غم و اندوه اگر هم روزي
مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات
از لب پنجره ی عشق زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست ؛ خدا هست . . .
او هماني ست که در تارترين لحظه ی شب
راه نوراني اميد نشانم مي داد . . .
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد
معني خوشبختي ، بودن ِ اندوه است
اين همه غصه و غم
اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه!
ميوه ی يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين. . .
ولي از ياد مبر !
پشت هر کوه بلند
سبزه زاري ست پُر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند
که خدا هست
خدا هست . . .
و چرا غصه چرا ؟!
