پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

نامه بدین شرح بود :



عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان که خوابیده ای هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز داره؟


چرا غم ها نمی دانند

که من غمگین ترین غمگین شهرم

بیا ای دوست با من باش

که من تنها ترین تنهای این شهرم


+ نوشته شده در پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۶ ق.ظ توسط محمد جواد |