چند روز دیگر دانشگاهمان شروع میشود و باز هم تکرار مثلثی که هشت ترم باید تحملش کنیم،دانشگاه ،سلف ،خوابگاه یا دانشگاه ،سلف ، خانه  .یک روز دوران دبیرستان معلممان میگفت این روزها خاطره میشوند الان به حرفش رسیدم که خاطره شدندبه قول معروف چه زود دیر میشود به هر حال لحظه لحظه اون خاطره ها را دوست دارم،دوستان نازنین از دوران دبیرستان ،یک دوست با معرفت  از دوران راهنمایی و کلی دوست بی معرفت از دوران ابتدایی که حتی قیافه ی صورتشان یادم نمیاید.در خاطره هایم نام تک تک معلم هایم به علاوه شکلشان بعلاوه مهربانیشان ،بعلاوه انسانیتشان وجود دارد و حالا خودم باید نقش همان معلم ها را برای خیلی های مانند خودم بازی کنم  برای آنها مهربان باشم،دلسوز باشم مهتر از همه مفید باشم تا شاید در ذهن یکی از دانش آموزانم تصویر خوبی داشته باشم .اوایل که برچسب معلم بودن را پذیرفته بودم  ،در ذهنم این بود که چیزی  نیست  من هم جزیی از هزاران معلم کشورمان ،برایم عادت میشود ولی نه،الان که بیشتر فکر میکنم  ...

یکی به من میگفت لیسانست را که گرفتی مستقیم برو سراغ فوق لیسانس بعد  دکتری من هم گفتم خب گفت: خب  شخصیت پیدا میکنی آدم مهمی میشوی داشت حالم از حرف هایش بهم میخورد بخاطر این طرز فکرش در مورد شخصیت،شخصیت البته به نظر من ربطی به تحصیلات ندارد .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۲ساعت ۱۲:۵ ق.ظ توسط محمد جواد |