ترکش خمپاره پيشونيش رو چاک داده بود ،روي زمين افتاد و زمزمه ميکرد. دوربين

رو برداشتم و رفتم بالاي سرش. داشت آخرين نفساشو ميزد .ازش پرسيدم :اين

لحظات آخر چه حرفي براي مردم داري؟. با لبخند گفت:از مردم کشورم ميخوام وقتي

براي خط کمپوت ميفرستن،عکس روي کمپوت ها رو نکنن... گفتم : داره ضبط ميشه

برادر يه حرف بهتري بگو .با همون طنازي گفت..

آخه نميدوني سه بار بهم رب گوجه افتاده.


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۱:۲۶ ق.ظ توسط محمد جواد |