چند روز بود با بچه های کلاس تو فکر جشن گرفتن بودیم برای معلم دیفرانسیلمون که هیچ وقت نمی خندید با بچه ها پول جمع کردیم و یه کیک مخصوص آقا معلممون که همه ی بچه ها عاشقش بودیم خریدیم ّ،زنگ دوم با آقای ملکی کلاس داشتیم البته نه دیفرانسیل , جبر داشتیم, فکر کنم جشن تولد سی و پنج سالگیش بود ,آره سی و پنج سالگیش بود قبل اینکه معلم وارد کلاس شه بچه ها منو مجبور کردن رو تابلو یه مطلب تولدت مبارک بنویسم,آخه خطم قشنگ بود یعنی الانم قشنگه ,خلاصه سریع جمله ی تولدت مبارک معلم عزیزم رو رو تابلو نوشتم معلم اومد براش جشن گرفتیم ,عکس انداختیم ,فیلم گرفتیم بعد مدت ها کلی خندید بعد با شوخی گفت صندلیارو بچینین میخوام تست بگیرم یادش بخیر چقدر خندیدیم یه زنگ کلاسمون به همون روال پیش رفت تا اینکه کیکو اوردیم آقا معلم کیکو برید بعد گوشیش زنگ خورد رفت بیرون ,,ماهم کیک رو خوردیم و قاب و چنگالاش رو انداختیم آشغالدون که هرکی میدید معلوم میشد اینجا یه جشنی چیزی برپا بود, بعد آقای ملکی هم اومد کیکشو خورد و زنگ خورد رفتیم زنگ تفریح هیچکدوم از بچه ها فکر سطل آشغال نبودن که واقعا تو اون لحظه ضایع بود ,زنگ خورد آقای فروتن معلم حسابان و هندسمون وارد کلاس شد درست اون تصویر تو ذهنمه که چشاش به سطل آشغال افتاد و برخلاف روزایی که درسش رو با شوخی و شادی شروع میکرد ولی این دفعه خیلی عصبانی بود دلم به حالش میسوخت و از خودمون ناراحت بودم همش لعنت میفرستادم, خیلی بد شد همه ی شادی های زنگ قبل کلاس از بین رفت
چون گفتم معلم دیفرانسیلمون بخاطر اینکه تو پیش دانشگاهی هم معلم دیفرانسیل بودم و سال سوم معلم جبر ,هنوز هم به اون لحظه فکر میکنم بغضم میگیره ,واقعا معلم متینی بود هفته ای ده ساعت باهاش درس داشتیم شایدم بیشتر,به هر حال اشتباه کردیم
بخاطر همین گفتم خاطره ی بد
برچسبها:
برگی از خاطرات
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۱ساعت ۱۰:۴۰ ب.ظ توسط محمد جواد
|