بوسه ای از سر مستی به لب یار زدم
آتشی بر دل دیوانه و بیمار زدم
مست روی و مست جان و مست ساقی و سما
طعنه ای از ته دل بر رخ هشیار زدم
چشم پوشید ز رسوایی خلق و افسوس
قصه آدم و رسوایی خود جار زدم
زاهد نیک صفت دعوی ایام نکرد
من به انگشت تحیر غم خود زار زدم
عالمی با نظرش بر سر سوزن جا شد
جای جای وطنم جمله به انکار زدم
خوب رویان طلب عیش ز رندان کردند
جام رنگین قضا بر سر خمار زدم
عرض این بد سخنان راه به آفاق نداشت
آه افسوس غلامی به سر دار زدم
پارسا کاشت یقین عاقبت عزت برداشت
وای من تکیه بر این کشته بی بار زدم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت ۱۲:۴۱ ق.ظ توسط محمد جواد |