمضان سر میکنم ماهی مه فکر میکردم شاید تو این ماه کمی بهتر شوم ولی مثل اینکه نه، اینطور نبود بیشتر روزهای ماه تا ساعت دوازده خواب حتی دیروز هم برای اولین بار تا ساعت پنج عصر خواب بودمنمیدونم چرا این روزا بر خلاف سال گذشته اصلا دستم به نوشتن نمیره بخاطر اتفاقاتی بود که تو زندگیمون افتاده و یا بخاطر حرف های بعضی هاو تمسخر آنها که حتی دوست داشتم باهاشون...معنی نوشتن رو نمیفهمن یعنی شاید هنوزمن هم نمیفهمم زندگی من هرطوری که باشه باز هم شکر میکنم آخه زندگی بقیه رو که ندیدین قدر همین هم بدونین،دیگه حالم داره از وبلاگ های عاشقانه به هم میخوره،با اینکه همون اولا وب خودم عاشقانه بود بعد فهمیدم نه. الان بیشتر به دنبال کار هایی ام که اثرش بعد از مدت ها تو رفتار خودم بمونه موسیقی نقاشیکه مخصوصا موسیقی که واقعا میشه گفت یک عضو جدا ناپذیر از زندگی من از وقتی که وارد کار موسیقی شدم با آدم های مختلفی آشنا شدم که کم کم برای من مهمتر میشوندهمینطور هنم نقاشی مه با استاد ملاپور سی و هفت ساله خودمان که هه هنوز هم ازدواج نکرده است گفتیم چرا استاد؟گفت آمادگی ندارم  ماهم :| بیخیال قبل آن استاد حدادی که قبلا دو پست درباره اش نوشته ام و بعد آن استاد به ظاهر نظامی مان که به گفته او به قول من اصلا تریپش به نظامی گری نمیخورد خودش میگفت واقعا چرا من رفتم تو نظام و الان هم ستوان یک هستم ولی خودم :( آقا هفده ساله داره نقاشی کار میکنه ولی با روحیه ی نظامی براتون جالب نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۲ساعت ۳:۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

چند روزیست که در خلوت خودم به مرگ خودم فکر میکنم به این بعد از مرگ من چه کسانی برایم گریه میکنن چه کسانی میخندند  شاید این مرگ فردا باشد ،ده سال دیگر یا ...خدا میداند  .این سوال همیشه تو ذهنم هست که چرا خیلی ها بعد از مرگ مهم میشوند بعد از مرگ از خوبی هایش تعریف میکنند در حالی که وقتی همون شخص در قید حیات هست اصلا توجهی بهش ندارند. دوست دارم یک انسان همیشه  مورد توجه و عزیز واقع شود نه بعد از مرگ   بیخیال ،به چیزهای زیادی پیرامون مرگ فکر میکنم مثلا همینکه به فکرم خطور میکند که روزی به زیر خاک خواهم رفت تمام بدنم میلرزد  تمام دنیا و مادیات در برابرم هیچ میشود ولی...ولی چه فایده دارد در حالیکه همین فکرها،لرزیدن ها ،ترسیدن ها لحظه ایست .یک بار به مرگ فکر کن .

نمیدانم چرا بی جهت بدون علت خاصی در مورد  مرگ نوشتم شاید لازم بود

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۴۸ ق.ظ توسط محمد جواد |

فردا سیزده بدر است، سیزده بدر، همیشه از این روز خاطره های خوب در ذهنم نقش بسته است که البته چند سال آخر را فقط به یاد دارم بیشتر سالها دغدغه ی این بود  که چهاردهم باید به مدرسه تشریف ببرند و فکر همین هم ذهنمان را به خود درگیری میکشاند بدترین خاطره چهار سال پیش بود که قبل عید با عده ای از بچه ها بدون اینکه به مدیر یا ناظم بگوییم دیگر مدرسه نرفتیم  البته بچه ها به ما  انگ میزدند که فرار کرده اید ،ولی نه اسمش فرار نبود البته فقط برای ما فرار نبود خب  آنها حق دارند اینطور فکر کنند منظورم همکلاسی های اول دبیرستانم است خب من هم اگر جای آنها بودم همین فکر را میکردم چون از کلاس بیست نفری سه نفر رفته بودیم نامردها به قولشون عمل نکردند و نیامدند ما که روز 22/12/87 ار مدرسه خارج شدیم  در ذهن تک تک سه نفرمان این بود که الان کلاس ما خالیست یعنی یه گفته ی بچه ها ،هنوز هم از دستشان گلگی دارم. ما به امید این مدرسه را ترک کردیم که به ظاهر خوشی بیشتری بگذرانیم که نشد. 

بعد آنکه سه نفری از کلاس سی نفری فرار کردیم  و وقتی به خانه رسیدیم پدر و مادر عزیز تر از جانمان سوال پیچمان کردند که چرا زود تر آمده اید ماهم با همه ی سادگیمان گفتم تعطیل شد آنها هم خودشان ختم روزگار و باور کردند ف چند روز گذشت که ناظممان آقای نظری  به خانه مان زنگ زد  که به تبع در آن لحظه باید پاسخ گوی تلفن می بودکه این زنگ  دقیقا بخاطر فرار ما سه تا از مدرسه بود بعد آن تلفن مادرم سرم داد زد که خودتان میدانید چه  پدر عزیزم هم گفت ناراحت نباش دنیا دو روز است بیخیال،مهم نیست اصلا فکر نکن این روز ها میگذرد  و واقعا هم گذشت،الان به شدت حسرت آن روزها را میخورم کاش نمیگذشت کاش عین آن موقع ها بدون هیچ حاشه ای بودیم لعنتی گذشت و فقط خاطره ها به همراه عکس هایش باقی ماند و البته دوستانی که الان فقط از تعداد معدودی با خبرم و آنها هم همچنین، بعد اینهمه اتفاقات کل عید 88 فکر این بودیم که با چه رویی  به مدرسه برویم که با تمام این فکر ها این روزها  چهاردهم رسید و البته با بی حوصلگی های سیزده بدر و خراب کردن تعطیلات با دو نفر دیگری که از مدرسه متواری شده بودیم وارد مدرسه شدیم که از همان ابتدای مدرسه چشم هر سه مان به در دفتر مدرسه بود که الان است که  آقای مدیر یا ناظم  خارج شوند  و به حای تبریک سال نو و عیدت مبارک نگاه چپ به ما بیاندازند و ما را خجالت دهند که خدارا شکر هفته ی اول خبری از این اتفاقات نبود و منوال روال پیش رفت  ولی هفته ی دوم سر کلاس فکر کنم عربی بود که  صدای در کلاس به صدا در آمد همان چیزی بود که هر سه مان فکر میکردیم  نامه احضار اولیا بود به تعداد سه عدد.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱:۵ ق.ظ توسط محمد جواد |

در حال وبگردی در بلاگفا بودم که متوجه شدم البته بعد سالها  که از هر ده وبلاگ شاید پنج شاید هم بیشتر ،عاشقانه است؛ مثله اینکه همه عاشقنن یا شاید هم تظاهر میکنند  بیشتر وبلاگ ها بک گراند مشکی دارند درست مثله خودم که در وبلاگ نویسی آماتور بودم   درسته آدم احساس آرامش میکرد ،ولی من خسته شدم از مشکی بودن چون بطور مستقیم تو روحیم تاثیر داشت و البته تاثیر بد طوری که باعث افسردگی و منزوی شدن آدم میشد ، نویسنده ی  بیشتر این وبلاگ های عاشقانه هم  دختره بخاطر روحیه ی لطیف  البته شاید ، و شایدم هم نه و با یک مخاطب خاص که هیچ وقت مغر نمیایند کیست به هر حال بگذریم ما زندگی خودمان را میکنیم و با تنهایی خودمان میسازیم به قول دکتر علی شریعتی :اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست آره واقعا خدا هست هست ولی ما نمیبینیمش بعضی ها حرف از تنهایی میزنند خب حق دارند چون خدا را ندارند باز هم بگذریم.

دلیل اینکه دیگر زیاد نمینویسم مشغله هاییست که پاچه گیرمان شده و به هرحال سعی میکنم بنویسم چون خودم به نوشتن اعتقاد خاصی دارم هرچند که نویسنده نیستم ، امروز رفته بودم سپاه  خدمت سرهنگ محمودی اولین بار بود که با یک درجه دار هم صحبت میشدم  رفتارش خوب بود البته مقصود  تشکر بخاطر اردوی زیارتی که رفته بودیم ، بود که  خوش گذشت دومین سفرم به مشهد والبته بدون هیچ خاطره ای از سفری قبلی به دلیل کم بودن بیش از حد سن ، وقتی کنار ضریح امام رضا ع   کسانی را میدیدم که بخاطر شفای فرزندانشان یا خودشان آمده اند خودم را به قدری حقیر میدیدم که با خودم میگفتم که من اگه خدارو شکر نکنم  دیگه ... این سفر تاثیر داشت خیلی هم تاثیر داشت  بگذریم.

تعطیلات نوروزیمان هم دارد روال عادی خودش را طی میکند گاهگداری هم اتفاقاتی می افتد باور میکنید هیچ  مطلبی به ذهنم خطور نمیکند که آن را به قلم نگارش در آورم :)  فقط چند روزیست که میخواهم هم سنتور کار کنم هم نقاشی ،انگار تو این چند روز تعطیلی مغز ما هم کلا تعطیل شده است. راستی تازگی ها به ساز  دهنی هم علاقه مند شده ام که خدا عاقبتمان را بخیر کند با این استعدادهایمان که بعد از سال ها همگی باهم شروع به شکفتن میکنند . جدا همین برایم سوال هست برادرم همیشه میگویید چند ماه تعطیلی قبل شروع دانشکاه باعث این شکفتن است، بیخیال من خودم هم باور دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۲:۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

سلام   دو روزی میشه از مشهد برگشتم سفر پر خاطره و به یاد ماندنی بود و البته پر از اتفاقات غیر منتظره که تا بحال تو.هیچ کدوم از اردو هایی که رفته بودم نیوفتاده بودم  موقع رفتن بخاطره باریدن برف جاده ها بسته بود و پلیس راه اجازه ی عبور به ما نداد که ما و البته هفت هشت تا اسکانیای دیگه هم اجازه ی عبور نداشتن اون شب یکی از سختترین شب های زندگیم بود تو.مسجد جا نبود بخوابیم منو یکی از رفیقام رفتیم داخل ماشین خوابیدیم که  به نظر من معجزه بود که ما زنده موندیم خلاصه تا صبح حسابی یخ زدم بگذریم ساعت نه را ه باز شد و ما حرکت کردیم که اول به قدمگاه رسیدیم که اونجا هم خاطرات خوبی برام ایجاد شد جایی بود که جای پای امام رضا افتاده بود که بیشتر حکم یه معجزه رو داشت بعد یه ساعت رسیدیم مشهد بعد از  سی ساعت تقریبا ساعت شش عصر بود که رسیدیم هتل تا ساعت ده استراحت بود که بعدش من برخلاف بقیه رفتم حرم،تنهایی رفتن حرم یه حس و حال عجیبی داشت شاید بخاطر این باشه که تا بحال تنهایی نرفته بودم اصلا حس غربت وجود نداشت نمیدونم چرا ولی خدایی هر چی حاجت داشتم دعا کردم خدا کنه قبول شه فقط یه موضوعی ذهنم رو.خیلی به خودش مشغول کرد اینکه راننده ی ماشین به خاطر یه دعوا مجبور شد برگرده یعنی مجبورش کردن که برگرده  که برگشت ولی بعد اون برگشتن اتفاقات زیادی افتاد که جاش نیست بگم ولی اتفاقات خوبی بود در کل سفر خوبی بود استثنا با بقیه ی مسافرت ها  موقع رفتن زیاد با بچه های کاروان مانوس نبودم ولی موقع برگشتن خیلی خیلی خوب بود    خطاب به بابای کامی: ببخشید یهمدت کم مینویسم نمیدونم چرا حس نوشتن اصلا نیست  فعلا دارم خستگی در میکنم یکم بیشتر سر بزن بهم خوشحال میشم   بقیه ی مطالب دفترچه خاطرات   بای
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

   بعضی اوقات فقط دوست دارم یکی از آهنگ های های گوشیم رو بزنم رو تکرار و گوشش بدم

       حس خوبی به آدم میده 

        حداقل برای من

+ نوشته شده در جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

   ارزش هنر در کشور ما

 بی تو جهی به انسانهایی که شاید ارزش آنها صدها برابربرخی ها میباشد

   بخاطر اینکه سواد ندارد عقب افتاده است

 شاید اگر  باسواد بود         وضعیت بهتر بود

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت ۸:۲۵ ق.ظ توسط محمد جواد |

دانشگاه هم شروع شد البته بعد از مدت ها انتظار، دانشگاه فرهنگیان،همیشه رفتن اولین روز واسه شروع یک مقطع تحصیلی واسم عذاب آور بوده آدم به شدت احساس غریبی میکنه حتی اگه چند تا از رفیقاش هم باهاش باشه. امروز مراسم افتتاحیه دانشگاه بود  مثله اینکه ما اولین ورودی دانشگاه فرهنگیان بودیم خوشبحالمون ،به هر حال خوب بود رفتیم سالن آمفی تئاتر بعد از سخنرانی رئیس دانشگاه و چند تا از اساتید دیگه مراسمی بود به اسم میثاق نامه که باید سوگند یاد میکردیم که شغل معلمی رو باید به نحو احسنت انجام بدیم، اون لحظه واقعا لحظه ی با احساسی بود امیدوارم بیشتر این سوگند ها پا بر جا بمونن آخه میگفتن معلم بودن مقدسه ،شغل الهیه  هر معلمی باید دلسوز باشه.
آدم های متفاوتی اومده بودند بعضی ها اصلا قیافشون به معلم بودن نمیخورد بعضی ها هم برعکس. 
امروز من بیشتر به میثاق نامه فکر میکردم تا بقیه ی چیز ها بدجور ذهنم رو به خودش مشغول کرده امیدوارم بتونم بهش عمل کنم هیچ موقع حتی به دهنم هم خطور نمیکرد که بخوام واسه یک کاری سوگند یا همون قسم بخورم به هرحال یکی از پیش آمد های زندگیمون  و جزئی از سرنوشتمون بود که معلم بشیم قبلنا ها که تو این رشته قبول شده بودم  تردید داشتم  همش فکر های منفی تو ذهنم بود که من نمیتونم معلم بشم تواناییش رو ندارم  ولی خب دیگه از این فکر ها نمیکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۵۱ ب.ظ توسط محمد جواد |


معرفت یه موقعی لباس رفاقت بود

الان منفعت جاشو گرفته...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۸ ق.ظ توسط محمد جواد |

از جایی که یادم می آید وبلاگ نویسی را با کپی کردن از وبلاگ های دیگر در موضوعات مختلف هر چیز که برایم جالب بود شروع کردم  چون با نوشتن زیاد آشنا نبودم بعد از مدتی  تصمیم گرفتم هر از گاهی بنویسم چون  فهمیدم که کپی برداری بدون فکر کردن  ارزشی ندارد در حالیکه عین همان متن یا تصویر در هزاران وبسایت و وبلاگ وجود دارد. نوشتن  به آدم احساس آرامش میدهد حالا هر جا که باشه وبلاگ ،دفترچه ی خاطراتت ، انشایی که برای مدرسه مینویسی یادم می آید بیشترین انشایی که نوشتم سال پنجم ابتدایی بودم که با موضوع فلسطین حدود ده صفحه  بود نوشتم سر کلاس پنج صفحه اش را خواندم  که بقیه ی آنرا  آقای مینایی معلممان  نذاشت بخوانم بعد آن افسردگی مزمن گرفتم و بیشتر انشاهایم حتی به یک صفحه هم نمیرسید  ،دوست داشتم زیاد بنویسم که متاسفانه خیلی کم مینوشتم کسی هم نبود ما را تشویق به نوشتن کند شاید اکر کسی راهنمایی ام میکرد یک نویسنده ی خوب با تفکرات خوب میشدم،سعی کنید در تنهایی هایتان بنویسید آدم را آرام میکندو عادت بد دیگری که دارم خواندن کتاب های غیر درسی  است که تصمیم دارم  کتاب بخوانم چون با کتاب خواندن ،نوشتن صحیح را یاد میگیریم

کتاب بخوانید و بنویسید...!

+ نوشته شده در شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۸:۴۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

امروز صبح یک مرد  رو دیدم که حدس زدم  سنش تقریبا پنجاه و یک یا دو سالش باشه،من که داشتم مسیر خودم رو میرفتم این مرد از پشت بهم گفت آفرین ،احسنت چه سر و وضع سنگینی داری من بهش گفتم ببخشید با من هستید گفت بله با شما هستم بهم نزدیک تر شد  دستشو گذاشت رو شونه هام گفت من مرد رکی هستم اهل آبادان  بود یه پاش هم لنگ بود و لنگان لنگان راه میرفت  از وقتی که سر صحبت رو باز کرد بحث  سیاسی بود نه سیاسی معمولی با همه ضد بود رفتار عجیبی داشت وقتی حرف میزد احساس میکردم یکی داره محکم رو مخم میکوبه بهش گفتم من زیاد تو سیاست نمیرم اشتباه گرفتی،بعد ازش پرسیدم ببخشید شغلتون چیه گفت بیکاره و همه کاره اولاش خندم گرفت بعد فکر کردم احتمالا این یه دیونست که تو شهر  غریب ،من نمیشناسمش گفتم سرمایه ی زندگیت چیه چیکار میکنی خونه ماشین بچه  داری با این سنت ،یک دفتر تو دستش بود که با روزنامه جلدش کرده بود و باز اون گذاشته بود لای روزنامه یه عکس هم دستش بود که سه تا دختر کنار هم بودن انگار از تقویم درشون اورده بود گفت سرمایه ی من همین دفتره با این  عکسا خلاصه اصرار کرد  بشینیم رو صندلی و حرف بزنیم قبول کردم شروع کرد  از خاطرات خدمتش برام گفت از دوتا پسراش که ولش کردن بهم میگفت من فکر همتونو میخونم ،روان کاوم آره روانکاو من بازم خندم گرفت  انگار داشت رو مخم راه میرفت بعد نیم ساعت حرف زدن من بهش گفتم من اصفهانی یعنی شاهین شهری نیستم من اهل همدان هستم تو اون لحظه چه حس خوبی داشتم لحظه ای که فهمید ماله یه شهر دیگه هستم فشارش رفت بالا نمیدونم چرا  ولی حالش خوب نبود رفتارهای خوبی داشت ولی بیشترشو دوست نداشتم یه لحظه فکر کردم نکنه همین اطلاعاتی باشه ،نمیدونم شاید هم باشه ولی من هیچ چیز نقضی بهش نگفتم و خیالم راحته از این بابت تا یه جایی باهم بودیم  تا وقتی که رسیدیم دم در آموزش موسیقی دلنوازان اونجا میخواستم ازش جداشم که باز نشد  مرد نازنینی بود ولی یکم مشکوک که چرا فقط با من همچین رفتاری داره ،بخاطره اینکه از دستش راحت شم شمارم رو بهش دادم اونم شمارش رو داد دفترش رو بهم داد گفت بخون عین دفتر خاطره بود ولی با خط ی بسیار بد  که به زور میشد بخونیش الان پیش خودم فکر میکنم شاید اون مرد واقعا  دیونست یا واقعا یه چیزایی حالیش بود

پی نوشت :تله پاتی :خواندن ذهن دیگران
+ نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

چند وقت بود منتظر بودم سه شنبه برسه آخه سه شنبه های قبل رو به دلایلی از دست داده بودم و نمیخواستم این سه شنبه رو  هم از دست بدم بهم گفته بودن مربی نقاشی یک آقایست به نام حدادی چند هفته اسم آقای حدادی تو ذهنم بود و تصویر های مختلفی از چهرش تو ذهنم ساخته بودم ،انتظار داشتم وقتی وارد کلاس نقاشی میشم یک آقای تقریبا سی ،سی و پنج سال رو ببینم  که قیافه ی مرتبی داره اول که وارد کلاس شدهم یه سالن بود و یه اتاق دیگه هم بود که رو سردرش نوشته بود اتاق خوشنویسی وقتی وارد سالن شدم یه آقایی رو دیدم که  یه گوشه داره برا خودش نقاشی میکشه بدون توجه به نقاشیش تو ذهنم گفتم با قد یک و سی چهل سانتی و یک  قوز بزرگی که رو شانه ی سمت چپش داره ،نه این نمیتونه باشه رفتم تو اتاق خوشنویسی گفتم شاید اونجا باشه دیدم اونجا هم نیست از دوتا خانم که نشسته بودن پرسیدم واسه آموزش نفاشی اومدم اون آقارو بهم نشون دادن،رفتم پیش همون آقا که قبلا بهتون گفتم کلی باهاش حرف زدم در مورد نقاشیم پرسید از کی شروع کردم با کی کار کردم چندتا تابلو کشیدم ،کلا خیلی پخته حرف میزد،من اونو با یک معلول اشتباه  گرفته بودم بخاطر راه رفتنش،بخاطر  قوزی که رو پشتش داره بعد این همه مدت ک حرف زدیم من پرسیدم ببخشید آقای حدادی نیستن ون گفت  : من حدادی هستم :(  برای ذهنم ،فکرم متاسف شدم که چرا باید فکر میکردم که آقای حدادی یه آدم معمولیه ،چرا ما اینطور آدم هارو دست کم میگیریم بعد به نقاشیاش  نگاه کردم خیلی خوب بود ،خوب که نه عالی بود بعد چند ساعت متوجه شدم که سه تار هم میزنه واقعا خوب سه تار میزد بعد یکی از رفیقام که رشته ی دانشگاهیش نقاشیه اومد  و دید من هیچ وسایلی نیوردم مجبورم کرد برگردم  خونه وسایل بیارو  ،رفتم وسایل رو اوردم ،وقتی اومدم دیدم علیرضا  عین مجسمه وسط سالن ایساده اولش میخواستم بخندم بعد دیدم که استادم آقای نظری و چند از همکاراش دارن از رو فیگورش اسکیس  skais میزنن بعد اون ،منم  یه نیم ساعتی  به اصرارشون رو صندلی نشستم  تا  اسکیس بزنن بعد هم با تموم خستگی که داشتیم نقاشیو تموم کردیم همین !

برچسب‌ها: برگی از خاطرات
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۰ ق.ظ توسط محمد جواد |

همیشه وقتی که میخوام یک خاطره ای از گذشته هام بنویسم توی گوشه و کنارهای ذهنم دنبال یک قسمت شاد و خوبش میگردم ،منظورم از شاد اینه که خاطره ی بدی ازش نداشته باشم و ،همین برام کافیه  ؛ گاهی اوقات باخودم فکر میکنم و  خداروشکر میکنم  که به اندازه ی کافی خاطره ی خوب دارم و تمام زندگیم پر از درد نبوده ،نمیدونم نوشتن چه خاصیتی داره که وقتی آدم چیزی که تو دلشه رو کاغذ مینویسه، حس خوبی به آدم دست میده حتی اگه کسی هم نخونه، من تموم خاطرات بد زندگیمو خط زدم هرچی که باشه امشب  پدرم داشت در مورد پدربزرگ خدابیامرز حرف میزداز ده سالگیش برام گفت تا وقتی که آخرین کلمه تو بیمارستان کسری چی بهش گفته  از صحبت های پدرم متوجه شدم که بیشتر از بدیای پدر بزرگم گفته شد البته انسان باید دل پری داشته باشه چون حتما باید اتفاقات مهمی افتاده باشه که پدرم اینطور میگه، پدرم تقصیر نداره اینطور که تعریف میکرد خیلی سختی کشیده ... بگذریم .

امروز بشدت تو فکر آینده بودم  بنظر من زندگی شغل و پول نیست آرامش که تو زندگی باشه واسه خودش یه زندگی عالیه، فرض کردم لیسانس رو گرفتم ، فوق لیسانس هم گرفتم، دکتر هم شدم اگه برنامه ها طبق روال پیش برن اون موقع بیست و هشت سالم میشه خب تقریبا عمرم نصف شده آرامش اون موقع رو من میتونم همین الان داشته باشم ،همین الان که سنم کمه، همیشه دوست داشتم که امیدوارم محقق بشه این بود که از لحاظ مالی مشکلی نداشته باشم و  بیشتر لحظه های عمرم رو سفر کنم اول شهر های ایران بعد کشورهای جهان خوب میشه نه! یه معلم داشتیم سال سوم دبیرستان ،معلم تاریخمون بود میگفت بیشتر کشورهای تاریخی رو رفتم سنه کمی هم داشت حدود سی و پنج ، میگفت خانمم دیگه از این سفرها خسته شده دیگه نمیاد راست میگه این همه پول جمع کنی آخرش هم با خودت ببری زیر خاک وقتی که سفر کنی و بیشتر متوجه خلقت خدا بشی و خدارو بیشتر شکر کنی

زیاد فکر نکن رفیق همه چیز درست میشود

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۴ ق.ظ توسط محمد جواد |

دیروز  جایی واسه مهمونی دعوت بودیم منم یه گوشه نشسته بودم و داشتم با گوشی خودم  ور میرفتم , داداشم گوشیمو میخواست تا انگری بردز(angry bird's) رو بازی کنه راستش منم نامردی نکردم و گوشی رو دادم بهش

ولی... ولی همش یک درصد  شارژ باطری داشت.

هیچی دیگه داداشم تا الان افسردگی گرفته...

لیلای من _ یه اهنگ قدیمی


برچسب‌ها: برگی از خاطرات
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

چند روز بود با بچه های کلاس تو فکر جشن گرفتن بودیم برای معلم دیفرانسیلمون که هیچ وقت نمی خندید  با بچه ها پول جمع کردیم و یه کیک مخصوص آقا معلممون که همه ی بچه ها عاشقش بودیم خریدیم ّ،زنگ دوم با آقای ملکی کلاس داشتیم البته نه دیفرانسیل , جبر داشتیم, فکر کنم جشن تولد سی و پنج سالگیش بود ,آره سی و پنج سالگیش بود قبل اینکه معلم وارد کلاس شه بچه ها منو مجبور کردن رو تابلو  یه مطلب تولدت مبارک بنویسم,آخه خطم قشنگ بود یعنی الانم قشنگه ,خلاصه سریع جمله ی تولدت مبارک  معلم عزیزم رو رو تابلو نوشتم معلم اومد براش جشن گرفتیم ,عکس انداختیم ,فیلم گرفتیم بعد مدت ها کلی خندید بعد با شوخی گفت صندلیارو بچینین میخوام تست بگیرم  یادش بخیر چقدر خندیدیم یه زنگ کلاسمون به همون روال پیش رفت تا اینکه کیکو اوردیم آقا معلم کیکو برید بعد گوشیش زنگ خورد رفت بیرون ,,ماهم کیک رو خوردیم و قاب و چنگالاش رو انداختیم  آشغالدون که هرکی میدید معلوم میشد اینجا یه جشنی چیزی برپا بود, بعد آقای ملکی هم اومد کیکشو خورد و زنگ خورد رفتیم زنگ تفریح   هیچکدوم از بچه ها فکر سطل آشغال نبودن که واقعا تو اون لحظه ضایع بود ,زنگ خورد آقای فروتن معلم حسابان و هندسمون وارد کلاس شد  درست اون تصویر تو ذهنمه که چشاش به سطل آشغال افتاد  و برخلاف روزایی که درسش رو با شوخی و شادی شروع میکرد ولی این دفعه خیلی عصبانی بود دلم به حالش میسوخت و از خودمون ناراحت بودم همش لعنت میفرستادم, خیلی بد شد همه ی شادی های زنگ قبل کلاس از بین رفت

چون گفتم معلم دیفرانسیلمون  بخاطر اینکه تو پیش دانشگاهی هم معلم دیفرانسیل بودم و سال سوم معلم جبر ,هنوز هم به اون لحظه فکر میکنم بغضم میگیره ,واقعا معلم متینی بود هفته ای ده ساعت باهاش درس داشتیم شایدم بیشتر,به هر حال اشتباه کردیم

بخاطر همین گفتم خاطره ی بد


برچسب‌ها: برگی از خاطرات
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

پدرم  تقریبا دوهفته پیش رفته بود کربلا امشب داره برمیگرده  دل مامانم حسابی براش تنگ شده ولی به روی خودش نمیاره بعد اینکه پدرم رفت کربلا  پشیمون بودم که چرا من نرفتم باهاش چون مشکل گذرنامه هم نداشتم تا چندروز تو همین فکر بودم که  چرا نرفتم ولی بعدش کم کم به خودم گفتم که ای بابا حتما نخواسته که برم حتما نطلبیده زوری که نیست  به هرحال دیگه بیخیالش شدم مشهدم که  قرار بود دوروز دیگه برم ولی اونم نشد فکر کنم همه دست به یکی  کردن که من نرم زیارتشون هه  ...بیخیال

امروز تولدم بود

چندتا از رفیقام به علاوه ی بابای کامی بهم تبریک گفتن مرسی تولدم همزمان با روزیه که پدرم داره از کربلا میاد بعضی از رفیقام که اصلا یادشون رفته  یه روزی باهم دوست بودیم, بعضیاشون نه واقعا برام عین برادر بودن شاید اوناهم همین عقیده هارو  نسبت به من دارن شاید خوب شایدم بد


تولدم  مبارک


برچسب‌ها: دلنوشته
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ساعت ۶:۴۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

بعضی اوقات آدم انقدر شاد یا غمگینه که  حتی  با نوشتن هم نمیشه وصفش کرد  فقط خود آدم میفهمه که چقدر بدبخت یا چقدر خوشبخته و آزار میده فکر هایی که دربارش میکنن  در ظاهر میبینن میگن خوشبختی  و برعکس خداروشکر که زندگیمون روال عادی خودشو داره طی میکنه  و مشکل بزرگی نداریم

خداروشکر


دورنه جان _ انوش جهان شاهی _ بی کلام     تک نوازی تار

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱ساعت ۱:۳۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

امروز هوا خیلی سرد بود خیلی ،الان ده روزی هست که از زمستون میگذره ولی هنوز برف نیومده اون روز خالم با شوخی بهم میگفت که خدا باهامون قهر کرده یعنی با شهر ما قهر کرده که همه جا باریده جز اینجا

 سنتور میزنم هر دفعه یه آهنگ جدید ،ریتم جدید ،هنوز دست هام عادت نکردن به مضراب ها قبل اینکه سنتور بگیرم فکر میکردم،فکر میکردم دو روزه میشه آستاد پرویز مشکاتیان یا اردوان کامکار هه 

نقاشی م فکر میکردم بعد کشیدن چند تا تابلو میشم استاد فرشچیان یا باب راس  که این روزا تو خلوت های خودم نقاشی هاش رو  از رو برنامه هایی که تو ده سال اخیر اجرا کرده رو دنبال میکنم چند تا تابلو کشیدم هر کدوم از قبلی قشنگتر یه بوم تازه هم گرفتم گذاشتم تو اتاق ف ولی اصلا حسش نیست  نقاشی بکشم ،آخه خیلی  حوصله میخواد منم که این چند روزه کل حوصلم رفته نمیدونم کجا :)

خطاطی رو که اصلا گذاشتم کنار حسش نبود  

ولی آدم وقتی سنور میزنه کل روحش تغذیه میشه  هیچ احساسی جاش رو نمیگیره

تا حالا شده _ علیرضا و حمید رضا


+ نوشته شده در شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ساعت ۸:۱۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

نمیدونم چی شده رفتم سراغ آهنگ هایی که چند سال پیش گوش میدادم آخه من با هر آهنگی به یاد یه خاطره ای میوفتم خوب یا بد !   آهنگ هایی که چند سال پیش گوش میدادم بیشتر ابی وسیاوش قمیشی و داریوش بیشتر آهنگ زندان و آهنگ های  قدیمی شادمهر عقیلی اونایی که تو ایران خونده من توی خواننده ها بیشتر از همه فریدون فروغی رو از همه بیشتر دوس دارم ولی ..ولی یه مدت که گوش دادم احساس کردم افسردگی گرفتم گذاشتمش کنار   پدرم دیروز رفت کربلا  الان تو خاک عراق هستن  خیلی دلم میخواست منم باهاش برم آخه تنها رفت 

چندروز پیش شماره ی یکی از صمیمی ترین  رفیق های دوران ابتداییم رو پیدا  کردم بهش اس دادم  اونقدر باهام سرد رفتار کرد که از کرده ی خودم پشیمون شدم نمیدونم چرا خواستم بهش اس بدم و حرف بزنم  خاطرات اون دورانم کلا زنده شد 

تصمیم گرفتم... یه تصمیم جدی... خیلی جدی..اینکه شاد باشم شاید به نظرتون خنده دار باشه ولی مهم نیست چون این تصمیم خودمه به خودم بیشتر ربط داره

تصمیم گرفتم ...جدی باشم... از این به بعد ... تصمیم گرفتم کمتر اشتباه کنم...تصمیم گرفتم بیشتر غروب آفتاب هارو  تماشا کنم  ...دارم فکر میکنم چی بنویسم...خوشحالم 

آهنگ الکی _ سیاوش قمیشی

,از اینکه تو خانواده,تو فامیلا منو با روحیه ی شوخ طبعی و شاد  میشناسن حداقل تو ذهنشون یه تصویری از من دارن که دارم میخندم واین  خیلی خوبه  ...همیشه خداروشکر میکنم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۵۳ ق.ظ توسط محمد جواد |

دارم فکر میکنم ... به اینکه فردا  شب یلداست یا آخر دنیا نمیدونم قوم ماهایا یا همون نوستر ادامس  هفت هشت سال پیش هم  یه بار گفته بودن که آخر دنیا میشه ...ولی نشد  نمیدونم فردا بشه یا نه  ( میدونم نمیشه )البته اینا خرافاته.خرافات!!! اگه خرافاته چرا تو کشور های دیگه  برای این روزا پناهگاه ساختن شاید خیلی جونشونو دوست دارن  بعضی هاشون از چند سال پیش واسه خودشون خونه ساختن از این خونه های امن نمیدونن اگه بخواد دنیا نابود بشه دیگه هیچی باقی نمیمونه

بیخیال این حرف ها  ,,فردا شب یلداست,, :) :)

   پیشاپیش یلداتون مبارک

   مرا ببوس_ سنتور- پرویز مشکاتیان

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۳۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

خیلی  دلم میخواست دانشگام از مهر شروع میشد درسته سعی میکنم وقتم رو به بطالت نگذرونم ولی هر چقدر هم که بخوای از وقتت خوب استفاده کنی باز  نمیشه این روزا که بیشتر دوست دارم بخوابم بعضی وقتام نه اصلا نمیخوابم حوصلم سر رفتنی خودمو باسنتور مشغول میکنم  یه آهنگ میزنم یا یهآهنگ یاد میگیرم زیاد فرقی نداره دلم میخواست منظم باشم مثل زمان دبیرستان که همه ی کارمو انجام میدادم سر وقت عین الانم نبود بقیش بمونه برا بعد :)


 داریوش_یاور همیشگی     آهنگ خوبیه     حتما گوش کنید!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۰ ق.ظ توسط محمد جواد |

چند روز پیش نشسته بودم تو تاکسی از رادیو داشت یکی از آهنگ های امین الله رشیدی رو پخش میکرد همون آهنگی که عاشقش بودم تو دوران دبیرستان وقتی دوم دبیرستان بودم بیشتر گوش میدادم به شدت دلم رفت پی دوران دبیرستان یادش بخیر...

خبری نیست جز اینکه پدرم چند روز دیگه میره کربلا

   بهزاد_ شمع شبانه

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۳ ق.ظ توسط محمد جواد |

خطاطی,نقاشی و موسیقی سی پی یو مغزت بالاست آره دی دی آر تری که نه فورم نه حتما فایوه اینا حرفایی بود که آقای نظری بهم میگفت  آخه همشون هم زود یاد میگیرم عین بعضیا نیستم که گیرایی ضعیف باشه خب خداوند مهربانمان استعداد داده ماهم استفاده میکنیم بقیه هم برن استعدادشون رو کشف کنن  بیخیال این حرفا دیروز یکی از اولین تابلو های رنگ روغن بعد یک هفته تموم شد خودم تنها بودم و داشتم آخرین کارهی نقاشی رو انجام میدادم که باخودم گفتم نه داداش از تو نقاش در نمیاد آخه این چیه کشیدی به یکی نشون بدی که هر هر بهت میخنده هیچی دیگه مایوس از تمام آرزوهایی که رو این رشته داشتم قلم هارو باتینر شستم رنگ های پالت روهم مرتب کردم پارچه رو کنار گذاشتم  تابلو رو زدم دیوار و رفتم که  به کارای دیگم برسم  یهو چشمم ب همون تابلو افتادیاد اون ضزب المثل افتادم که میگفت صدای تو از دور خوش است شده بود عین یکی از نقاشی های مرحوم باب راس ,باب راس همون که همیشه تو خنده بازار مسخرش میکردن و میگن من عاشق ...بیخیال خداییش به عنوان اولین کارم عالی بود 

سنتور رو همون نت های می فا سل لاسی دو   ر گیر کردیم همون آهنگ های قبلی رو تمرین میکنیم با کلی تغییرات من دراوردی

      به نظرم این پست کمی  طنزشد البته کمی...


آهنگ امسال_ عرفان سلیمی



+ نوشته شده در سه شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

خیلی وقتا بهم گفتن چرا میخندی... 

بگو ماهم بخندیم...

اماهرگز نگفتن چرا غصه میخوری... 

بگو ما هم بخوریم ...:(

+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت ۱:۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

چندروزه دارم سعی میکنم  که نماز صبح رو به موقع بخونم ......چندروزه میخوام خدایی باشم..به دور از مادیات...امسال محرم نمیدونم چه اتفاقی برام افتاد که کلا به همه چی بی توجه شدم...حتی به خودم احساس میکنم که اعتقاداتم رو از دست دادم...من محمد جوادی بودم که هر سال لحظه شماری میکردم  تا محرم برسه تا از دسته هاش فیلم برداری کنم یادش بخیر ...چندسال پیش دوربینم رو برمیداشتم و میرفتم یه گوشه از خیابون وایمیسادم و فیلم میگرفتم شور و شوق عجیبی داشتم...ولی امسال...حتی نخواستم گوشیم رو از جیبم دربیارم وچندتا عکس بگیرم یا فیلم

نمیدونم   محرم رسید فردا تاسوعاست و پس فردا عاشورا...کمی که فکر میکنم خودم رو دربرابر کسایی که اونموقع شهید شدن حقیر میبینم خیلی حقیر  درحدی که ....بیخیال... شام غریبان محرم رو از همه ی روزاش بیشتر دوست دارم

 فعلا

آهنگی درکار نبود_یعنی نبایدم درکاربود

+ نوشته شده در جمعه ۳ آذر ۱۳۹۱ساعت ۷:۴۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

هیچ حس خوبی نداره وقتی یکی دفترچه خاطراتتو بخونه...

   آدم دوست داره...

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ساعت ۹:۲۶ ق.ظ توسط محمد جواد |

بسلامتی اونی که تیکه میندازه تا بچه ها بخندن اما تا آخر کلاس باید دم در وایسه:(

      این اتفاق یه بار واسه من افتاد یادش بخیر 

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

امروز صبح ساعت ده وقتی بیدارشدم بارون تند تند به شیشه اتاق میزد چقدر این صحنه رو دوست داشتم از بچگی عاشق هوای بارونی بودم درسته کمی غمگینه  ولی حسی خوبی به آدم میده تقریبا نیم ساعت شد ک داشتم بارونو نگاه میکردم که مادر بزرگم بهم گفت پاشو صبحونت آمادست منم که شبو دیر خوابیده بودم و خستگی از اعماق وجودم آشکار بود دلم نمیخواست پاشم دوست داشتم بارونو نگا کنم بهم احساس آرامش میداد راستش وقتی بارون میاد یاد بچگی هام میوفتم که همیشه زیر بارون قدم میزدم البته تو زنگ تفریح هه یادش بخیر با بچه ها تو حیات مدرسه وقتی بارون میومد یه جا ثابت می ایستادیم تا جای پامون بمونه تا وقتی که زنگ بخوره

بعد رفتم  صبحونه رو با مادربزرگ خوردم نون و پنیرو چایی با عسل من که از پنیر متنفرم هیچ موقع دوست نداشتم از بچگی  صبر کردم بارون بند اومد  و راه افتادم  بسمت خونه چهره ام زار میزدکه همین الان از خواب پاشدم آخه ساعت یازده بود و مردم یه طوری نگام میکردن  بیخیال رسیدم خونه و مادرجون چندتا ماموریت بهم محول کرد که تا اونارو انجام دادم نهار شد که منم نهارو بازورو التماس از مامانم خواهش کرده بودم که آش دوغ. درست کنه آخه من عاشقه آش دوغم (خوش بحال آش دوغ هه)بعد نهارو خوردیم 

در کل امروزو دوست داشتم فردا قراره برم پیشه استاد نقاشیم نقاشیایی که کشیدم رو نشونش بدم  احساس میکنم علاقه به نقاشی داره کم میشه درحالی که نقاشیم درمقایسه با نقاشی رفیقام عالیه

دیگه حرفی ندارم

آهنگ ستایش_مرتضی پاشایی


برچسب‌ها: برگی از خاطرات
+ نوشته شده در شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

سلام بعد چند هفته اومدم سراغ نوشتن از چی بنویسم هووووووووم اها

الان دوهفتست ک دارک نقاشی کار میکنم البته خودم تنهایی کلاسی چیزی هم نمیرم میترسم به استعدادم پی ببرن بدزدنم والله

و اینکه   نه ویولون نه گیتار نه سه تار ونه تار در حال حاضر سنتور کار میکنم خیلی صدای با احساسی داره 

یکم گوش کنین عاشقش میشین جدی میگم

قطعه ی سنگ صبور(سنتور)رو از سایت آپارات دانلود کنین عاشقش میشین

فعلا بای

+ نوشته شده در شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۵۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

چند روزی بود که از نوشتن روزنوشت دست کشیده بودم  ولی باز میخوام بنویسم نه عین قبل چون دیگه زیاد حوصله ندارم خب پس فردا  مصاحبه ی استخدامی تربیت معلم دارم انشالله که قبول میشیم  یعنی شماهم باید برام دعا کنین که قبول بشم  امسال شانس در خونمون زده نامردیه که درو روش باز نکنیم

تابستون هم کم کم داره تموم میشه   هنوز معلوم نیست دانشگاه میریم یانه

فعلا پتانسیل نوشتن ندارم بقیه ی مطالب رو بعد مصاحبه مینویسم

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

آخرین خبر اینکه  امروز رفتم امتحان رانندگی آیین نامه رو یه ضرب قبول شدم تو یه کلاس سی نفری فکر کنم فقط چهار پنج نفر قبول شد بقیه فرت هه منم یکی از اون خوشبخت ها بودم افسری که اونجا بودیه جوری مقدمه چینی میکرد که من فکر کردم میخوام تو امتحانه تافل شرکت کنم یا میخوام تز دکترامو ارائه بدم یا اینکه همون کنکورو دوباره میخوان برگزار کنن(خدانکنه) خداییش راس میگم

خلاصه بعد گذروندن این مرحله تونستم به مرحله ی بعد یعنی امتحان تو شهر ی نائل بشم  که اونم به خیر گزشت

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۱ساعت ۹:۱۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

آخرهای ماه رمضون دیگه دارم کم میارم نمیدونم چرا، یه اتفاق هایی افتاد که نباید میوفتاد هی بیخیال بابای  کامی چه خبر ؟؟؟ راستی این کتابی که گفتی در مورد چیه؟در مورد اینکه گفتی رابطم با کتاب خوندن چطوره  خواستم بگم که تا چند سال پیش خیلی کتاب میخوندم ولی الان نه فکر نکنم حوصلشو داشته باشم الان بیشتر سعی میکنم فقط خودم با گوشی ،کامپیوتر و فیلم وچیزای دیگه تا این وقت بگذره همیشه تابستونو دوس داشتم ولی فکر نمیکردم روزاش اینقدر برام یکنواخت باشه به هرحال سعی میکنم این کتابی که گفتی رو بخونم یه تصمیمی گرفتم میخوام ببینم نظرت چیه تصمیم دارم از این به بعد مطالب شاد تو وبم بذارم دیگه خسته شدم

همین

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱:۲۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

دارم فکر میکنم از چی بنویسم تازگیا خیلی تنبل شدم آهان دو روز دیگه امتحان تو شهری دارم که  بازم طبق معمول باید یه وقتمو بذارم رو آیین نامه و بعد برم کتاب سی سال کنکورشو که خریدم کار کنم تا بیشتر مسلط شم بعد هنگامی هم که میخوام بخوابم یه بار تو دهنم مرور کنم عین دوره ی دبیرستان هه 

و دیگر هیچ


پی نوشت: علت اینکه تو بعضی از آپ هایی که میذارم  و توش غلط املایی هست اینه بعضی هاشون رو با گوشی آپ میکنم چون حوصله ی پشت کامپیوتر یا همون رایانه رو ندارم به بزرگی خودتون ببخشین
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

امروز رفتم پیش مشاور  یه خورده به خودم امیدوار شدم  به هر حال بهش گفتم یا تربیت معلم یا یه رشته ی خوب

آخه معلم بودن رو هم دوست دارم نمیدونم چرا 

نمیدونم چرا هیچی از این مغزم ترشح نمیکنه که یه چیزی بنویسم  راستی به نظرتون معلم بودن خوبه؟؟؟آخه کارش هم تضمینیه و به محض اینکه دانشگاه تموم شه راست میری سر کار

امروز یکی از رفیقام میگفت به هیچ وجه واسه سال بعد نمون میگفت باید ارادت خیلی خیلی قوی باشی کع بتونی دوام بیاری 

بابای کامی یه رمزی بگو تا بذارم پای این مظلب تا فقظ تو بخونی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۵۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

تصمیم گرفتم اول انتخاب رشته کنم ببینم اون رشته ای که مدّ نظرمه قبول میشم در غیر اینصورت  میمونم سال بعد

به نظرتون این کار بهتر نیست؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴ ق.ظ توسط محمد جواد |

نمیدونم چه تصمیمی بگیرم بمونم سال بعد یا همین امسال هر رشته ای که شد برم دوست ندارم چهارسال عمر با ارزشمو تو یه رشته ای که هیچ بهش علاقه ندارم بگذرونم بیشتر به این فکر میکنم که بمونم سال بعد و خوب بخونم  و یه رتبه ی سه رقمی بیارم  امسال نشد بخونم نمیدونم چرا اصلا حس درس خوندن نبود نه اینکه اصلا نخوندم ولی خوب نخوندم نمیدونم بمونم یانه؟؟؟

دل نوشت:

حالم بدجور گرفته  نمیدونم چم شده  اصلا بیخیال امشب حال نوشتن ندارم  

+ببخشید که این پستم اینطور شد

+ نوشته شده در شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

جز اینکه تو کنکور رتبه ی ده هزار شدم

حالا مونده  قبول بشم یا نه

به هر حال خدارو شکر

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۳۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

همین الان از کلاس آموزش رانندگی اومدم   امروز روز جالبی بود چون  داخل ماشین آفای یوسفی مربیمو میگم اصلا از رانندگی حرف نزد  وقتی گوشیمو تو دستم دید گفت آقای قیطاسی گوشیت جدیده من که خداای گوشی  هستم که کم مونده بود تصادف کنم تا حالا ندیدیه بودمش دوربینش چنده؟صداش خوبه؟منم  بجای اینکه خیابون رو نگا کنم همینجور داشتم نگاش میکردم گفتم بله همه چیش خوبه دوربینش که عالیه من نمیدونم اومده بودم آموزش رانندگی یا اومده بودم درباره ی قسمت های مختلف این گوشی باهاش بحث و گفتگو کنم تا این آقا به یه نتیجه ای برسه خلاصه  تو یه ساعت رانندگی تقریبا 55 دقیقه رو براش دریاره ی گوشی توضیح دادم اون پنج دقیقه هم صرف روشنو خاموش کردن ماشین شد تازه فلششم داد براش آهنگ بریزم حالا شما فکر میکنین آقای یوسفی چند سالشه؟؟؟شصت سالشه ولی من وقتی تو ماشین نشسته بودم احساس میکردم کنار یه جوان  بیست بیست و پنج ساله نشستم واقعا من این روحیشو تحسین میکنم کاش وقتی منم بزرگ شدم روحیه ام همون روحیه بچگی باشه البته خداکنه تا اون موقع زنده باشیم 

+ بابای کامی:خیلی ازتون ممنونم چون با هر نظری که تو وبم میذارید یه راهنمایی نشونم میدید  نمیدونم دلم میخواد بدونم  اسمتون چیه ؟ بی انصاف نباشین الان چند وقته باهم رفیقیم نباید بدونم؟

+راستی واسه دکترا کنکور دادین یا اینکه میخواین کنکور بدین نمیدونم ولی ببینید اگه فایده داره برین دنبالش به نظر من  اگه براش کار باشه باهمین فوق لیسانس هم کار هست  فقط باید دنبالش بود 

+راسی اینم میخواستم بدونم که  بابای کامی این کامی پشوند چیه ؟ پسوند اسمه؟پسوند صفته ؟این خیلی ذهنمو یه خودش مشغول کرده لطفا ذهنم رو از این ابهام در بیارید

+یه عکس هم تو مطالب مرداد90 دارم خواستی اونم بیین


پی نوشت:1.الان دیگه به دلایلی زیاد منتظر افطار نیستم شاید دلیلشو بدونین  شایدهم نه2.چند روز دیگه جواب کنکور میاد لطفا دعمون کنید این برای بار دووم3.دوستون دارم ممنون که خوندید
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۷:۵۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

همیشه برام شروع کردن نوشتن هر نوشته ای سخت بوده آدم سر در گم میشه و نمیدونه از چی بنویسه البته این وقتی پیش میاد که موضوعی نباشه نیم ساعت مونده اذان و منم اومدم پای نت که وقت زود بگذره یه جورایی میخوام سر خودم شیره بمالم که آره ،امروز خیلی سختی کشیدم آخه از صبح تا ساعت یک خونه نبودم  و دارم از تشنگی هلاک میشم هر دفعه هم اومدم روزه ام رو بشکنم  بخودم گفتم دینو ایمونت کجا رفته پسر ازتو بعیده اینکارا ... این شد که نتونستم به نفس لوامه ی خودم که از سال دوم دبیرستان درس دهم دینو زندگی بود که میگفت عقل را دو نداست  امرکننده به بدی ها .امر کننده به خوبی ها اصلا بی خیال ،امروز ساعت شیش قرار بود برم ماشین برونم به قول بچگیامون ماشین قان قان کنم ولی یه مشکلی واسه مربیمون آقای یوسفی پیش اومد بنده ی خدا زنگ زد عذر خواهی کرد ماهم که از اسممون معلومه (جواد:بخشنده)بخشیدیمش گفتی اشکالی نداره پدر من


پی نوشت: به خاطر تشنگی شدید و نداشتم توان در نوشتن از نوشتن این قسمت معذوریم

+ نوشته شده در یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۸:۱۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

نمیدونم چی بنویسیم هر چی مینویسیم احساس میکنم خوب نیست و پاکش میکنم دوساعتی به اذان مونده و ماهم همینطور چشم انتظار و داریم پی در پی به ساعت نگاه میکنیم بلکه این وقت بگذره فکر میکردم تو تابستون راحتترم ولی انگار،سختتر هم شده زندگیم خیلی یکنواخت شده نمیدونم چجور از یکنواختی در بیارمش خداکنه امسال قبول بشم وگرنه...، هیچی بی خیال قبل ماه رمضون یه نقشه هایی واسه این ماه داشتم که تو آپام هم نوشته بودمش تصمیم بر این بود که آدم بشم ولی انگاری نشدم  نوشتن حرف دل خیلی سخته ، سخته که بخوای همه ی دردای دلتو بنویسی ی جاییو یکی بیاد بخونه یا به حالت بخنده یا به حالت گریه کنه من نمیدونم  مخاطب های من کدوم یکی از اینها هستند ولی به هر حال کسایی که به نوشته هام ارزش قائل میشن رو دوست دارم و خیلی خوشحالم میکنن 

پی نوشت:1.از این به بعد مبخوام کمتر بنویسم چون احساس میکنم سرتونو درد میارم2.یک هفته دیگه جواب کنکور میاد دعامون کنید  خواهش میکنم همین الان بعدا نمیخوام چون یادتون میره بگید خدایا محمد جواد و تمام کسانی که تلاش کردن(مثل محمد جواد)رو تو کنکور موفق بگردان آمـــــین یارب العالمین
+ نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۷:۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

تنها خبر اینکه در آیین نامه قبول شدم

ودیگر هیچ

البته با دوتا غلط

+ نوشته شده در جمعه ۶ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

خودمونو با این روزنوشتن ها مشغول کردیم بلکه این ماه رمضون زود بگذره و ما هم از این فلاکت راحت شیم البته این فلاکت با فلاکت بودن های دیگه زمین تا آسمون فرق داره من عاشق این فلاکتم حتما الان میگن این چرا با تناقض داره حرف میزنه نمیدونم شاید،اگه این بعدازظهرهارو نخوابم دیونه میشم که فردا بعدازظهر این تناسب خواب از بین میره و من مجبورم بازم دیونه بشم آخه فردا راس ساعت چهارونیم بعدازظهر در آموزشگاه رانندگی آزمایش با یک سری از بچه ها امتحان نه ببخشید آخه بهمون گفتن امتحان که با تست خیلی فرق داره معنیش که یکیه ولی نمیدونم چه فرقی که اینا براش از یه واژه استفاده میکنن 


پی نوشت:1.هفته ی قبل که بنا به دلایلی به اصطلاح افتادیم فردارو باید دعا کرد مثل اینکه بعد سحری نباید بخوابم2. بعد سحری نباید بخوابم؟؟؟؟؟3.نمیدونم شاید4.تا حالا سابقه نداشته من به خاطر یه امتحان بی خوابی بکشم حتی تو امتحانات نهایی5.نه این که درس نخونم سر موقه میخوندم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

هروقت اومدم بنویسم به این فکر کردم که از چی ازکی از دل خودم بنویسم نمیدونم هیچ اتفاق خاصی توزندگیم نیوفتاده فقط به اصرار داداشم محمد که منو از خواب بیدار کرد تا برسونمش سالن ارشاد برای تمرین تءاتر که وقتی رسیدیم اونجا داداشم و اقا مهدی مسول تاتر مجبورم کردن برم سر تمرینشون رفتیم اونجا بهمون گفتن بازیگرای معروف سینما از اینجا شروع کردن خلاصه شکل و شمایلون رو تقریبا به یه میمون ک نمیدونم چ ربطی به نمایشنامه داشت تبدیگ کرد اخه نمایش نامه درباره ی انگول منگول حبه انگور که تو شخصیتاش هیچ میمونی ندیدم خلاصه تا حالا اونقدر زیر لبی نخندیده بودم به هرکی نگا میکردی خندت میگرفت نمیدونم چمون شده بود خب بگذریم بعد از اون رفتم کلاس آیین نامه که فقط به حضورو غیابش رسیدم که بخاطر همین هم هزار بار خدارو شکر کردم چون اینا غایب بودن سرشون نمیشه حتما باید سرکلاس باشی امروز ساعت سه هم رفتم تست ایین نامه که اونم به قول بعضیا افتادیم البته فقط چندتا بیشر غلط داشتم نه عین داداشم سیزده تا غلط بزنم که با مدرک دیپلمم بهم هرهر بخندن مون هفته ی بعد سه شنبه که ببینیم چی میشه

 پی نوشت:1.هفته ی بعد رو خدا بخیر کنه از امتحان دیفرانسیل انفدر ترس نداشتم که از ایین نامه دارم 2.دعا کنین تو این امتحان هم قبول شم خدایا کمکون کن3.حالا یکی ندونه فکر میکنه این میخواد تو امتحان تافل بین المللی شرکت کنه یا امتحان ورودی دکترا باید به عرض این سری از دوستان برسونم که آره دست کمی از اون امتحانا نداره هه هه
+ نوشته شده در شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ساعت ۹:۴۰ ق.ظ توسط محمد جواد |

مطالب قدیمی‌تر