امشب ،شب تولدمه یعنی 16/10/1392  بیست سال گذشت به همین سادگی این اواخر ثانیه ها خیلی تند تر رو صفحه ی ساعت میچرخند و آدم با هر تولد اینو میفهمه که این لحظه ها دیگه بر گشتنی نیستند. لااقل ازشون خوب استفاده کنیم قدر این روز ها رو بدونیم،لحظه هایی که مادرمون برامون جای میای ،لحظه ای که میخندند،لحظه ای که  از دستت عصبانی هستند یا وقتی که برات آرزوی خوشبختی میکنند.

این لحظه هیچ وقت بر نمیگرده که من به مادرم میگم: مامان کادوی تولدم کوش  اونم با چنان ذوقی بهم میگه  لپت رو بیار بوست کنم ، این هم کادو ی تولدت عاشق این لحظه ای بودم که این حرکت رو  انجام داد  همین که کنارم هستند،تنها نیستم ،یه حرفی میزنم دعوام میکنند و یه حرفی میزنم تشویق همین ها برام از صد تا کادو با ارزش تره

درسته پدرم امروز رو تبریک نگقت ولی یادمه چند روز پیش میگقت شانزدهم تولده محمد جواده همون لحظه کادوم رو ازش گرفتم.یادمه اولین بار که مادرم برای من جشن تولد گرفت کیکش رو خودش پخت ولی آخر سر یادش افتاد که شکر  یادش رفته ، به خاطر بچگیم تا آخر شب خنده رو لب هام نبود بر خلاف اینکه همیشه میخندم اگه یه روز بخوام تصمیم بگیرم نخندم یا تلخ باشم کلی شکایت و گله پشت سرم هست که چرا محمد نمیخنده. همین خویه ،واقعا خوبه  بهترین شخصیتی که آدم میتونه برای خودش بسازه البته نظر من اینه و با کمال پر رویی نظر من محترمه :)

پارسال همین لحظه تولدم بود با این تفاوت که  برف نمیبارید ، کادو های به این قشنگی نداشتم و اینکه  یک سال پیش بود گذشت  و الان که یک سال گذشته دارم به سال بعد فکر میکنم که خدایا زنده باشم و ببینم.

 موفق باشید.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۵۳ ب.ظ توسط محمد جواد |