همیشه از نصیحت کردن های تکراری بزرگترها تنفر دارم دست میذارن روی نقطه ضعف آدم،انگار خودم آدم مهم نیست حرفشان را میزنند و هیچ؟اصلا به حرف ما گوش نمیکنند همین چند روز پیش در مورد کاری مثلا خواستم با یک بزرگتر که پدرم عزیزم میباشد مشورت کنم از همان اول گفت : نه!!! موضوع بحث این بود که میخوام برای آینده ای که دارم یه حرفه ای جدا از معلم بودن،کاری برای دل خودم میخواستم برم پیش یکی از دوستان حرفه ی سنتور سازی رو یاد بگیرم که متاسفانه جواب شد نه!ولی من که دست بردار نیستم آخر سر کار خودم انجام میدم بیچاره دلم چقدر به علاقه ی ما احترام میگذارن گفت بجای اینکار برو تو بازار من هم گفتم چشم ...حرف عالی مستدام چند وقتی بود که این فکر تو ذهنم بود و به کسی نگفته بودم ولی حالا که رو شد تا آخرش هستم مشکل من اینه که اصلا نباید از این طریق در آمد کنم پدرم رای مخالف داد ،مادرم رای ممتنع البته تا کمی مخالف،به هر حال من عاشق هر دوشونم.
+ چند وقتی هست به سرم زده دارم گیتار یاد میگیرم بیشتر برای دل خودم عین سازدهنی که بهش میگن ساز دل و احساسش رو هرگز نمیشه با چیزی عوض کرد مخصوصا وقتی که اونی هم که میخوای کنارت باشه :)که نیست :(
+ عاشق یاد گرفتن ملودی های آرمش بخش نمونه آهنگ خواب های طلایی که چند پست قبل تر گذاشتم .
+چند وقتی هم هست سازدهنی و نقاشی کار نمیکنم به قول معروف حسش نیست .
+ یه مدتی هم هست شدید به آینده ی خودم فکر میکنم .
+
نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۲ساعت ۹:۶ ب.ظ توسط محمد جواد
|