این روز ها با دیدن برخی صحنه ها آدم دلش برای جامعه اش میسوزد وقتی در کتار خیابان مردی را میبینم که چند عدد ساعت مچی برای فروش دارد آن هم معلوم نیست از کجا آورده است دقیقا همان لحضه که آن مرد را دیدم به حال خودم قبطه میخوردم که چرا دوربین ندارم تا از این صحنه ها عکس بگیرم، عذاب آورترین خیابان همدان برای من خیابان اکباتان است که وقتی واردش میشوم کمی دلگیر میشوم و اکثر اوقات اصلا دوست ندارم مسیرم به آنجا بیفتد،نمیخواهم زندگی فلاکت بار مردم را ببینم شاید این یه جور دور زدن هست که من در ذهن خودم برای آن به وجود آورده ام .بعضی از تصویر ها خیلی سخت از ذهنم پاک میشود البته شاید من از یک درصد این قضایا با خبرم وای به حال روزی که از آن نود و نه درصد هم با خبر شوم.
+همیشه دوست داشتم از مشکلات جامعه انتقاد کنم ولی وقتی میدیدم حرف یک نفر برو ندارد البته حرف کله گنده ها چرا ... بیخیال نه با این حرفا چیزی درست میشود نه با فکر کردن به این چیز ها.
+داشتم به نوشته ی دوست عزیزم که گفت مرگ هم یک حادثه هست ،مانند افتادن یک برگ...دقیقا به نظر من فکر کردن به مرگ باعث میشه انسان از کنار بسیاری از مشکلات به سادگی رد بشه نه مشکلات مالی براش مهم باشه نه اتفاقات زندگی فقط به این جمله دل خوش میکند که هر چه پیش آید خوش آید همین،بگذریم.
+بعضی اوقات که مطالب چند سال پیش وبلاگم را میخوانم خنده ام میگیرد چه طرز فکر داشتم و حالا چه طرز فکری دارم زمین تا آسمان فرق کرده ام کل عقده ها کل فکر ها ف نگاهم به آینده تماما تغییر کرده اند شاید به مرور زمان بوده و متوجه نشده ام و حالا که خودم را به نوشته هایم مقایسه میکنم متوجه میشو آن موقع ها دغدغه های فکری من بسیار کم بوده تا الان البته کاملا طبیعیست هه وبلاگ هیچ فایده ای هم نداشته باشد در این یک مورد برای من به یک دنیا می ارزد تقریبا خودم را ارزیابی میکنم .
+نقاشی هم اصلا نکشیده ام که بخواهم در وبلاگ قرار دهم ولی قصد دارم چند تابلوی خوب برای چند تا از دوستان بکشم ، همین.