یادم هست بچه که بودم ،خیلی وقت ها انتظار آمدن عید قربان را داشتم حتی شب با فکر عید میخوابیدم تا صبح شود و هیاهویی در خانه مان به پا شود کل فامیل جمع میشدند و یک گاو یا همان گوسفند را قربانی میکردند با فکر اینکه عید قربان هست اما هر کس سهم خود را برابر با مقدار پولی که داده بود بر میداشت کمتر جایی دیده میشد یا دیده میشود که کل قربانی را برای فقرا و نیازمندان خرج کنند . گذشت ولی امسال بغیر از چند نفر آن هم با اس ام اس به من تبریک گفتن هرچند انتظاری نداشتم دارم کم کم باور میکنم که زمانه پادم را تغییر میدهد طوری سوق میدهد که خود آدم هم بعد از مدت ها که به شخصیت خود دقت بیشتری میکند و تازه میفهمد که چه بود و چه شد. زمانه ی لاکردار بعضی ها را برج زهر مار میکند و بعضی ها را... بگذریم .
تصمیم گرفتم چند هدف بلند مدت در زندگی ام داشته باشم وچند هدف کوتاه مدت که با اطمینانی که به خودم دارم مطمئنم به آن میرسم ،گاها انقدر به زندگی خودم فکر میکنم که کم کم همان فکر من را در همان افکار غرق میکند و از واقعیت های زندگی خودم جا میمانم از محبت های مادرم نگرانی های پدرم ،برای مادرم کم گذاشته ام مطمئنم بعضی اوقات که بی اختیار سرش داد کشیدم چند ساعت بعد از آن فکر آ« کار احمقانه ای که کردم دیوانه ام میکند ،یا پدرم یک بار که سرم داد کشید بی اختیار جوابش را دادم و دقیقا همان موقع از خودم بدم آمد که من چرا انقدر اخلاق مزخرفی دارم مشکل من و اکثر آدم ها این است که فکر میکنیم خوشبختی را باید بسازیم یا باید منتظر باشیم تا برسد دریغ از اینکه خوشبختی همین الانیست که همچنان میگذرد و ما متوجه نمی شویم، خوشبختی را از دست ندهیم قبلا ها فکر میکردم که با آمدن یک شخص جدید در زندگین خوشبخت میشوی ولی الان که فکر میکنم اگر الان خوشبخت باشی و شریک زندگیت هم همانی باشد که سال ها منتظرش بودی ان موقع هست که تازه خوشبخت تر میشوی :)