چقدر تغییر کردم و خودم نفهمیدم...

چقدر زود بزرگ شدم و خودم نفهمیدم....

وقتی خودم رو با ۱ سال پیش مقایسه می کنم

انگار فاصله ی صد ساله ای بین من و ۱سال پیشه

اون روزا کسایی رو با تمام وجود دوست داشتم که امروز ازشون بی خبرم...

به کسایی میگفتم دوست دارم که امروز اگه بخوام بگم دروغ گفتم....

چه راحت و ساده این ها تغییر میکنه بدون این که بخوام

و چه سخته اگه خودم بخوام تغییر کنم

اره دنیایه خیلی عجیبیه...

البته دنیاست دیگه! طبیعیه...

چه حرف هایی زدم که امروز شک دارم که من گفته ام یا نه...

باید برام سند بیارن تا مطمئن بشم...

میارن... اره منم... ولی خودم نمی دونم....

واقعا چی شدم؟ چی بودم؟ چی میخوام بشم؟

میدونم...میدونم که روزی میرسه که من امروز هم دیگه وجودی نداره

چه میشه کرد به قول اون رسم روزگاره...

مثه این رسمش...

دوستش داری : دوستت نداره
دوستت داره : دوستش نداری
همدیگرو دوست دارین : از هم دورین

روزگار خیلی نامردی.....همین....

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۰ساعت ۵:۱۱ ب.ظ توسط محمد جواد |