امروز ساعت 6:59 دقیقه از خواب بیدارشدم حال بلند شدن از جامو نداشتم یه ساعت باگوشیم آهنگ گوش دادم که سر ساعت هشت مادر عزیز تر از جانمان زنگ زدن و دستور دادن بریم نون بگیریم بعد از انجام ماموریت چندتا دستور خاله جان دادن که اونارو هم به انجام رسوندم بعد رفتم پیش رفیقم مسعود لوازم التحریر دارن پسر گلیه تو راهنمایی سه سال هم میز بودیم یکمی باهاش تو مغازه گپ زدم و بعد رفتم پیش جواد شوندی استاد سنتور که رفیق بنده و یکی از صمیمی ترین رفیقای پسر خالم که چند سالی از بنده بزرگترن در مورد سنتور و کلاساش باهاش حرف زدم که بنده ی خدا قبول کرد آخه کلا سه روزه ازدواج کرده ...گفت برام سنتور میگیره از اون خوباش
بعد اومدم ناهار راستش از اصفهانم مهمون داشتیم ناهارو خوردیم شبم که قراره بریم شام از بیکاری خسته شدم یعنی بیکاره بیکارم نیستم کارا زیاده من فرصت نمیکنم انجام بدم :)
این بود امروز من باخلاصه نویسی فراوان
بامن متفاوت باش_عرفان سلیمی
آهنگ مورد علاقه
برچسبها:
روزنوشت
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ساعت ۵:۱۹ ب.ظ توسط محمد جواد
|