شعری از آیت الله حسن زاده آملی درباره شب قدر برگرفته از کتاب « نامه های عرفانی» علامه حسن زاده آملی:

باز دلم آمده در پیچ و تاب
انقلب ینقلب انقلاب

همچو گیاه لب آب روان
اضطرب یضطرب اضطراب

آتش عشق است که در اصل و فرع
التهب یلتهب التهاب

نور خداییست که در شرق و غرب
انشعب ینشعب انشعاب

آب حیاتست که در جزء و کل
انسحب ینسحب انسحاب

شک که دل موهبت عشق را
اتهب یتهب اتهاب

از سر شوق است که اشک بصر
انحلب ینحلب انحلاب

صنع نگارم بنگر بى حجاب
احتجب یحتجب احتجاب

سر قدر از دل بى قدر دون
اغترب یغترب اغتراب

آمُلیا موعد پیک اجل
اقترب یقترب اقتراب
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۳ ق.ظ توسط محمد جواد |

اخه همش که نمیشه درس خوند یه کم اومدم روحیهه ام عوض شه

آقای کدکنی ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۴ ق.ظ توسط محمد جواد |

 به کسی فکر نمیکنم
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۵:۴۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۳:۲۹ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۳ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۱ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۱۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۲۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

امروز برای اولین بار  واسه سحری بیدار نشدم خیلی بده میدونم الان هم حال هیچ کاریو نداشتم اومدم اینجا پای نت یه کم وقت بگذره آخه بیرون کلی کار دارم از شانسمون هم سحری نتونستیم بیدار شیم خب میشه دیگه حوصله ی درس خوندن رو هم ندارم نمیدونم چم شده 

هیچ موقع روزه ی بدون سحری نگیرین 

حالا معلوم نیست تا افطار زنده بمونم یا نه

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۹:۵۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

 
 
 
 

 

http://cafeclassic3.ir/attachment.php?aid=1822

 

 

غــــــــــــــــــــــــــم
 
 
در ابتدای زندگیم چیزی در گوشم زمزمه کرد که تا آخر عمر همراه تو هستم

پرسیدم چیستی؟

گفت : غــــــــــــم

فکر کردم غــــم عروسکی است که میتوانم تا پایان عـــمر با آن بازی کنم اما...

اما بعدها فهمیدم عروســـــــکی هستم که بازیچه غـــم شده ام...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۲۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

امروز عصری داشتم تو اینترنت گشت میزدم یه دفعه با این تیتر روبرو شدم یه دفعه دلم واسشون سوخت خیلی حرفه هر 6 دقیقه یه دختر بمیره وقتی اینو شنیدم یه عالمه خدا رو شکر کردم که ما ایرانی ها شکر خدا سالمیم و از گشنگی نمیمیریم همین که زنده ایم خودش خیلیه 
امروز بهترین روزم تو این چند روز بود آخه برای اولین بار روزه نبودم نه که نخواستم بگیرم باطل شد حالا بماند چرا
امروز 22/5/90چه زود دیر میشود ولقعا میگما چقدر زود میگذره 
امروز داشتم به همین فکر میکردم به هیچ کی توجه نداشتم میدونم خوب نیست ولی چیکار کنم دلم سوخت واسشون 
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۵۳ ب.ظ توسط محمد جواد |


امروز که بعد سحری خوابیدم دلهره داشتم نکنه واسه آزمون نتونم بیدار شم ولی موبایلمو صد بار گذاشته بودم روی زنگ واسه محکم کاری  آزمونو دادم جوابشم گرفتم بد نبود دست یه نفر به اضافه ی خودم که الان تو مسافرته درد نکنه خیلی کمکم کرد دلم واسش تنگ شده

میگم عصری رفته بودم کانون واسه کارنامه اونجا میگقتم روزه ام و درس میخونم یه جوری نگاه کردن خیلی ترسیدم انگاری نباید با روزه درس خوند ولی من میگیرم اگه بکشنم بازم میگرم دوسش دارم روزه رو میگم فکر بد نکنین روزه رو میگم 

خداخدا میکردم تا افطاری زنده بمونم که خدا رو شکر موندم    ولی اینو فهمیدم ما ایرانی ها دقیقه ی نودی هستیم میگین چرا؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۲۰ ب.ظ توسط محمد جواد |

امروز 10ذقیقه مونده بود تا اذان مامانم از خواب بیدارم کرد آخه این دفعه اونم خواب مونده بود(نوبره والله)منم که اونقدر باعجله غذامو خوردم نفهمیدم چی بود خوردم

اخه 5 دقیقه هم وقت اضافه آوردم اون موقع ها که زود بیدار میشدم اینقدر وقت اضافه نمی آوردم دیگه تا بحال چنین سحری ای نخورده بودم خب فکر نکنم اینو بتونم به جای دلنوشته بذارم آخه دلنوشته نشد سحری نوشت شد

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۴۴ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

ماه رمضون با همه ی سختیایی که داره ولی وقتی موقع اذان میشه بهترین لحظه ی عمرم میشه اول بسم الله رو میگم البته ریا نباشه که من بسم الله هم میگم خب شما هم بگین که باید بگین من فقط یادآوری کردم که همیشه باید به یاد خدا بود

الان هم دو ساعتی به اذان مونده منم دیگه طاقتم به لب رسیده خدایا این 20روز باقی مونده رو کمکمون کن باشه؟

راستی روزه گرفتن فقط غذا نخوردن نیست اینو از بچگی 100بار بهم گفتن منم دارم به شماها میگم

خودتون خوبه خوب اینو میدونین

دل آدم هم باید روزه باشه(از همه مهمتر)

ولی انگار بعضیا دل آدمو الکی میشکنن میگن نمیدونم چرا

واقعا الکی

فعلا...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۶:۴۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

میخواستم بازم چیزی ننویسم دیدم نمیشه امروز اصلا حال درست حسابی نداشتم و اینکه هر کی میاد وبلاگم نمیدونم چرا میگهعاشق شدی

چرا؟

خودمم نمیدونم چرا فقط میدونم خیلی بی حالم چون روزه ام ما هم که اصالتا روی روزه گرفتن قانون خاصی داریم یعنی باید داشته باشیم اصلا دیگه حال ندارم اگه خواستین با نظراتون خوشحالم کنین فقط لطفا نگین عاشق شدم

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۲:۷ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱:۲۳ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱:۱۹ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱:۲۳ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

سلام بازم منتظربودم خونه خالی شه من بیام پای نت آخه تنهایی راحت ترم نه این که نمیذارن بیام پای نت کلا خودم اینجوریم دوست دارم تنها باشم تنهایی بنویسم الان مامان بابام رفتن سر مزار اصرار کردن منم برم ولی خوب من نرفتم آخه همیشه تنهایی میرم مزار دوست دارم تنها باشم الانم داداشم میگفت بیا باهم بریم ولی من گفتم تو برو منم خودم میرم آخه خانواده ی ما تو این موضوع خیلی حساس اند هرطور شده باید برن عین همون فیلم دیشب(پنج کیاومتر تا بهشت)که میگفت دست اونا ز این دنیا کوتاهه ما باید واسشون ثواب بفرستیم این جمله خیلی روی من اثر گذاشت منم بیشتر بخاطر همین میرم واسشون ثواب بفرستم دوسشون داشتم خیلی زیاد ولی از پیشمون رفتن خیلی هم زود دیگه نمیتونم چیزی بگم یعنی دیگه حال ندارم آخه روزه ام الانم خیلی خیلی تشنه ام دوست داشتم گرسنه میشدم ولی تشنه نمیشدم خوب اینم یکی از دلنوشته هام بود الانم دارم آهنگ حمیدرضا نوربخش که عاشقشم رو گوش میدم

الانا دیگه باید بیان فعلا دوستون دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۷:۰ ب.ظ توسط محمد جواد |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۴:۱۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

راستی ماه رمضونو بهتون تیریک میگم

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۴۱ ق.ظ توسط محمد جواد |


سلام داشتم ادبیات میخوندم که به این مصرع از شعر خواجه عبدالله انصاری رسیدم یه لحظه فکر کردم دیدم خیلی جالبه در مورد من واقعا صدق میکنه راسی نمیدونم امروز ماه رمضونه یا نه من که روزه میگیرم  شما رو نمیدونم آخه یادم میاد یه بار یه روز روزه نگرفتم اینم تلافی اون  الان خونمون خالیه هیشکی نیست منم تنها  داشتم درس میخوندم خسته شدم اومدم یه کمی حرفای دلمو بنویسم(آخه آدم تنها باشه راحت تره) که دارم الان مینوسم راسی درس خوندن تو این ماه فکر کنم سخت باشه منم که سحری هیچی نخوردم لقمه تو دهنم بود که اذانو گفتن ای به خشکی شانس یه لحظه از زندگی نا امید شدم خوب حداقل آب رو خوردم

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۱:۳۴ ق.ظ توسط محمد جواد |

سلام فکر کنم وبلاگم شده آلبومه خانوادگیم آخه تو این روزا زیاد عکس میزارم میخوام یادگاری بمونن بعد از جند سال نگاه کنم بعد گریه کنم به حال خودم که جوون بودم یه شور و شوقی داشتم دلم قلبم واسه یه کسی میتپید که اون موقع هم باید بتپه اگر عمری باشه خوب یه جوونم دیگه جوونا چیکار میکوننن کوه که نمیکنن هر انسانی باید یه پناهگاهی واسه خودش داشته باشه

قبلنا با عکس گذاشتن مخالف بودم ولی یه کم که فکر کردم دیدم نه اینطور این عکس رو هم همین امروز انداختم به قول ما وبلاگ نویسا آپه آپه یعنی یه ساعت پیش فقط واسه وبلاگ دوستون دارم 

 

دو چیزهیچ وقت ازیاد من نمی ره...

دوست های خوب..و روزهای خوب...

یه چیزم هیچ وقت از دلم نمی ره...

روز های خوبی که با دوستای خوب گذشت

+ نوشته شده در یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

چه قشنگ بود ولی یه مشکل داشت هیچ کدوم از شعرهات عنوان نداره ءعنوان مهمترین قسمت هر نوشته است احساسی که عنوان به آدم میده ممکنه توی شعر نباشه ولی شعر خوبی بود واینکه بنویس از چه کسی بود خوشحالم از این شعر گذاشتنت ممنون

+ نوشته شده در یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۴:۱۱ ب.ظ توسط محمد جواد |

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتز از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه میکنی؟ اگر او که میخواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

حبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکن بغض خویش را بخور

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه نفرین نمیکنم .... نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد 

+ نوشته شده در یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۳:۱۶ ب.ظ توسط محمد جواد |

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

وابستگی ام را به تو باور کردم

+ نوشته شده در یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱:۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

 

دلم میخواد در یخچال رو باز کنم و هر چی توشه رو بریزم بیرون و تو یخچال بشینم و درشو ببندم..انقدر اون تو بشینم تا یخ بزنم..تا دلم هوای گرما رو بکنه ..میشه رفت تو یخچال نشست؟این کولر هام که خودشونم خنک نمیکنن..شاید من خیلی داغم..در یخچال رو باز کردم و داشتم فکر میکردم واقعا میشه!!خنکای یخچال میخورد و بدن داغم رو خنک میکرد..انقدر درشو باز نگه داشتم که دیگه انگار خنک نبود!اره!!دیوونه شدم!خیلی وقته..!یه لیوان برداشتم و توش رو پر یخ کردم و اب ریختم توش و یه خورده تکونش دادم که مثلا خنک شه..همونجا کف اشپزخونه رو سرامیک نشستم..با انگشتم میزدم به یخ ها که برن توی اب ..ولی دوباره برمیگشتن روی اب..یه خورده ازش خوردم ..تا معدم خنک شد..یخ های توی لیوان اب شده بودن و کوچیک شده بودن..یخ هارو خوردم..دهنم سر شده بود ولی احساس خوبی داشتم..دندونامم یخ زده بود ولی  نمیتونستم قورتشون بدم ..حواسم به تلفن نبود که داره زنگ میخوره..انقدر زنگ خورد که قطع شد..

سه ماه زندگی تو یخچال..کاش میشد!

روز ها داره میره جلو ولی من ازش عقب موندم...موندم تو گذشته! ولی گذشته هارو نمیشه عوض کرد!

هرچی سعی کردم نرفتم جلوتر..

تو گذشته موندم

میمونم

نمیدونم چی بگم و از چی بنویسم...این روزام همینطوری تکراری میگذره..نمیدونم چی بگم!

تا...

+ نوشته شده در شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۳۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

 

 

                 STAR-LOVELY  

 

                                     STAR -LOVELY

 

                                     STAR-LOVELY

                                     STAR-LOVELY      

 

                                      STAR-LOVELY

 

                                     STAR-LOVELY

    من نه عاشق هستم   نه اصلا ولش کن ...

(احساس میکنم یه کمی وبلاگم عوض شد)

+ نوشته شده در شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۸:۳۲ ب.ظ توسط محمد جواد |

aliadr

چیه؟؟؟ چرا میخندی؟؟؟حوب بخند(یه یادگاری بود واسه یه ستاره ای تو آسمون )

+ نوشته شده در شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۸:۲۵ ق.ظ توسط محمد جواد |

مقبره الشعرا یکی از جاهایی که من عاشقش بودم چون چند تا شاعر باهم اونجا دفن کردن غار علیصدر هم که جای خود داره هیچ جا مثل اونجا نمیشه توصیه میکنم یه سری بزنین

+ نوشته شده در جمعه ۷ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۴:۱۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

نمی دانم، نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را ........

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۱۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

 
 

یک دفعه یادم اومد که نزدیگ ماه برکت هستیم. باید زود بجنبم. وقتی این ماه می رسه مردم انگار چند برابر معمول می خوردند. از صبح تا شب توی این فکر هستند که چی بخرند چی بپزند چی بخورند. باید بچنبم و خرید کنم. همه اجناس گرون و بی کیفیت می شه و همه فروشگاه ها شلوغ. مردم وقتی گرسنه می شن عین قحطی زده ها می ریزن توی فروشگاه ها. و همه هم عصبی هستند. باید سعی کنم کمتر برم بیرون.
متاسفانه هر جا می خوام برم باید از خیابان های شلوغ عبور کنم . وای که چقدر از شلوغی بدم می یاد. گرما و شلوغی و از همه بدتر وسایل نقلیه عمومی. چند برابر حجمشون سوار می شن. دیگه ترافیک قابل پیش بینی نیست. ساعت اداره ها به هم می ریزه و هر ساعت ممکنه با هجوم جمعیت شتابان به سمت خوردن روبرو بشی.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۰:۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

حال همگی ما خوب است      اما تو باور نکن



+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۳۷ ق.ظ توسط محمد جواد |

نمیدونم چه حسیه ولی احساس میکنم این وقتا یه کمی از خدا دور شدم باید همیشه به یاد کسی که تو رو آفریده باشی اخه بی انصافیه
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۷:۵۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

دلم واسه خودم علاقه های خودم شور اشتیاق های خودم تنگ شده کوچیک که بودم آرزو داشتم بزرگ باشم عین بزرگا رفتار کنم اما الان که بزرگ شدم آرزوم اینه که بازم کوچیک بشم

چه خوب بود هیچ دل مشغولی نداشتیم هیچ

+ نوشته شده در یکشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۱۰ ق.ظ توسط محمد جواد |

+ نوشته شده در شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰ساعت ۲:۷ ب.ظ توسط محمد جواد |