با نگاه های حسرت بار به یکدیگر نگاه میکردند اما امیدوار بیشترشان از همان بچگی به بهزیستی آورده شده بودند بعضی هایش هم در سن ده یا کم تر یا بیشتر ،از همان اول که دیدمشان سعی کردم که باهاشون رابطه ای دوستانه برقرار کنم شاید مثل برادر،با خودم میگم که اگر من خدارا شکر نکنم واقعا کفر کردم وقتی زندگی آنها را میدیدم که ماهانه بیست هزار تومان بهشان میدادند واقعا بیست هزار حتی پول تو جیبی بعضی از شماها هم نمیشود ولی آنها مجبورندبا آن بسازند وقتی یکی از آنها حقوقشان را گفت یکی از آنطرفتر داد زد ،پنج ماه است که نداده اند همین جا بود که احساس کردم یک بشکه آب سرد روی سرم خالی کردندبیچاره ها دلم برایشان سوخت.البته شاید اشتباه باشد شاید هم نه وقتی آن شب از باغ به خانه برگشتم تقریبا یک یا دوساعت به آنها و زندگیشان فکر میکردم با خودم میگفتم چرا باید این اتفاق برای اینها بیفتد حتی در مرور بعضی از فکر ها گریه ام هم گرفت.یکی از بچه ها یک سال از من کوچک بود به اسم بهرام که او هم مثل من به موسیقی علاقه داشت گیتار و ویولن کار میکرد دقیقا حرکت هایی را که انجام میداد را دقیقا درک میکردم نگاه های معنا داری که میکرد سعی میکرد خودش را طوری نشان دهد که انگار اتفاقی در زندگیش نیفتاده است از رفتارش خوشم آمد چون دقیقا عین خودم آرام و بی سرو صدا و در عین حال کمی غرور در وجودش موج میزد که همان میتواند آینده اش را بسازد.امیدوارم زندگیشان سرو سامان بگیرد.
نماز روزه هایتان قبول باشد.