خیلی وقت ها که سوار تاکسی میشم پخش رادیو، دقیقا همون چیزی رو پخش میکنه که تو اون لحظه واقعا دوست دارم بشنوم .
رسوای زمانه منم... ، آهنگ های شجریان و... که بیشتر راننده ها ترجیح میدن اونا رو گوش بدن.تا بحال خیلی برام این اتفاق افتاده نمیدونم چرا ،ولی همیشه این اتفاق هارو دوست داشتم. بعضی ها با سن شصت و پنج سالگی چیزایی رو گوش میدن که اصلا به قیافشون نمیخوره بهشون نگاه میکنی و تو دلت میگی شما کجا این آهنگ کجا،یکبار که همین رو پرسیدم بهم گفت :باس بادل جوونا راه اومد جوون،هیچی دیگه از همین موقع به بعد بود که متوجه شدم نباید همیشه با دل خودت راه بیای
+یه بار همین چند وقت پیش بود که یه راننده داشت باهام دردو دل میکرد
از زبان راننده: از صبح تا شب سگدو میزنم یه لقمه نون حلال در بیارم بذارم تو سفره زنو بچم ،دمه عصر میخواستم برم خونه یه لحظه که تو پارک ممنوع برای کاری نگه داشتم مامور از خدا بی خبر اومد بدون اینکه بذاره حرف بزنم چهل تومن نوشت زد رو شیشه
واین در حالی بود که قبلش به من گفته بود اگه بخوام شبا هم نرم خونه صبح تا شب مسافر سوار کنم آخرش چهل تومان درآمدمه،دلم براش سوخت و همین موقع بود که قدر شغل خودم رو دونستم
+ چند وقت قبل تر از همین داستان قبلی:
راننده: اگه الان زنم زنگ بزنه بگه برامون مهمون اومده واسه شام یه چیزی بخر،نمیتونم به والله ندارم با چه رویی برم خونه
من : حاجی درست میشه غصه نخور دنیا همینه
راننده: خداروشکر