همیشه برام شروع کردن نوشتن هر نوشته ای سخت بوده آدم سر در گم میشه و نمیدونه از چی بنویسه البته این وقتی پیش میاد که موضوعی نباشه نیم ساعت مونده اذان و منم اومدم پای نت که وقت زود بگذره یه جورایی میخوام سر خودم شیره بمالم که آره ،امروز خیلی سختی کشیدم آخه از صبح تا ساعت یک خونه نبودم و دارم از تشنگی هلاک میشم هر دفعه هم اومدم روزه ام رو بشکنم بخودم گفتم دینو ایمونت کجا رفته پسر ازتو بعیده اینکارا ... این شد که نتونستم به نفس لوامه ی خودم که از سال دوم دبیرستان درس دهم دینو زندگی بود که میگفت عقل را دو نداست امرکننده به بدی ها .امر کننده به خوبی ها اصلا بی خیال ،امروز ساعت شیش قرار بود برم ماشین برونم به قول بچگیامون ماشین قان قان کنم ولی یه مشکلی واسه مربیمون آقای یوسفی پیش اومد بنده ی خدا زنگ زد عذر خواهی کرد ماهم که از اسممون معلومه (جواد:بخشنده)بخشیدیمش گفتی اشکالی نداره پدر من