امروز هوا خیلی سرد بود خیلی ،الان ده روزی هست که از زمستون میگذره ولی هنوز برف نیومده اون روز خالم با شوخی بهم میگفت که خدا باهامون قهر کرده یعنی با شهر ما قهر کرده که همه جا باریده جز اینجا
سنتور میزنم هر دفعه یه آهنگ جدید ،ریتم جدید ،هنوز دست هام عادت نکردن به مضراب ها قبل اینکه سنتور بگیرم فکر میکردم،فکر میکردم دو روزه میشه آستاد پرویز مشکاتیان یا اردوان کامکار هه
نقاشی م فکر میکردم بعد کشیدن چند تا تابلو میشم استاد فرشچیان یا باب راس که این روزا تو خلوت های خودم نقاشی هاش رو از رو برنامه هایی که تو ده سال اخیر اجرا کرده رو دنبال میکنم چند تا تابلو کشیدم هر کدوم از قبلی قشنگتر یه بوم تازه هم گرفتم گذاشتم تو اتاق ف ولی اصلا حسش نیست نقاشی بکشم ،آخه خیلی حوصله میخواد منم که این چند روزه کل حوصلم رفته نمیدونم کجا :)
خطاطی رو که اصلا گذاشتم کنار حسش نبود
ولی آدم وقتی سنور میزنه کل روحش تغذیه میشه هیچ احساسی جاش رو نمیگیره
تا حالا شده _ علیرضا و حمید رضا