چند وقت بود منتظر بودم سه شنبه برسه آخه سه شنبه های قبل رو به دلایلی از دست داده بودم و نمیخواستم این سه شنبه رو هم از دست بدم بهم گفته بودن مربی نقاشی یک آقایست به نام حدادی چند هفته اسم آقای حدادی تو ذهنم بود و تصویر های مختلفی از چهرش تو ذهنم ساخته بودم ،انتظار داشتم وقتی وارد کلاس نقاشی میشم یک آقای تقریبا سی ،سی و پنج سال رو ببینم که قیافه ی مرتبی داره اول که وارد کلاس شدهم یه سالن بود و یه اتاق دیگه هم بود که رو سردرش نوشته بود اتاق خوشنویسی وقتی وارد سالن شدم یه آقایی رو دیدم که یه گوشه داره برا خودش نقاشی میکشه بدون توجه به نقاشیش تو ذهنم گفتم با قد یک و سی چهل سانتی و یک قوز بزرگی که رو شانه ی سمت چپش داره ،نه این نمیتونه باشه رفتم تو اتاق خوشنویسی گفتم شاید اونجا باشه دیدم اونجا هم نیست از دوتا خانم که نشسته بودن پرسیدم واسه آموزش نفاشی اومدم اون آقارو بهم نشون دادن،رفتم پیش همون آقا که قبلا بهتون گفتم کلی باهاش حرف زدم در مورد نقاشیم پرسید از کی شروع کردم با کی کار کردم چندتا تابلو کشیدم ،کلا خیلی پخته حرف میزد،من اونو با یک معلول اشتباه گرفته بودم بخاطر راه رفتنش،بخاطر قوزی که رو پشتش داره بعد این همه مدت ک حرف زدیم من پرسیدم ببخشید آقای حدادی نیستن ون گفت : من حدادی هستم :( برای ذهنم ،فکرم متاسف شدم که چرا باید فکر میکردم که آقای حدادی یه آدم معمولیه ،چرا ما اینطور آدم هارو دست کم میگیریم بعد به نقاشیاش نگاه کردم خیلی خوب بود ،خوب که نه عالی بود بعد چند ساعت متوجه شدم که سه تار هم میزنه واقعا خوب سه تار میزد بعد یکی از رفیقام که رشته ی دانشگاهیش نقاشیه اومد و دید من هیچ وسایلی نیوردم مجبورم کرد برگردم خونه وسایل بیارو ،رفتم وسایل رو اوردم ،وقتی اومدم دیدم علیرضا عین مجسمه وسط سالن ایساده اولش میخواستم بخندم بعد دیدم که استادم آقای نظری و چند از همکاراش دارن از رو فیگورش اسکیس skais میزنن بعد اون ،منم یه نیم ساعتی به اصرارشون رو صندلی نشستم تا اسکیس بزنن بعد هم با تموم خستگی که داشتیم نقاشیو تموم کردیم همین !
برچسبها:
برگی از خاطرات
+
نوشته شده در چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۲:۲۰ ق.ظ توسط محمد جواد
|