یه ماهی میشه که شبا میرم پیش مادربزرگم تنهاست شوهرش که پدربزرگ من میشد ده سال پیش فوت کرد از اون موقع تنهاست بهش عادت کردم به حرفاش به نگاهاش بعضی وقتا که من با گوشیم مشغولم باخودش حرف میزنه از قدیم میگه چیا بود چیا نبود منم اکثرا حرفاشو گوش میدم میگه تو گوشیت چی هست که همش مشغولی منم چی بگم جز این دلمشغولی ندارم
این روزا نمیدونم چم شده بعضی وقتا دلم میخواد با کسی حرف نزنمو کز کنم یه گوشه ای با خودم فکر کنم و هنذفری رو بذارم گوشم تا تا صدایی نیاد بعضی وقتا هم دلم میخواد اونقدر شلوغ کنم که همه از دستم کلافه شن بهم میگن دیونه شدی زندگیم رو دوس دارم یعنی خداروشکر که این رو هم دارم ممکن بود این نعمت هارو هم نداشته باشم
بعد اینکه کنکور رو دادم دلم بدجور یه تفریح چند روزه میخواست یعنی نیاز داشت دلم هوای ساحل دریا رو کرده بود که عاشقشم میمیرم واسه دریا ولی حیف که مشغله ی کاری پدر اجازه نداد بخاطره همون روحیم کمی بهم ریخته بعضی وقتا میرم تو پارک تنهایی میشینم و فقط فکر میکنم همدم که ندارم جفتی فکر کنین تنهام تنهایی تنها نمیدونم شریک زندگی من کی هست منو درک میکنه یانه ولی امیدوارم که درک کنه یعنی چند سال دیگه معلوم میشه
خوشحالم به خاطر این زندگی که دارم نون واسه خوردن جا واسه خوابیدن مادر, پدر,برادر از داشتن خواهر عاجزم متاسفانه
توداری میری_عرفان سلیمی