امروز صبح یک مرد رو دیدم که حدس زدم سنش تقریبا پنجاه و یک یا دو سالش باشه،من که داشتم مسیر خودم رو میرفتم این مرد از پشت بهم گفت آفرین ،احسنت چه سر و وضع سنگینی داری من بهش گفتم ببخشید با من هستید گفت بله با شما هستم بهم نزدیک تر شد دستشو گذاشت رو شونه هام گفت من مرد رکی هستم اهل آبادان بود یه پاش هم لنگ بود و لنگان لنگان راه میرفت از وقتی که سر صحبت رو باز کرد بحث سیاسی بود نه سیاسی معمولی با همه ضد بود رفتار عجیبی داشت وقتی حرف میزد احساس میکردم یکی داره محکم رو مخم میکوبه بهش گفتم من زیاد تو سیاست نمیرم اشتباه گرفتی،بعد ازش پرسیدم ببخشید شغلتون چیه گفت بیکاره و همه کاره اولاش خندم گرفت بعد فکر کردم احتمالا این یه دیونست که تو شهر غریب ،من نمیشناسمش گفتم سرمایه ی زندگیت چیه چیکار میکنی خونه ماشین بچه داری با این سنت ،یک دفتر تو دستش بود که با روزنامه جلدش کرده بود و باز اون گذاشته بود لای روزنامه یه عکس هم دستش بود که سه تا دختر کنار هم بودن انگار از تقویم درشون اورده بود گفت سرمایه ی من همین دفتره با این عکسا خلاصه اصرار کرد بشینیم رو صندلی و حرف بزنیم قبول کردم شروع کرد از خاطرات خدمتش برام گفت از دوتا پسراش که ولش کردن بهم میگفت من فکر همتونو میخونم ،روان کاوم آره روانکاو من بازم خندم گرفت انگار داشت رو مخم راه میرفت بعد نیم ساعت حرف زدن من بهش گفتم من اصفهانی یعنی شاهین شهری نیستم من اهل همدان هستم تو اون لحظه چه حس خوبی داشتم لحظه ای که فهمید ماله یه شهر دیگه هستم فشارش رفت بالا نمیدونم چرا ولی حالش خوب نبود رفتارهای خوبی داشت ولی بیشترشو دوست نداشتم یه لحظه فکر کردم نکنه همین اطلاعاتی باشه ،نمیدونم شاید هم باشه ولی من هیچ چیز نقضی بهش نگفتم و خیالم راحته از این بابت تا یه جایی باهم بودیم تا وقتی که رسیدیم دم در آموزش موسیقی دلنوازان اونجا میخواستم ازش جداشم که باز نشد مرد نازنینی بود ولی یکم مشکوک که چرا فقط با من همچین رفتاری داره ،بخاطره اینکه از دستش راحت شم شمارم رو بهش دادم اونم شمارش رو داد دفترش رو بهم داد گفت بخون عین دفتر خاطره بود ولی با خط ی بسیار بد که به زور میشد بخونیش الان پیش خودم فکر میکنم شاید اون مرد واقعا دیونست یا واقعا یه چیزایی حالیش بود
پی نوشت :تله پاتی :خواندن ذهن دیگران
+
نوشته شده در شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۱:۴۴ ب.ظ توسط محمد جواد
|