ملالی نیست جزگم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن شادمانی بی
سبب میگویند
بااین همه عمری اگرباقی بود طوری ازکنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان!
تایادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ماسال پربارانی بود میدانم همیشه حیات آنجاپراز هوای تازه ی بازنیامدن است
اماتو لااقل حتی هروهله
گاهی هرازگاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پرده . بی پنجره . بی در . بی دیوار ....
هی بخند!
دارد همین یک لحظه
یک فوج کبوترسفید از فراز کوچه ی مامیگذرد
بادبوی نامهای کسان من میدهد
یادت می آید رفته بودی خبر ازآرامش آسمان بیاوری؟!
نه نامه ام باید کوتاه باشد . ساده باشد
بی حرفی از ابهام وآینه ازنو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اماتو باورنکن... (سیدعلی صالحی)
پ ن :هر وقت این شعر یا بهتر بگم نثر رو میخونم یاد مرحوم خسرو شکیبایی که گوهر نازنینی بودند میوفتم چون برای اولین بار با صدای ایشون این نثر رو شنیدم.