یک ترازو آبرویش را حفظ میکتد،همین ترازوهای کتار عابر پیاده را میگویم بیشتر بخاطر این هست که به اوگدا نگویند هنوز هم اینطور آدم هایی داریم مرذم که نیاز به کشدن وزنشان ندارند , وقتی میبینمشان دلم میسوزد به حالشان و اینکه چرا نمیتوانم کاری برتیشان انجام دهم  واقاا باید خدارا شکر کنیم ولی در عین حال کفر میگوییم خودم را میگوییم نه کس دیگر را ،شاید روزی دوبار ,سه بار شاید هم بیشتر ، خب بگذریم شاید بگویید زندگی بقیه به شما چه ربطی دارد هه.

یک مرغ عشق با چند فال حافظ،یک لیف حمام ، فالگیری ؛ این کلمات دقیقا در ذهنتان انسان های کولی را تداعی میکند و همیشه فکری بد در موردشان داریم اللا خودمان

و یا دستفروشانی که بعد از ساعت ده شب به خیابان ها میریزند و یا همین خیایان اکباتان خودمان از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشود ،اصلا چرا این حرف ها را میزنم

باز هم بگذریم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱:۵۵ ب.ظ توسط محمد جواد |

سه سال پیش بود،نه چهار سال پیش  سال اول دبیرستان بودیم تازه شوروشوق مدرسه را داشتیم و هفته ی اول بیشتر برای آشنایی با معلمین مدرسه بود بین  اینهمه معلمی که آمدند و رفتند یک معلم داشتیم به اسم آقای صیفی ( انگار یه خواب بود) یادش بخیر  به ما میگفت قبل خواب وضو بگیرید و  دو آیه از قرآن هم گفت که الان یادم نیست ما که در خوابگاه بودیم به خاطر جمعی بودنمان  مجبور بودیم که    انجام دهیم که بعد ها عادت شد و بدون آنکارها خوابمان نمیبرد واقعا خوب بود بعدها فهمیدم که چقدر حس خوب و سالمی داشتیم و عین الانمان نبود کهه وضو که هیچ  حتی آن دو آیه هم بیخیال شدیم و بیشتر شب ها هنذفری به گوش.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۵۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

از استادی پرسیدﻧﺪ :

ﺁﯾﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻋﺎﺷقـــ ﺷﻮﺩ؟

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ.

ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯾﺪ؟

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :

ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺳتـــ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟

              



         درست در لحظه ي آخر ،


        در اوج توكل و در نهايت تاريكي...

 

      نوري نمايان مي شود...

 

        معجزه اي رخ مي دهد...

 

         خدايـــي از راه ميــرسد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۵۱ ب.ظ توسط محمد جواد |

نقاشی های سیاه قلم بسیار زیبا (10 عکس)

نقاشی های سیاه قلم بسیار زیبا (10 عکس)

نقاشی های سیاه قلم بسیار زیبا (10 عکس)



نقاشی های سیاه قلم بسیار زیبا (10 عکس)

نقاشی های سیاه قلم بسیار زیبا (10 عکس)


برچسب‌ها: نقاشی
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ توسط محمد جواد |

در جواب آقای اکبری  باید بگم که انتخاب ساز بیشتر سلیقه ی شخصیه ودیگران نمیتونن زیاد کمکت کنند  در مورد تنبک که گفته بودین تنبک سازیه که نمیشه تنهاییاتو باهاش پر کنی  اخه شما گفته بودین که برای تنهاییاتون  میخواین یه سازی هست که بیشتر آدما توی تنهاییاشون اونو میزنن و اون سه تاره و بعد از اون تار  اینها مهمترین و بهترینشون هستن من از بین این همه ساز ویولن رو بیشتر از همه دوست داشتم بعد پیانو و بعد سنتور که دو تای اولی بخاطر شرایطی که داشتم نشد برم دنبالش و سنتور واقعا ساز عالیه با توجه به صدای دلنشینش نسبت به سازهای دیگه خیلی بهتره و البته طرفدار ساز سنتور خیلی بیشتر از سازهای دیگست درمورد سازدهنی که خودم هم هنوز به طور کامل شروعش نکردم و حتی ساز هم نگرفتم ولی چند بار که تازگیا قیمت کردم قیمتش حدود  بیست تا هفتاد تومان بود البته کارمارو سازهای ارزون قیمت هم راه میندازه جون هنوز آماتوریم البته این قیمت برای سازدهنی هارمونیکای کروماتیک هست سازدهنی رو بیشتر بخاطر این دوست دارم که کوچیکه و هرجا بخوای میتونی ببریش و لذت ببری کلام آخر اینکه من سازهای سه تار ،سنتور و سازدهنی رو برات پیشنهاد میکنم دیگه میل خودتون و خیلی خوشحالم که میخواین وارد هنر موسیقی بشین مطمعن باشین  که پشیمون نمیشین باید خیلی وقت پیش ها به این فکر میوفتادین برادر.
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱:۱۰ ق.ظ توسط محمد جواد |

چند روزیست که در خلوت خودم به مرگ خودم فکر میکنم به این بعد از مرگ من چه کسانی برایم گریه میکنن چه کسانی میخندند  شاید این مرگ فردا باشد ،ده سال دیگر یا ...خدا میداند  .این سوال همیشه تو ذهنم هست که چرا خیلی ها بعد از مرگ مهم میشوند بعد از مرگ از خوبی هایش تعریف میکنند در حالی که وقتی همون شخص در قید حیات هست اصلا توجهی بهش ندارند. دوست دارم یک انسان همیشه  مورد توجه و عزیز واقع شود نه بعد از مرگ   بیخیال ،به چیزهای زیادی پیرامون مرگ فکر میکنم مثلا همینکه به فکرم خطور میکند که روزی به زیر خاک خواهم رفت تمام بدنم میلرزد  تمام دنیا و مادیات در برابرم هیچ میشود ولی...ولی چه فایده دارد در حالیکه همین فکرها،لرزیدن ها ،ترسیدن ها لحظه ایست .یک بار به مرگ فکر کن .

نمیدانم چرا بی جهت بدون علت خاصی در مورد  مرگ نوشتم شاید لازم بود

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۴۸ ق.ظ توسط محمد جواد |

سیزدهم هم بدر شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۲ ق.ظ توسط محمد جواد |

فردا سیزده بدر است، سیزده بدر، همیشه از این روز خاطره های خوب در ذهنم نقش بسته است که البته چند سال آخر را فقط به یاد دارم بیشتر سالها دغدغه ی این بود  که چهاردهم باید به مدرسه تشریف ببرند و فکر همین هم ذهنمان را به خود درگیری میکشاند بدترین خاطره چهار سال پیش بود که قبل عید با عده ای از بچه ها بدون اینکه به مدیر یا ناظم بگوییم دیگر مدرسه نرفتیم  البته بچه ها به ما  انگ میزدند که فرار کرده اید ،ولی نه اسمش فرار نبود البته فقط برای ما فرار نبود خب  آنها حق دارند اینطور فکر کنند منظورم همکلاسی های اول دبیرستانم است خب من هم اگر جای آنها بودم همین فکر را میکردم چون از کلاس بیست نفری سه نفر رفته بودیم نامردها به قولشون عمل نکردند و نیامدند ما که روز 22/12/87 ار مدرسه خارج شدیم  در ذهن تک تک سه نفرمان این بود که الان کلاس ما خالیست یعنی یه گفته ی بچه ها ،هنوز هم از دستشان گلگی دارم. ما به امید این مدرسه را ترک کردیم که به ظاهر خوشی بیشتری بگذرانیم که نشد. 

بعد آنکه سه نفری از کلاس سی نفری فرار کردیم  و وقتی به خانه رسیدیم پدر و مادر عزیز تر از جانمان سوال پیچمان کردند که چرا زود تر آمده اید ماهم با همه ی سادگیمان گفتم تعطیل شد آنها هم خودشان ختم روزگار و باور کردند ف چند روز گذشت که ناظممان آقای نظری  به خانه مان زنگ زد  که به تبع در آن لحظه باید پاسخ گوی تلفن می بودکه این زنگ  دقیقا بخاطر فرار ما سه تا از مدرسه بود بعد آن تلفن مادرم سرم داد زد که خودتان میدانید چه  پدر عزیزم هم گفت ناراحت نباش دنیا دو روز است بیخیال،مهم نیست اصلا فکر نکن این روز ها میگذرد  و واقعا هم گذشت،الان به شدت حسرت آن روزها را میخورم کاش نمیگذشت کاش عین آن موقع ها بدون هیچ حاشه ای بودیم لعنتی گذشت و فقط خاطره ها به همراه عکس هایش باقی ماند و البته دوستانی که الان فقط از تعداد معدودی با خبرم و آنها هم همچنین، بعد اینهمه اتفاقات کل عید 88 فکر این بودیم که با چه رویی  به مدرسه برویم که با تمام این فکر ها این روزها  چهاردهم رسید و البته با بی حوصلگی های سیزده بدر و خراب کردن تعطیلات با دو نفر دیگری که از مدرسه متواری شده بودیم وارد مدرسه شدیم که از همان ابتدای مدرسه چشم هر سه مان به در دفتر مدرسه بود که الان است که  آقای مدیر یا ناظم  خارج شوند  و به حای تبریک سال نو و عیدت مبارک نگاه چپ به ما بیاندازند و ما را خجالت دهند که خدارا شکر هفته ی اول خبری از این اتفاقات نبود و منوال روال پیش رفت  ولی هفته ی دوم سر کلاس فکر کنم عربی بود که  صدای در کلاس به صدا در آمد همان چیزی بود که هر سه مان فکر میکردیم  نامه احضار اولیا بود به تعداد سه عدد.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱:۵ ق.ظ توسط محمد جواد |

در حال وبگردی در بلاگفا بودم که متوجه شدم البته بعد سالها  که از هر ده وبلاگ شاید پنج شاید هم بیشتر ،عاشقانه است؛ مثله اینکه همه عاشقنن یا شاید هم تظاهر میکنند  بیشتر وبلاگ ها بک گراند مشکی دارند درست مثله خودم که در وبلاگ نویسی آماتور بودم   درسته آدم احساس آرامش میکرد ،ولی من خسته شدم از مشکی بودن چون بطور مستقیم تو روحیم تاثیر داشت و البته تاثیر بد طوری که باعث افسردگی و منزوی شدن آدم میشد ، نویسنده ی  بیشتر این وبلاگ های عاشقانه هم  دختره بخاطر روحیه ی لطیف  البته شاید ، و شایدم هم نه و با یک مخاطب خاص که هیچ وقت مغر نمیایند کیست به هر حال بگذریم ما زندگی خودمان را میکنیم و با تنهایی خودمان میسازیم به قول دکتر علی شریعتی :اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست آره واقعا خدا هست هست ولی ما نمیبینیمش بعضی ها حرف از تنهایی میزنند خب حق دارند چون خدا را ندارند باز هم بگذریم.

دلیل اینکه دیگر زیاد نمینویسم مشغله هاییست که پاچه گیرمان شده و به هرحال سعی میکنم بنویسم چون خودم به نوشتن اعتقاد خاصی دارم هرچند که نویسنده نیستم ، امروز رفته بودم سپاه  خدمت سرهنگ محمودی اولین بار بود که با یک درجه دار هم صحبت میشدم  رفتارش خوب بود البته مقصود  تشکر بخاطر اردوی زیارتی که رفته بودیم ، بود که  خوش گذشت دومین سفرم به مشهد والبته بدون هیچ خاطره ای از سفری قبلی به دلیل کم بودن بیش از حد سن ، وقتی کنار ضریح امام رضا ع   کسانی را میدیدم که بخاطر شفای فرزندانشان یا خودشان آمده اند خودم را به قدری حقیر میدیدم که با خودم میگفتم که من اگه خدارو شکر نکنم  دیگه ... این سفر تاثیر داشت خیلی هم تاثیر داشت  بگذریم.

تعطیلات نوروزیمان هم دارد روال عادی خودش را طی میکند گاهگداری هم اتفاقاتی می افتد باور میکنید هیچ  مطلبی به ذهنم خطور نمیکند که آن را به قلم نگارش در آورم :)  فقط چند روزیست که میخواهم هم سنتور کار کنم هم نقاشی ،انگار تو این چند روز تعطیلی مغز ما هم کلا تعطیل شده است. راستی تازگی ها به ساز  دهنی هم علاقه مند شده ام که خدا عاقبتمان را بخیر کند با این استعدادهایمان که بعد از سال ها همگی باهم شروع به شکفتن میکنند . جدا همین برایم سوال هست برادرم همیشه میگویید چند ماه تعطیلی قبل شروع دانشکاه باعث این شکفتن است، بیخیال من خودم هم باور دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۲:۸ ب.ظ توسط محمد جواد |

خاطره یعنی؛ یه سکوت غیر منتظره میون خنده های بلند...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ توسط محمد جواد |