یکی از معضلاتـ  اینترنتـ پر سرعتـ که تا بحال هیچکی به اون پی نبرده این هستـ که : بعد از یکـ ساعتـ نوشتن یکـ صفحه متن،با کلی فکر کردن دستتـ روی کلیکـ موس ، دقیقا ،سهوا ، قصدا یا هرچی جایی رو کلیک کنه که فرصتــ نکنی برگردی.... و کل متن پاکـ !!!

توی اینترنت dial up (منقرش شده)  که از این مشکل ها نداشتیم...

این یکی از دلایلی بود که یاعث میشه از انقضای dial up  مثل انقضای دایناسور های معصوم خوشحال نشیم ...

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۴۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

ایام امتحانات به پاس کردن پشت سر هم امتحانات میگذرد بدون اینکه  چیزی بعد امتحان یادمان بماند یا شاید از آن درس که اکثر اوقات به تمسخر میگیریمش چیزی یاد بگیرم ،شاید راهی را در زندگی برایمان باز کند به قول دوست خوبم مهدی که میگفت پنج دقیقه بعد از امتحان مغز فرمت میشود !و ما باز هم به خوابگاه بر میگردیم و روز از نو ،روزی از نو بدون اینکه چیزی از درس بفهمیم حفظ میکنیم تا روی برگه خالی اش کنیم . خود من بعد از دبیرستان دیگر دستم به درس نمیرود این امتحانات هم که کنار بچه ها هستم بخاطر اینکه بیشتر همرنگشان شوم میخوانم.

اسم امتحان که می آید بیشتر یا واژه ی تقلب که این هم برای من نوستالژی  جالبی دارد البته در دوره های مختلف که بیشتر در دانشگاه با اینکه چون من یک معلم خواهم بود در طول عمرم با آن مواجهم .

بچه های دانشگاه حرف جالبی در مورد تقلب با اسناد و مدارک معتبر میزدند و آن این بود که پیامبر اکردم (ص) فرمودند زکات علم 'گسترش'آن است  که تناقض عجیبی با واژه ی تقلب دارد.کمی فکر کردم،فکر کردم  جالب بود مغز های متفکر دانشگاه هه...چه میشه کرد!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲ساعت ۱:۲۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

امشب ،شب تولدمه یعنی 16/10/1392  بیست سال گذشت به همین سادگی این اواخر ثانیه ها خیلی تند تر رو صفحه ی ساعت میچرخند و آدم با هر تولد اینو میفهمه که این لحظه ها دیگه بر گشتنی نیستند. لااقل ازشون خوب استفاده کنیم قدر این روز ها رو بدونیم،لحظه هایی که مادرمون برامون جای میای ،لحظه ای که میخندند،لحظه ای که  از دستت عصبانی هستند یا وقتی که برات آرزوی خوشبختی میکنند.

این لحظه هیچ وقت بر نمیگرده که من به مادرم میگم: مامان کادوی تولدم کوش  اونم با چنان ذوقی بهم میگه  لپت رو بیار بوست کنم ، این هم کادو ی تولدت عاشق این لحظه ای بودم که این حرکت رو  انجام داد  همین که کنارم هستند،تنها نیستم ،یه حرفی میزنم دعوام میکنند و یه حرفی میزنم تشویق همین ها برام از صد تا کادو با ارزش تره

درسته پدرم امروز رو تبریک نگقت ولی یادمه چند روز پیش میگقت شانزدهم تولده محمد جواده همون لحظه کادوم رو ازش گرفتم.یادمه اولین بار که مادرم برای من جشن تولد گرفت کیکش رو خودش پخت ولی آخر سر یادش افتاد که شکر  یادش رفته ، به خاطر بچگیم تا آخر شب خنده رو لب هام نبود بر خلاف اینکه همیشه میخندم اگه یه روز بخوام تصمیم بگیرم نخندم یا تلخ باشم کلی شکایت و گله پشت سرم هست که چرا محمد نمیخنده. همین خویه ،واقعا خوبه  بهترین شخصیتی که آدم میتونه برای خودش بسازه البته نظر من اینه و با کمال پر رویی نظر من محترمه :)

پارسال همین لحظه تولدم بود با این تفاوت که  برف نمیبارید ، کادو های به این قشنگی نداشتم و اینکه  یک سال پیش بود گذشت  و الان که یک سال گذشته دارم به سال بعد فکر میکنم که خدایا زنده باشم و ببینم.

 موفق باشید.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ توسط محمد جواد |

فکر نکنم هیچ وقت آهنگ ساز خوبی باشم.  اکثر آهنگ هایی که میسازم  شبیه هم هستن حتی تا بحال روم نشده به کسی بگم من این آهنگ رو ساختم!!! کلا گیر میدم به یک قسمت ساز و کل مانورم همونجاست نمیدونم شاید خیلی تازه واردم،  ولی استادم میگفت باید از همین الان آهنگ سازی رو تمرین کنی  البته اگه بخوای در آینده برای خودت تو سنتور حرفی برای گفتن داشته باشی .

احساس میکنم هیچی بلد نیستم  هیچی ولی استاد میگه کارت خیلی خوبه(چه تناقضی :) ) خودم راضی نیستم البته این خاصییت انسانه که از کار خودش راضی نباشه  ،  آهنگ سازی ارتباط مستقیمی با احساس آدم داره شاید احساسم این طوره  آخه مرد حسابی یه شبه که نمیشه کارن همایونفر شد.

ولی باید یاد بگیرم !

باید که نه ،  حتما ... .  .   .   .   .     .

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

ﻣﺘﺮﺳﮏ : ﻣﻦ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﺎﻟﻪ !
ﺩﻭﺭﻭﺗﯽ : ﺍﮔﻪ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭘﺲ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟
ﻣﺘﺮﺳﮏ : ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ... ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ
ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻐﺰ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ!


ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺷﻬﺮ ﺍُﺯ - ﻓﺮﺍﻧﮏ ﺑﺎﺋﻮﻡ

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۲۷ ق.ظ توسط محمد جواد |

کدخدا (با نگاهی به صورت نمکی با حالت تعجب) :کی تو رو زده؟
نمکی :مراد...
کد خدا : مراد تو رو کتک زده ؟
نمکی: آره
کد خدا : واسه چی تو رو زده ؟
نمکی(با گریه) : من گم شده بودم ،بعد پیدا شدم .بعد مراد منو آورد اینجا ...هی منو زد.گفتم مراد تو منو نباید بزنی .من از تو بزرگترم، اما زد.اونوقت گفتش برو گم شو.گفت نیا پیش ما.گفت برو بمیر.
کد خدا : تو چیکار کردی؟ نزدیش؟
نمکی: نه نزدمش.
کد خدا : (با عصبانیت بلند میشود):چرا نزدیش؟
نمکی : آخه تو گفتی زدن خوب نیست.آدم نباید کسی رو بزنه.
کد خدا (زیر لب):خدا لعنتش کنه.
کد خدا دوباره روبروی نمکی مینشیند.دستش را به زخم صورت نمکی میشکد :مراد ...مراد...
نمکی : من مراد رو دوست ندارم.من اینحا رو دوست ندارم.میخوام برگردم خونه.اینجا اذیتم میکنن.من به کسی کاری ندارم ،ولی اونا اذیتم میکنن کدخدا.(و گریه میکند)
کدخدا :بهت نگفتم نیا؟...نگفتم اونجا بمون.؟...نگفتم شهر جای تو نیست.گفته بودم شهر یه جور دیگست.با ما ها فرق دارن.یه جور دیگه زندگی میکنن.یه جور دیگه میخوابن.یه جور دیگه بیدار میشن.یه جور دیگه هم دیگه رو دوست دارن....(با عصبانیت)دوست داشتنشون هم یه جور دیگست


مسافران مهتاب-مهدى فخیم زاده

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۲۱ ق.ظ توسط محمد جواد |

حمید هامون(زنده یاد خسرو شکیبایی)آقای رئیس، این خانوم ، این آقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادن که منو نابود کنن. پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کنه... انگار من جنایت کردم. حالا هم باید نفقشو بدم ... هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم ... هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ... من طلاق نمی دم...

هامون-1368
داریوش مهرجویی

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۵ ق.ظ توسط محمد جواد |

یکی تعریف میکرد:
.
.
.
.
.
یه روز حوصله م سر رفته بود. به یه شماره نا شناس اس دادم گفتم:
من جسدو میارم همونجا پولو میگیرم!
هیچی دیگه طرف جواب داد:
قرارمون عوض شد؛دفنش کن.
فقط دستشو قطع کن بیار برام تا مطمئن بشم کشتیش!
ترسیدم گوشیم رو خاموش کردم!
مردم روانی شدن

+ نوشته شده در شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۲ساعت ۷:۱۳ ب.ظ توسط محمد جواد |


صلوات برای سلامتی امیرعلی
ما کاری به حکم نداریم
حکم رو کاغذ مال محکمه‌س
اصلیت حکم مال خداست
که ما و منش ریخته
و گلریزون می‌کنیم واسه کسی که
آزاد می‌شه از این چاردیواری
که همه‌ی دنیا چاردیواریه
کرم مرتضی علی
یه مرد که واسه شرف و ناموسش
دوازده سال رو کشیده
وجدانش بالاتر از این پولاست که کاغذیه

سلامتی سه تن
ناموس و رفیق و وطن
سلامتی سه کس
زندونی و سرباز و بی‌کس
سلامتی باغبونی که زمستونش رو از باهاربیشتر دوست داره
سلامتی آزادی،سلامتی زندونیای بی‌ملاقاتی

اعتراض-مسعود کیمیایی

+ نوشته شده در دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۳۴ ب.ظ توسط محمد جواد |

خیلی وقت ها که سوار تاکسی میشم پخش رادیو، دقیقا همون چیزی رو پخش میکنه که تو اون لحظه واقعا دوست دارم بشنوم .

رسوای زمانه منم... ،  آهنگ های شجریان و...  که بیشتر راننده  ها ترجیح میدن اونا رو گوش بدن.تا بحال خیلی برام این اتفاق افتاده نمیدونم چرا ،ولی همیشه این اتفاق هارو دوست داشتم.  بعضی ها با سن شصت و پنج سالگی چیزایی رو گوش میدن که اصلا به قیافشون نمیخوره بهشون نگاه میکنی و تو دلت میگی شما کجا این آهنگ کجا،یکبار که همین رو پرسیدم بهم گفت :باس بادل جوونا راه اومد جوون،هیچی دیگه از همین موقع به بعد بود که متوجه شدم نباید همیشه با دل خودت راه بیای

+یه بار همین چند وقت پیش بود که یه راننده داشت باهام دردو دل میکرد

از زبان راننده: از صبح تا شب سگدو میزنم یه لقمه نون حلال در بیارم بذارم تو سفره زنو بچم ،دمه عصر میخواستم برم خونه یه لحظه که تو پارک ممنوع برای کاری نگه داشتم مامور از خدا بی خبر اومد بدون اینکه بذاره حرف بزنم چهل تومن نوشت زد رو شیشه

 واین در حالی بود که قبلش به من گفته بود اگه بخوام شبا هم نرم خونه صبح تا شب مسافر سوار کنم آخرش چهل تومان درآمدمه،دلم براش سوخت و همین موقع بود که قدر شغل خودم رو دونستم

+ چند وقت قبل تر از همین داستان قبلی:

راننده: اگه الان زنم زنگ بزنه  بگه برامون مهمون اومده  واسه شام  یه چیزی بخر،نمیتونم به والله ندارم با چه رویی برم خونه

من : حاجی درست میشه غصه نخور دنیا همینه

راننده:  خداروشکر

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۲۷ ب.ظ توسط محمد جواد |

محمد :معلمون میگه خدا شما نابیناها رو بیشتر دوست داره چون نمی بینید. ولی من گفتم خانم اگه مارو دوست داشت چرا ما رو نابینا کرد تا اون نبینیم. بعد گفت "خدا دیدنی نیست ولی همه جا هست. می تونید اون حس کنید. گفت شما با دستاتون میبینید." حالا من همه جارو می گردم تا یه روزی بالاخره دستم به خدا بخوره! اون وقت بهش میگم، هرچی تو دلم هست بهش میگم.

رنگ خدا-مجید مجیدی

+ نوشته شده در دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۵۵ ب.ظ توسط محمد جواد |